مُهَن...............دِس

سلام دوستان گلم .. احوالتون چطوره؟ زندگی به کام هست؟؟ امیدوارم که همگی در سایه پروردگار منان به خوبی و خوشی زندگیتون رو سپری کنید .. خُب بالاخره پسر کوچیکه درسش تموم شد البته طفلکی سه ساله لیسانسش رو گرفت . خدا رو شکر .. هفته پیش درگیر برگزاری کلاس آموزشی برای عده خاصی از معلمان بودم و خیلی سرم شلوغ بود از آماده کردن اسلایدها تا هماهنگ کردن فضا و غذا و ... خدا رو شکر خوب انجام شد .. این قضیه همزمان شد با آخرین امتحان پسر کوچیکه و اینکه باید بریم شمال با صاحبخونه اش تسویه حساب کنیم و وسایلش رو بیاریم .. من به همسرم پیشنهاد دادم که خودش بره اما قبول نکرد .. گفت باید خودت باشی یاد آشتی افتادم که موقع مریضی عموش باباش به جای اینکه به اورژانس زنگ بزنه به مامانش زنگ زده بود .. اینجا هم دقیقاً همینطوره من باید با بنگاه حرف بزنم با صاحبخونه حرف بزنم و .. چون همسرم یه کم خجالتیه و به کسی نه نمی تونه بگه  اگه زور هم بهش بگن قبول می کنه ..خلاصه با کلی اینور و اونور کردن ظهر جمعه تونستیم راه بیفتیم هوا هم باروونی و برفی بود کلی آیۀ الکرسی خوندم که به سلامتی برسیم .. شب قبل از حرکت به دختر همسایمون که شمال ساکنه زنگ زدم که اگه چیزی لازم داره براش ببرم همون که براش پتو خریده بودم چون تازه ازدواج کرده می خواستم برم خونه اش ..دیگه با هماهنگی با مامانش چیزهایی که لازم داشت رو برداشتیم ... جونم براتون بگه ساعت 7 رسیدیم و با پسر کوچیکه رفتیم مهمونی ..شام مفصلی تدارک دیده بود و خیلی زحمت کشیده بود خیلی هم خوشرو بود همسرش .. کلی بهمون خوش گذشت .. دیگه ساعت 11 رسیدیم آپارتمان پسرک با خودم قبل رفتن داخل خونه گفتم همین امشب وسایلش رو بسته بندی کنم به درد بخورهاش رو سوا کنم بقیه رو هم بندازم دور البته مثل مادری که برا دخترش جهاز می خره من کلی وسیله ی خوب برا اینا خریده بودم یعنی از همه چی .. ست قاشق و چنگال و بشقاب و سبد و .. همه هم جنس خوب . اصلاً شبیه خونه ی دانشجویی نبود .. وارد خونه که شدم دیدم خودش همه ی وسایل رو بسته بندی کرده حتی ناهار فردا رو هم پخته فقط رختخوابش رو جمع نکرده بود که شب بخوابیم .. منم با خودم بالشت و پتو برداشته بودم .. بهش گفتم به خانم صاحبخونه گفتی که مامانم برا تسویه میاد گفت آره صبحش که رفتم در خونه ی صاحبخونه پسرش گفت مامانم نیست و امروزم نمیاد .. بعد گفتم خُب حالا چه کنیم؟ دیدم یه لیست بلند بالا بهم نشون داد که آره مامانم گفته این مبلغ از پول پیشتون رو کم کنم بقیه اش رو بدم لیست مسخره ای بود مثل تمیزکاری منزل 100 هزار تومان .. کنتور گاز 116 هزار تومان و پول بنگاه برای کرایه دادن مجدد خونه و .. که در مجموع 776 هزار تومان میشد دیدم با این بچه که نمیشه بحث کنم به همسرم گفتم اونم گفت خودت می دونی دیگه گفتم جهنم و ضرر بقیه پول پیش رو گرفتیم و کلید خونه رو تحویل دادیم تازه کرایه ی بهمن رو هم حساب کرده بودیم ولی نه وقت کل کل رو داشتیم نه حالش رو .. بعد همسر اصرار که بریم خونه ی دختر خاله اش صبحونه بخوریم منم گفتم باشه بریم .. دختر خاله اش وضع مالی بدی نداره زن تر و تمیزی هم هست ولی از نوع پذیراییش خیلی بدم اومد همسر هم همینطور یه دو لقمه خورد بعد خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون چیزی خوردیم .. نونی که سر سفره بود قبلاً با دست ازش کنده شده بود بهتر بود اون قسمتها رو جدا می کرد یا کره تو ظرفی بود که قبلاً خورده بودن ازش من واقعاً این چیزها رو نمی تونم بخورم شاید برای اونا زیاد مهم نبوده ..همسرم هم البته به این مسائل اهمیت میده و خوشبختانه فهمید و منم چیزی بهش نگفتم فقط تو راه به پسر کوچیکه در مورد آداب مهمانداری توضیحاتی دادم .چشمک موقع برگشت هوا سرد بود ولی برف و باروون نمیومد و جاده خشک بود .. دیگه ناهار هم چون وسیله ای برای گرم کردن غذا نبود رفتیم رستوران .. دیگه شب آش و لاش رسیدیم خونه من که یه دوش گرفتم و ولو شدم ولی پسرکوچیکه تا نصف شب بیدار بود وسایلش رو جا به جا می کرد و از دوران دانشجوییش تعریف می کرد و .. با اینکه هفت هشت ساعت پشت فرمون بود ولی به نظرم اصلاً خسته نبود .. جوونی کجایی که یادت به خیر مژهوقتی پسر بزرگه سال دوم و سوم و حتی آخر دانشگاهش بود به کوچیکه می گفت بهم بگو مهندس اونم می گفت برو بابا هنوز مهن هم نشدی تا روز آخر که درسش تموم شد گفت بالاخره مهندس شدم .بالاخره دومی هم مهندس شد حالا من موندم و دو تا پسر بیکار ناراحت تا ببینیم خدا چی می خواد .....

