مشاوره یا فضولی؟ قضاوت با شما

سلام دوستان گلم .. با این که دیر وقته با این که خسته و کوفته ام ولی خوابم نبرد ..همسرم یه کاری پیش اومد و رفت بیرون منم دیدم بهترین فرصته بیام حالی ازتون بپرسم سخن کهنه ای است وقت نداشتن ولی من واقعا گرفتارم .. به همه ی دوستان سر می زنم ولی تند تند کاش می شد زندگی کرد و ندوید من دائماً مشغول دویدنم کی نفسم یاری نده خدا می دونه .. الان دلیل خستگی و کوفتگیم رو می گم .. رفتم مسابقه طناب کشی و وسطی ... بله من خانم 45-6 ساله آخه وقت این کاراست؟ جواب: بله اصلاً هم دیر نیست و ربطی به سن و سال نداره .. آیکون یه مریم زبون دراززبان هر سال به مناسبت روز زن خانم های ادارات با هم به مسابقه می پردازن البته دژابال و  هفت سنگ و طناب کشی البته ما امسال پیشنهاد دادیم حالا که اینهمه جوون و سرحالیم بسکتبال یا والیبال بازی کنیم که در هر دو یدی طولانی داریم و جزء بازیکنان تیم های شهر بوده ایم .. خلاصه جونم براتون بگه دیروز و امروز از صبح سریع کارای اداره رو راست و ریس کرده و به میدان بازی شتافتیم .. خُب اکثر تیم ها میانگین سنیشون کمتر از ما بود ولی دیروز تو طناب کشی دوم شدیم تو دژابال اول نیشخندولی از عصر کتفم درد می کنه .. خودشم خوب میشه نیشخند امروز عصر که اومدم خونه پسر کوچیکه دو جور کیک درست کرده بود کیک معمولی و کیک یزدی بعداً عکسش رو میزارم .. کشک بادنجون هم درست کرده بود بسیار لذیذ با سیرماست الهی قربونش بشم که با این غذاها تصمیم داره مامانش رو به مرحله ی انفجار برسونه خُب من باید ورزش کنم این کالری ها رو بسوزونم مجبورم می فهمید؟؟ بعد که ناهار خوردم خوابیدم بیدار که شدم رفتم آشپزخونه چای بزارم دیدم اوه اوه کلی ظرف تلنبار شده واسه شستن .. نشستم هههههههههه به همین راحتی گفتم اول برم آرایشگاه فردا شب جایی دعوت هستیم البته من صورتم اصلاً مو نداره فقط برداشتن ابرو .. بعد میام می شورم ..آرایشگاه دم در خونه بود یعنی با چادر تو خونه می شد رفت و برگشت ولی الان جاش عوض شده و مجبورم مانتو بپوشم یه 500 متری فاصله داره ..

بعداً نوشت: دیشب تا اینجا که رسیدم خوابم گرفت ..رفتم لالا ..ساعت یک که همسر اومد تازه یادم اومد قرصم رو نخوردم دیگه طفلک رفت قرص و لیوان آب رو آورد خوردم دوباره بیهوش شدم .هههه امروز دو تا اتفاق رو می خوام براتون تعریف کنم یکیش مال داخل آرایشگاه یکیش ماجرای توی خیابون ..

