قشنگترین عشق

 سلام به همه ی دوستان گلم .. خوب و خوش و سلامتید؟؟ امیدوارم که همیشه تو زندگیتون پر از آرامش باشه و روزهای خوشی رو سپری کنید .. این روزهای پرشین بلاگ تو سیستم خونه باز نمیشه اینجا توی اداره هم خیلی سرم شلوغه اصلاً وقت نمیشه الانم وقت نمازه ولی چون وضو ندارم آستین مانتوم هم تنگه نمی تونم وضو بگیرم نمازخونه نرفتم و موندم تو اتاق .. فرصت خوبیه خوشحالم که فرصتی برای نوشتن پیش اومد .. تو خونه وبلاگ ها هم باز نمی شن من تو فیدلی می خونمشون ولی نمی تونم نظر بذارم که همین جا از دوستان گلم عذرخواهی می کنم همچنین از دوستان خوبی که جدیداً از وبم بازدید نموده و نظر گذاشته اند هم تشکر می کنم .. وای اینقد نامه رسمی اداری نوشتم که الان فکر کردم دارم برای اداره نامه می نویسم ببخشید یه کم رسمی شد .. توی یه بازدید که همراه مدیر کل بودم فرصت خوبی پیش اومد که برای ورزش خانمها صحبت کنم ایشون هم با سعه صدر و بزرگواری قبول کردند که همه جور همکاری در این خصوص داشته باشن .. خدا رو شکر که تونستم یه قدم واسه همکارا بردارم .. روزگار همچنان با دور تند داره میگذره خیلی خیلی تند حداقل برای من اینجوره .. پسرکوچیکه چند روز دیگه درسش تموم میشه ..دیروز یکی از استاداش نمره اش رو کم داده بود کلی ناراحت بود نیم ساعتی باهاش صحبت کردم یه کم بد و بیراه به استادش گفت سبک شد.ولی بهش گفتم این حرفهایی که زدی استادت شنید؟ گفت: نه ...گفتم من شنیدم ..بعدش هم استاد شاید حق داشته و شاید خوب نخوندی ..خودش اعتقاد داشت که خوب خونده و خوب هم نوشته ولی چون تو کلاس با استاد بحثش شده اونم تلافی کرده .. بهش 12 داده بود که گفتم همین که نمره داده خوبه و ناراحت نباشه ..خیلی به معدلش حساسه و حتی یک صدم پایین اومدن معدلش هم براش مهمه.. پسر بزرگه هم فعلاً یه کار قراردادی رو داره انجام میده که امیدوارم هر چه زودتر یه کار خوب پیدا کنه و دغدغه و نگرانی من کمتر بشه ..یه گروه تو وایبر عضو شدم که همه جوون هستن و عکس های آشپزیشون رو می ذارن خوش به حالشون هم انرژی دارن و هم وقت .. خیلی دلم می خواد حجم کارام کم بشه و بتونم به آشپزی و کارهای هنری هم برسم .. از وقتی پسرجان ماشین خریده ساعت 7-8 به بعد یه دوری تو شهر می زنیم و به اقوام و دوستان سر می زنیم خیلی از این بابت خوشحالم ..قبل از این که همسر بیاد میام خونه ..لبخندخوبیش اینه از بس من از بچگی با پسرها این ور اونور رفتم هنوزم با من خونه عمه و خاله و دایی میاد و اصلاً غر نمی زنه .با هم میریم خرید ..خیلی هم حوصله داره اصلاً واسه خرید عجله نمی کنه خلاصه همسرجان از دست من و من از دست اون خلاص شدمنیشخند البته خرید با همسر یه چیز دیگه است ..ولی اهل رفت و آمد با فامیل نیست تنها هم نمی ذاشت من برم ولی حالا خیلی خوب شد... چند تا کارت هدیه داشتم که دیروز رفتم خرید برا خودم هدیه خریدم .. با خودم گفتم فکر کن کسی برات می خواد هدیه بخره چی تو رو بیشتر خوشحال میکنه ؟ من اصلاً توی وسایل خونه تنوع طلب نیستم .. جارو برقی من مال اول ازدواجمه مارک مولینکس هنوز دارمش مامان و خواهرام یکی دو بار جاروشون خراب شده و مد روزش رو خریدن هر بار هم میان خونمون میگن این جارو دلت رو نزده چقد ازش کار میکشی؟ میگم اولاً خوشگله دوسش دارم .. کار میکنه و مشکلی نداره چرا باید تعویض شه؟؟ برا همین همیشه سعی می کنم وسایل خونه رو تمیز نگه دارم و زیاد اهل خرید وسایل اضافی نیستم .. برای دختر همسایه که عروس شده و من نتونستم برم عروسیش یه پتوی خوشگل خریدم و دو دست قاشق و چنگال برای مریم جون مژه .. لازم هم نداشتم ولی خب خوشم اومد و خریدم دیگه می خواستم کارت ها رو خرج کنم .. پسرجان توی ماشین منتظر نشسته بود میگه مامان پنجاه مدل قاشق و چنگال داری آخه چرا خریدی؟؟ گفتم لازم میشه ولی در واقع راست میگفت آخه دیگه کی تو خونه مهمونی میگیره که به این همه وسیله نیاز باشه ؟ الان دیگه مثل قبل کسی مهمونی نمیگیره اگه هم بگیره میبره رستوران و ... خب دیگه حالا خریدم فوقش هدیه میدم من دست هدیه دادنم خوبه .. برا مناسبت های کوچیک هم دست خالی جایی نمی رم مثلاً اگه خواهرم یا خواهر شوهرام ماشینشون رو عوض کنن تو همین مایه ها یه هدیه ی کوچیک میبرم یا بی مناسبت ..دیگه همینا ... ببخشید پراکنده گویی کردم آخه اینجا یکی میره یکی میاد همکارم سؤال می پرسه.. رییس امر میکنه .. تلفن زنگ میزنه و خلاصه تمرکز نمیشه کرد .. صبح توی جلسه یه جمله خوشگل آخرش دیدم که نوشتمش .. تقدیم به همه ی شما ..

قشنگترین عشق

نگاه خداوند به بندگانش است

شما را به همان نگاه می سپارم ..

/ 4 نظر / 24 بازدید
نرگس

ایشالا سلامت باشی وهمیشه با پسرای گلت خوش بگذرونی ممنون از این پیام زیبا

رها

وای پستاتون چه قدر پر از حس خوبه موفق باشید

سهیلا

[گل]

آشتی

سلام عزیزم. خوبی؟ فکر همکارها هم هستی؟ فکر کی نیستی! آستین مانتوهای فرم ما هم تنگه و من مجبورم در بیارم مانتو رو واسه وضو! یه قوتهایی هم به زووووووووور میدمش بالا. دیگه نزدیکه دستم قطع بشه از تنگی آستین! آخی. درس پسرکوچپکه تموم شد؟، به سلامتی. واسه ما که زود گذشت!!!!!!!!![نیشخند] ماشین پسربززرگه هم مبارک.خوش بگذرونید مادر و پسر! حالا مجبور بودی همه اش رو خرج کنی؟؟!![نیشخند] مبارک باشه هرچی خریدی. تو چیزی نداری بذاری تو اون گروه؟؟!! تو؟؟؟؟ همون عکس ترشی ها و شورها و آش هاتو بذاری، همه شون فراری میشن از خجالت!!!!!!!