سفر

با سلام بر دوستان گلم . عذرخواهی می کنم با تأخیر نوشتنم رو .. رفته بودم تهران برای یه دوره آموزشی الان مفصل توضیح میدم خدمتتون .. قبلش یه چیزی رو شرح بدم .. خدا آدمها رو خیلی دوست داره و دقیقاً به نیازهاشون واقفه ..و تا جاییکه حکمتش باشه نیازها رو برآورده میکنه و انسانها اسمش رو می ذارن شانس در صورتی که هرجا میگیم شانس آوردیم اون چیزی جز دست خداوند نیست ..من همیشه آرزوم بوده که حداقل سالی یکبار با دوستام برم مسافرت .. چند روزی پیش هم باشیم و فارغ از هر دغدغه ای بگیم و بخندیم .. ولی خُب این هیچوقت عینیت پیدا نمی کنه تو زندگی من یعنی اصلاً همسرم اجازه نمیده ولی از اونجاییکه خدا بنده هاش رو دوست داره و من بنده ی حقیر رو مورد لطف خودش قرار میده .چند هفته پیش نامه ای مبنی بر حضور من در تهران به دستم رسید خیلی خوشحال شدم یه فرصت چند روزه برای اینکه دوستام رو ببینم و کنارشون باشم .. دوره ای که باید میرفتم هم پست های من از سراسر کشور میومدن .. از 32 استان حداقل 10 استان متصدی این پست زن هستند و من همیشه تلفنی باهاشون در ارتباطم ..خُب دیدارشون و تبادل تجاربشون برای من خوشحال کننده بود .. روز سه شنبه باید راه میوفتادم دیگه قبلش همه جا رو تمیز کردم و سفارشات لازم رو به پسر کوچیکه که در غیاب من مسئول رفاه خانواده است و باید کاری کنه که نبود من حس نشه .. یعنی نظافت خونه خوب باشه ، غذا حاضر باشه و ..صبح پسرکوچیکه منُ رسوند فرودگاه و من ساعت سه در محل اسکانمون حضور یافتم .. تو سوئیت چهار نفره تمیز با سه تا از خانمهای استانهای دیگه همخونه شدیم ..خُب منُ که می شناسید اگه عصر نخوابم سر شب خوابم میبره .. صبح برای نماز بیدار شدم دوش گرفتم ..قبل اومدن وسایلم رو چک کرده بودم ولی حوله فراموش کرده بودم خُب جایی که درش اسکان داشتیم خارج از شهر بود و امکان خرید حوله نبود برام .. خُب هوا گرمه ولی نه اینقد که خیس خیس از حموم بیای بیرون .. دیگه با دستمال کاغذی بزرگ که خدا رو شکر همراهم بود خودم رو خشک می کردم .. ولی تجربه بدی بود باشد که پند بگیرم و بیشتر دقت کنم می دونید برداشته بودم ولی وسایل رو جا به جا که کردم دیگه جا مونده بود ..پیش میاد دیگه خجالت خُب روز اول که مراسم افتتاحیه بود و بعدش گزارش عملکرد استان ها من هم گزارش خوبی آماده کرده بودم همراه با کلیپ و تصاویر ..عصرش ما رو بردن پُل طبیعت بسیار دیدنی و جالب بود .. دیگه شب برگشتیم شام خوردیم و تا ساعت سه نیمه شب مشغول گپ و گفت بودیم .. بعدش دیگه خوابیدیم صبح هم باید رأس ساعت هفت برای صبحانه آماده می شدیم .. روز بعدش خیلی احساس خواب آلودگی می کردم .. خلاصه روز دوم هم یه سری استان ها گزارش عملکرد دادن و من نکات خوب هر استانی رو یادداشت کردم که به عنوان ره توشه با خودم به استانمون بیارم و از اون تجربیات برای کیفیت بخشی به آموزش استفاده کنم .. عصر بعد مراسم اختتامیه رفتیم امامزاده صالح خیلی خوب بود و واقعاً دلم آرووم گرفت .. نماز خوندیم و زیارت و درد ودل با خدا (میگما تو کشورهای خارجه مشاور میرن، کلیسا میرن درد و دل میکنن و سبک میشن کاربرد امامزاده ها هم اینجا همینطوریه انگار اونجا بهتر می تونی با خدا راز و نیاز کنی )شبش ساعت 12 که می خواستم بخوابم یکی از خانمها بهم گفت می خوام باهات حرف بزنم منم گفتم من در خدمتم .. بهم گفت نمی دونم چرا ولی دلم می خواد رازهای درونم رو برات بازگو کنم وجودت آرامش میده بهم .. دیگه تا ساعت 2 حرف زد اشک ریخت منم گوش کردم .. می دونید من شنونده خوبی هستم .. گوش دادن با شنیدن فرق می کنه گوش دادن غیر ارادیه ولی شنیدن ارادیه من واقعاً می شنوم و تا جایی که برام مقدور باشه با طرف مقابلم همدردی می کنم گاهی آدمها فقط دوست دارن حرف بزنن بدون مسخره شدن بدون قضاوت شدن .. دیگه کمی که آرووم شد خوابیدیم .. ساعت چهار باید می رفت فرودگاه .. با اینکه بی سر و صدا بیدار شده بود منم بیدار شدم همراهیش کردم و براش از خدا آرامش خواستم .. این شبا تو واتس آپ با هم حرف می زنیم .. حالش خدا رو شکر بهتره .. دیگه این خانم که رفت من خوابم نبرد نماز خوندم و دراز کشیدم تا ساعت 5:30 که باید به طرف فرودگاه راه میفتادم ...تو هواپیما کنار یه دختر و پسر جوون نشسته بودم با خودم گفتم یا خدا من خوابم میاد اینا هم لابد تا خود مقصد می خوان حرف بزنن و بخندن .. یه کم که گذشت دیدم نه بابا با هم قهرن .دختره 15 سالش میشد مدام با موبایلش ور میرفت و مطالب واتس و وایبر و کوفت و .. رو می خوند.. پسر هم لاغر و بیجون و کم سن و سال بود ..منم که فضول نتونستم بخوابم و بی تفاوت باشم .. به دختره گفتم عزیزم چند سالته الهی نازی گفت 15 به صورتش دست کشیدم و نازش کردم گفتم قربونت برم من جای مادرتم قبول داری؟ گفت : آره گفتم یه نصیحتت می کنم ناراحت که نمیشی؟ گفت نه گفتم من کاری به این ندارم که چرا با همسرت سرسنگینی به خودتون مربوطه ولی ببین توی این اوضاع و احوال مملکت شوهرت که معلومه خیلی هم مرفه نیست داره با هواپیما تو رو میبره سفرپس سعی کن سفر دلپذیری بزاش فراهم کنی .. دلخوریات باشه واسه تو خونه فرصت زیاده برای گله کردن برا اخم کردن ..حیف نیست دختر به این نازی اخم کنه خدا قهرش میگیره ازت ناراضی میشه ببین همسرت چقدر مظلوم نگات میکنه چرا سردی باهاش ؟؟ یه نیم ساعتی حرف زدم بعد گفتم من خوابم میاد دیگه ببینم چه می کنی .. دیدم از کیفش یه چیزی در آورد و به شوهرش تعارف کرد بعد با هم حرف زدن .. موقع پیاده شدن شوهرش ازم تشکر کرد که خیلی تأثیر گذاشتم رو خانمش وگرنه تا آخر سفر کوفتش میشد ..اینم ماجرای سفر من .. پسر کوچیکه ناهار مفصلی آماده کرده بود همه جا هم تمیز بود همسرم دو روز گذشته از بیرون براشون ناهار خریده بود .. وقتی من نیستم پدر و پسرا بیشتر بهم نزدیک میشن و این خیلی خوبه ..پسر کوچیکه 4/1 داره میره سربازی .. خدا رو شکر آموزشیش تو یه شهر نزدیک اینجاست یک ساعت فاصله است .. بعدش هم سرباز معلم میشه .. خدا رو شکر همیشه بابت سربازی بچه ها خیلی دغدغه داشتم .. بزرگه که رفت و اومد همش می گفتم این یکی هم بره بیاد خیالم راحت میشه ..خدا ان شا’ الله کار همه رو درست کنه .. برای همتون آرزوی سلامتی و شادمانی دارم ...