سکانس 1: داخل آرایشگاه منتظر بودم آرایشگر کارش تموم شه و بیاد سراغ من چون من مشتریش هستم بالطبع کلی تحویلم گرفت و گفت که باید زنگ می زدم که اینطوری معطل نشم .. منم گفتم مشکلی نیست منتظر می مونم توی همین فاصله خانمی کنار من نشسته بود خوشگل بود پوست سفید و خوبی داشت موهای پرپشت ولی جای یه داغ روی پیشونیش بود که از زیباییش کم کرده بود قدیمیا چرا این کارا رو می کردن ؟؟از طرز نشستن و حرف زدنش مشخص بود تحصیلکرده نیست خیلی هم شیک پوش بود ولی کلماتی که به کار می برد نشون نمی داد تحصیلکرده باشه..این حدس من بود بعدش فهمیدم درست بوده.. خلاصه از صحبتهاش فهمیدم که آرایشگر داره موهای دخترش رو درست می کنه دخترش خیلی کوچیک بود من حدس زدم ششم باشه بعد که گفت بعد موهاش کمی هم آرایشش کن دیگه نتونستم فضولی نکنم سر صحبت رو باهاش باز کردم گفتم خوشبحالت که دختر داری دختر نعمتیه که خدا به بنده های خاصش میده بعد پرسیدم دخترا مال شمان آخه دوتا بودن گفت آره یکیشون پنجم دبستانه یکیش هم هشتمه گفتم حیف این پوست و موشون نیست اینجوریشون میکنی؟ گفت داریم میریم عروسی ..گفتم آرایش مال من و توئه که موهامون جلای جوونی رو نداره پوستمون کدر شده بعدش می خواهیم چشم مادر و خواهر و قوم شوهر رو درآریم نه این طفل معصوم ها اینا به جای اینکه از عروسی لذت ببرن باید همش مراقب مو و آرایششون باشن بعد بلند به دختراش گفت این خانم هم حرف پدرتون رو می زنه اونم راضی به این کارا نیست وقتی دیدم خودش به دخترا میگه منم گفتم اجازه میدین با دختراتون صحبت کنم؟ گفت آره.. بهشون گفتم خوشگلا شما یه عمر وقت دارید خانم باشین آرایش کنید ابروهاتون رو نازک بردارید ببرید بالا بیارین پایین ولی برای دختر بودن و این صورت خوشگل و بی دستکاری زمان کمه ازدواج که بکنید میشید خانم بعد هر جوری همسرتون و خودتون می پسندید باشید . اونا هم چون بچه بودن حرفام رو قبول کردن بعد مادره بلند کلی از پدر دختراش بد گفت چنان کینه و بغضی از همسرش داشت که من ترسیدم ..آخه راحت اینا رو به بچه هاش منتقل می کرد دیگه اون یکساعتی که منتظر بودم کلی براش حرف زدم که مسائل شما به خودتون مربوطه نباید بچه ها رو توی این سن قاطی این جریانات بکنید روحشون آسیب می بینه .. میگفت من به شوهرم خیلی حساسم و خلاصه مشکلاتش زیاد بود و با این وقت کم نمیشد جمعش کرد ولی پیشنهاد دادم به مشاور مراجعه کنه و این بغض و کینه رو به بچه ها انتقال نده چون پدر قهرمان زندگی دختره باید رابطه ی دختر و پدر خیلی خوب باشه دخترا ممکنه توی ازدواج هم این حساسیت مادرشون رو دنبال کنن و ..یه کم با دخترا صحبت کردم ..دیگه نوبت من شد و تموم سکانس 2: همیجوری که داشتم همین فاصله ی 500 متر رو تو خیابون به سمت خونه میومدم چشمم به مغازه ها افتاد باور می کنید تا به حال اینجوری ندیده بودمشون همیشه دم در خونه سوار میشم دم در هم پیاده میشم مسیر پیاده روی هم سمت دیگه است خلاصه داخل یه مغازه نگاه کردم فروشنده اش دختری بود که چند سال قبل شاگرد مغازه ی همسایه بود رفتم داخل و جویای حالش شدم گفت توی این مغازه درصدی کار میکنه و هر چه فروش داشته باشه 10 درصد به این میده که در ماه 200 میشه یا نمیشه .. گفتم خوبه همین که مشغولی خدا رو شکر کن ولی واقعا دلم سوخت صبح تا شب 200 تومن؟؟ انصاف نیست .... خلاصه قول دادم که برای خرید برم اونجا لوازم بهداشتی بود مثل دستمال کاغذی و .. بعد هم برای اینکه کمکی کرده باشم یه سری چیز خریدم من تقریباً هیچی بی برنامه نمی خرم ولی فکر کردم باید خوشحالش کنم .. کلی هم گیره سر و کش سر و از اینا خریدم بعد اومدم بیرون سر راه یه مغازه پوشاک بود دیگه این سر کوچه بود و فاصله اش با خونه ی ما صد متر نبود ولی من تا حالا داخلش نرفته بودم خلاصه اونجا هم برای خودم یه ساپورت قهوه ای خوشرنگ که قیمتش هم مناسب بود گرفتم خوبه فقط صد تومن تو کیفم بود وگرنه کلی چیز الکی دیروز خریده بودم .هههههه دیروز حس خوبی داشتم تا شب ..حس کردم چقد خوبه بیشتر با دیگران ارتباط داشته باشم چقدر خوبه بیشتر به دور و برم توجه کنم .. چقدر خوبه خبر از حال همسایه داشته باشم و چقدر خوبه بیشتر محبت کنم .. 