/ 8 نظر / 27 بازدید
زهرا

سلام ا نشالله که یه کار خوب اونی که واقعا دوست دارن قسنتشون بشه. من امروز میخوام اوضاع کارم را مشخص کنم یا تا حدودی تغییرش بدم یا ببوسمش بذارم کنار.کاری که از نظر دیگران عالیه ولی از نظر خودم نه.

نرگس

مبارک باشه ایشالا که موفق باشن وبه یه کارخوب باب دلشون مشغول بشن خوب وخوش باشید

سهیلا

خدا رو شکر درسش تموم شد. انشاله یه کار خوب هم پیدا کنه.

رها

انشالله که کار هم گیر میارن خوب هم معرف های خوبی دارن و هم درس خون بودن دیگه سه ساله مهندسی تموم کردن خیلی خوبه منم هفت ترمی تموم شد

سمیرا

سلام مریم جون[گریه] نی نیم داره میره آسمونا[گریه] دیگه رشد نمیکنه [گریه] دارم دیوونه میشممممممم[گریه] مگه من چند سال دارم اینهمه درد بکشم چطوری بگم قبر دخترم فلان جاست نمیدوووونم دارم تاوان چه چیزی رو پس میدم منی که آزارم به یه مورچه نرسیده[گریه]

سمیرا

چهار پنج روز دیگه سقطش میکنند نی نیم مشکل داره مریم جون نافش بجای دوشریان یک شریان داره که خونرسانیش رو مختل کرده برام دعا کن بتونم کنار بیام خیلی سخته [ناراحت]

بهین

تبریک میگم پسر دوم هم درسش تموم شد تو فکر کار براش نباش تشویق کن بره برای فوق لیسانس چون حیفه خیلی پشتکار داره ادامه بده تا دکترا ......دخترم بااینکه ازدواج کرده بود رفت المان دکترای نانو گرفت الان با شرایط خوب در یه کشور دیگه کار میکنه....دوست خوبم موفق و تندرست باشی