 

/ 10 نظر / 30 بازدید
نیلوفر

مطالبتون خيلي عاليه موضوعاتشو متنوع ترکنين بهتره

زهرا

سلام خدارو شکر انشاالله همشه خوش باشین واقعا هرز گاهی یه همچین مسافرتهایی نیازه مخصوصا برای خانمها.[چشمک]

نیاز

سلام مریم خانوم شما دو تا پسر بزرگ دارین چه خوب من عاشق پسرم د.ست دارم سه تا پسر داشته باشم راستی چه خوب همونی که میخواستی شد اینکه تنهایی برید سفر ولی من الانا دوست دارم فقط با شوهر جانم برم خیلی حال میده[چشمک] راستی با نظری که نسبت یه امام زاده داری هم موافقم.

مریم

سلام خانم عزیز من خیلی وقته خواننده مطالبتونم یه جورایی زندگی با همسرتون شبیه من وهمسرمه البته من خونه دارم وتقربا همسن شمام .خیلی از حرفاتون لذت میبرم واستفاده میکنم یه جورایی وابسته نوشته هاتونم یه مشورت ازتون می خواستم نمدونم امکانش هست یا نه .خیلی دوستتون دارم با اینکه نمدونم کی هستین

سهیلا

چقدر خوبه که میتونی روی مردم اثر خوب بذاری.[قلب]

منيژه

خيلي گل هستيد...

بهین

مریم جون سلام واقعا گاهی این سفرهای کوتاه چقدر خوب و مفیدند امیدوارم پسرکوچیکه سربازی را باسلامتی و بسرعت بپایان برسونه دوست خوبم سنگ صبور دوستان و همکارانت هستی......

سپیده

اینجور سفرها هر چند وقت یه بار خیلی خوبه و لازمه. [قلب][گل]

آشتی

خب خونه ما غربه. اینجایی که بودید، غرب بود؟ میگفتی حوله می آوردم واست!!!!!!!![نیشخند] بابا میذاشتی قهر بمونند. میذاشتی دهن پسره سرویس بشه. همیشه هم نباید همه جا بهشون خوش بگذره. آقایون رو میگم. بعدها میشن عین من و تو که مسوول خوشگذرونی همه ایم و همه چی کوفتمون میشه ـ دور از جون ـ !!!!!!!!!![خنده]