یه مطلبی تو وایبر خوندم خیلی خوشم اومد اینجا می نویسم شما هم بخونید جالبه چرخه "دوست نداشتن همدیگر"‌ ، در حالی همه ما را می بلعد که هر کس فکر می کند در حال زرنگی و برنده شدن است و به این نمی اندیشد که اگر من امروز آب معدنی را به 10 برابر قیمت بفروشم، فردا خودرویی سوار می شوم که کارگر خط تولیدش چون مردم را دوست ندارد، فلان پیچش را محکم نبسته است و آن کارگر هم شیر پالم دار می خورد تا زودتر سکته کند و و رئیس کارخانه لبنیات هم سر یک چهار راه با یک راننده  تاکسی سر بوق زدن دعوا می کند و مصدوم می شود و آن راننده تاکسی هم به پست تعمیرکاری می خورد که روغن تقلبی به ماشین اش می ریزد و این قصه همچنان ادامه می یابد و هر کدام از ما ، دیگری را قربانی می کنیم و قربانی دیگری می شویم.

"همدیگر را دوست بداریم" ؛ این کلید حل معماست و راهگشای بسیاری از معضلات اجتماعی است که درگیرش هستیم.

 اگر به همان اندازه که به لایه های رویی مشکلات می پردازیم،‌ به ریشه مشترک شان توجه کنیم و آن گاه از خود بپرسیم چرا دوست نداشتن همدیگر،‌ این همه فراگیر شده است و سپس به همین یک سوال و پاسخش بپردازیم، جامعه ایران ،‌جای بسیار بهتری برای زندگی خواهد بود.

برای مهربان بودن با یکدیگر ، منتظر نباشید دولت بیاید و فرهنگ سازی کند تا ما همدیگر را دوست داشته باشیم. از همین امروز به اصالت انسانی خویش برگردیم، انسان ها را دوست بداریم و رفتار مهربانانه تری داشته باشیم،‌به همین سادگی. باور کنید زندگی خودمان هم راحت تر می شود.

مهربونا به خدا می سپارمتون ..شاد موفق و منصور باشید انشاء الله

 

/ 7 نظر / 19 بازدید
آشتی

سلام عزیزم. میگم خوبه شوهرت نمیذاره بری بیرون اینقدری! وگرنه عین من میشدی!!!!!! دائم در حال ارتباط برقرار کردن بودی! خب شوهرت هم یکی مثل منو دیده دیگه!!!!!!!![نیشخند] آره خب. نباید نفرت داشته باشیم، بعد اگه داریم، نباید به بچه ها منتقل بشه. روزگارشون سیاه میشه خدای نکرده![چشمک]

نرگس

سلام مريم جون روزت مبارك ايشالا سلامت باشي هميشه بري بگردي واقعا اگر اين مادرها همين يه نكته رو بدونن كلي اوضاع بهترميشد

سپیده

[قلب][گل]

رها110

سلام اجازه دارم رمزتون رو داشته باشم؟ نوشته هاتون بسیار روان و دلنشین هستند.

مریم

سلام اگه امکانش هست به من رمزبدین.