گلبرگ سی و نهم

این شعر را تقدیم می کنم به همه ی همکاران عزیزم در سراسر کشور عزیزمان

****

هست بیادم که معلم به ما

گفت عزیزان دلم ، بچه ها

ریخته در ساحل ما قلوه سنگ

می رویم آنجا همگی بی درنگ

پس بنویسید بر آن سنگها

نام کسی را که به نحوی شما

در دلتان هست تنفر از او

یا شده اید عاصی و دلخور از او

پس همه رفتیم و نوشتیم زود

با قلم و جوهر و با هر چه بود

نام کسی را که از او نفرتی

در دل ما بود به هر علتی

کار نوشتن چو به پایان رسید

گفت معلم که کنون بشنوید

هر که هر اندازه نوشته است سنگ

جمع کند ، جمع کند بی درنگ

داخل کیفش بدهد جایشان

جای نماند لب ساحل از آن

داخل هر کیف بریختیم ما

این دو سه تا آن یکی هفتاد تا

گفت معلم که نهیدش به دوش

یک دو سه هفته بکشیدش به  دوش

چون که از آن روز ، دو روزی گذشت

جان و تن چند نفر خسته گشت

علتش این بود که در کیفشان

سنگ فزون ریخته از دیگران

هر که سبکبار ، خوش اقبال تر

بود در این راه ، سبک بال تر

گفت معلم که عزیزان من

با دل و جان گوش کنید این سخن

کیف چو دل ، سنگ چو نفرت بُوَد

نفرت بسیار ، مرارت بُوَد

چون شوی از کینه و نفرت تهی

زودتر از بار غمت می رهی

جان و دل از عشق، صفایی ببخش

خویشتن از کینه رهایی ببخش

سروده ای از مصطفی مشایخی

/ 1 نظر / 4 بازدید