بددلی

اینقدر از آدمهای شکاک بدم میاد برعکس شوشو بسیار بسیار شکاک تشریف دارن آخه بهش میگم توی این بیست و چند سال زندگی مورد مشکوکی دیدی یا شنیدی و یا حس کردی میگه نه ولی من نمی تونم بی تفاوت باشم .. باید بدونم با کی میری ؟ با چی میری ؟ کجا میری ... یادمه تازه چند روز بود که ازدواج کرده بودیم من طبق معمول که با یکی از دوستای صمیمیم رفت و آمد داشتم رفتم خونه شون بدونید چه بلایی سرم آورد با مامانم اومده بود جلوی در خونه ی دوستم .. خوب بود من دم در بودم و داشتم میومدم خونه .. سوار ماشین که شدم با من دعوا کرد که دیگه دور دوستات رو باید خط بکشی من چه می دونم کی توی خونه شون میاد و میره و کلا" رفت و آمد با دوستان باید کنسل شه و از این حرفها .. من هم یه دختر بچه ی 18 ساله بودم و ترسو و حساس .. گفتم باشه تو خودت رو ناراحت نکن من با هیچکس آمد و رفت نمی کنم و همینطور هم شد دیگه دوستان صمیمی خودم رو ندیدم چند باری اومدن خونه مون ولی وقتی دیدن من نمی رم اونا هم دیگه نیومدند .. خدا رو شکر که کارمندم و هر روز صبح این توفیق رو  پیدا می کنم که برم سر کار و اونجا دوستانی داشته باشم حالا فردا و پس فردا برای برگزاری یک کلاس با یکی دیگه از همکارا (مرد) باید بریم به شهری که در 50 کیلومتری اینجاست .. اونهایی که کارمند هستن می دونند که مأموریت های کاری پیش میاد و به معنای این نیست که رابطه ای مابین کسانی که با هم میرن وجود داشته باشه .. امشب همکارم زنگ زد و گفت که صبح راننده میاد دنبالم .. آرووم موضوع رو براش توضیح دادم که با ماشین اداره میریم و اونجا برای مدیران مجتمع ها باید کلاس بذاریم کلی غر زد و گفت راننده کیه ؟ ماشین چیه ؟ و و و هر چی میگم نمی دونم .. نمی شناسم میگه مگه میشه ندونی پس چطوری میری .. خسته شدم از این حرفهای مزخرف آخه کسی یا خوبه یا بده اگه بد باشه که همه جا فرصت برای بد بودن هست  و اگه خوبه که این حرفها بی معناست .. اگه بدونید چقدر دلم می خواد با دوستان دوران دبیرستانم رفت و آمد کنم .. چقدر دلم می خواد توی دوره هایی که همکارام الان می ذارن شرکت کنم چقدر دلم می خواد برم یه باشگاه و ورزش کنم همه چی اینجا ممنوعه تازه الان یه دو سالی هست که برای پیاده روی توی پارک غر نمی زنه .. خدایا چرا آدمهایی که اینهمه با هم متفاوتند رو جفت هم قرار میدی ؟ حکمتت چیه ؟ بعضی وقتها خسته میشم و دلم می خواد تموم کنم این زندگی مسخره رو ولی باز با خودم میگم این سرنوشت توئه پس با سرنوشت نجنگ و برای اینکه بچه هات زندگی خوبی داشته باشن صبر کن ... خنده ام میگیره که من مثلا" مدرس آموزش خانواده ام کلی آدمهای مشکل دار دلشون خوشه که میان پیش من و من بهشون راهکار می دم یکی نیست بگه کل اگر طبیب بودی سر خود دوا کردی ... خدا فردا رو به خیر بگذرونه اینجور موقع ها کل روز اعصابم بهم میریزه و نمی تونم روی کارم تمرکز کنم .. خدایا یه عقلی بدی به این شوشو و یا مرگی برای من که راحت شم ....

پانوشت : نمی دونم مشکل کجاست که نه توی خونه و نه توی اداره نمی تونم برای کسی نظر بدم من به وبلاگ دوستان خوبم سر می زنم ولی نمیشه مرورگرم هم بروزه ....

/ 5 نظر / 2 بازدید
ساحل مهربانی

منم چن هفته ای نمی تونسم وبلاگ های پرشین بلاگ کامنت زارم. الان که مرور گرمو عوض کردم میشه. فک کنم فایرفاکس مشکل پیدا کرده. اپرا خوبه. [لبخند]

مامان خانومی

میدونی چیه . یه وقتا منم یه همچین فکرایی میکنم . اما نمیدونی چیه که . شاید یه خیریتی پشت سر این اخلاقش باشه . شاید خدای نا کرده یه دوست بد بیاد و خونه زندگیت رو بهم بزنه . من دیدم دوستایی رو که اومدن توخونه دوستشون و جادو جنبل ریختن . با شوهرای دوستاشون ریختن رو هم . هزار و یک کار از یه دوست بد میشه در بیاد. به قسمتای بدش فکر کن . فقط به خوبی دوستی ها فکر نکن . شاید اینجوری تو زندگی ما خیریتی بووده . عوضش تو واسه بچه هات یه مادر نمونه بودی . یه دوست خوب . شاید با ارتباط با دوستات نمیشد مادر به اینننننننننننننننن خوبی باشی ؟ نه . چهارشنبه ای هم یه کامنت واست گذاشتم انگار نیست

خاله زنک

خداوند با صابرین خانوم صبر کنید بلاخره روزهای سخت زندگی تموم میشن