الخیر فی ما وقع

سلام به دوستان گلم .. انشاء الله زندگیهاتون در کمال آرامش سپری شه انشاء الله سلامتیتون همیشه پایدار باشه و انشاء الله غم و ناراحتی نداشته باشید ..آشتی حرف قشنگی زد که خدا رو شکر اگه مشکلی هم داریم راه حلش هم هست ..از این چند روز گذشته براتون بگم داداشم که به واسطه کارش بندرعباس ساکنه  تنها بدون خانمش اومده بود .. خودش چهار ماه بود خارج کشور بود دلش تنگ شده بود ولی خانمش نتونسته بود مرخصی بگیره ..ما هم برای اینکه بهش خوش بگذره یا دعوتش می کردیم و یا اینکه می رفتیم خونه ی مامانم اینا که تنها نباشه و بهش خوش بگذره ..روز پنجشنبه کلاس داشتم فوق العاده خسته بودم خواهرم از مشهد هم اومده بود دیگه پیشنهاد داد بریم خونه ی مامانم اینا و شب اونجا بخوابیم عصرش هم خواهر دومی آش درست کرده بود و قرار شد اول بریم اونجا بعدش بریم خونه ی برادر بزرگه و بعد موقع خواب خونه ی مامانم .. ساعت 5 که می خواستیم بریم خونه ی خواهر وسطی پسر بزرگه میگه کجا؟ میگم دارم میرم خونه ی خاله میگه اول بیا بعد برو نیومده داری میری؟؟؟؟ ههههههههههه ..گفتم همین چند روزه .. دختر عموهام هم دعوت بودن خیلی خوش گذشت از قدیم ندیما حرف زدیم کلی خندیدم .. ساعت 7 برگشتم خونه دوش گرفتم و با بچه ها رفتیم خونه ی داداشم ..خُب من واقعاً خسته بودم همسر هم شام اومد اونجا بعد که رفت من دراز کشیدم ..بیدار که شدم ساعت 2 نیمه شب بود خانم داداشم گفت می خوای بیای تو اتاق بخوابی ؟؟ گفتم من کجام؟؟ تازه فهمیدم دراز کشیدن همان و به خواب عمیق رفتن همان .. دیگه وسایلم رو جمع کردم اومدم پایین داداشام و مامانم تو یه ساختمون می شینن .. سر و صدایی که میومد نشون میاد بچه ها نخوابیدن .. در که زدم خواهرم درُ باز کرد چشمک زدم گفتم بگو همسایه بالاییه میگه بخوابین چه وضعیه؟ خواهرم هم رفت تو و به بقیه گفت همه ساکت شدن .. بعد رفتم تو همه خندیدن و باز سر و صدا و مسخره بازی شروع شد .. بازی پانتومیم انجام می دادن .. پسر بزرگه مدیریتش خوبه و آخر مسخره بازیه یعنی می تونه تا صبح یه گروه رو بیدار نگه داره و بازیشون بده .. خانم داداش کوچیکه بچه است هنوز متولد 73 .. پسر بزرگه میگه برا پانتومیم به این کلمات و جملات بالای 18 سال ندین بعد مثلاً این می خواست با حرکات بگه جنیفر لوپز پسر بزرگه میگه وای خدای من چشم بچه ها رو ببندین سریع یه پتو بندارین رو این .. همه غش غش می خندیدن .. من دوباره گرفتم خوابیدم ..همینقدرش رو شنیدم.. صبح ساعت 7:30 به زور پسرا رو بیدار کردم بیاییم خونه ..آخه همسر خونه بود و می خواستم صبحانه خونه باشم .. بچه ها هم از قبل گفته بودن صبح زود برگردیم خونه .. رسیدیم خونه همسر رفته بود بچه ها رفتن خوابیدن منم به کارام رسیدم ساعت ده و نیم املت پختم و چای دم کردم یه سفره انداختم تو هال و بیدارشون کردم خوشحال نشستیم سر سفره دیدم وای همسر نون نخریده شاید توی این 27 سال زندگی مشترک خیلی کم پیش اومده صبح نون تازه نگرفته باشه بهش زنگ زدم با خنده گفتم نامرد برامون نون نگرفتی چرا؟/ بعد ماجرای سفره و شوکه شدنمون رو تعریف کردم .. کلی خندید بعد گفت الان میگیرم میارم گفتم نمی خواد نون بیات می خوریم تا قدرت رو بدونیم .. البته الکی گفتم چون پسر کوچیکه رفت گرفت .. برا ناهار هم خورش فسنجون پختم خیلی هم خوشمزه شده بود .. بعد ناهار داداشم زنگ زد که فردا می خواد برگرده برا همین همگی بریم بیرون آتیش کنیم چای بخوریم منم گفتم بریم .. بچه ها نیومدن بازی فوتبال بود همسر هم گفت خسته ام و نیومد ولی من نمی تونستم نه بگم آخه سالی یه بار بیشتر داداشم نمیاد حالا یه چیزی ازم خواسته بگم نه .. همسرم گفت بگو نه من تازه اومدم خونه منم زنم رو لازم دارم .. دیگه گفتم من مجبورم خواهش می کنم درک بنما .. رفت خوابید منم به بابام گفتم من تنهام بیان دنبالم .. دیگه رفتیم خارج شهر آتیش کردیم چای خوردیم عکس گرفتیم بعدش موقع برگشتن باید از تو رودخونه از روی سنگها رد می شدیم .. اینجور وقتها همسر خیلی هوای منُ داره و مراقبمه .. دیگه پام سر خورد و افتادم تو آب .. چیزیم نشد ولی گلی شدم شلوارم تا زانو خیس و گل شد کفشام پرآب شدن و کیفم هم کثیف شد .. ساعت شش رسیدیم خونه به همسرم گفتم اگه تو میومدی مراقبم بودی و نمی افتادم تو آب امروز دو بار قَدرِت رو دونستم .. با این که خیلی خسته بودم ولی سریع رفتم برا اینا چای گذاشتم و با هله هوله گذاشتم بخورن .. یه عادتی داریم ما ..روزهای جمعه چه با بچه ها چه بدون اونا عصرا میریم بیرون ...به همسرم گفتم هر وقت خواستی بگو آماده شم بریم بیرون با تعجب نیگاهم میکنه میگه جوون داری بیای بیرون گفتم آره چرا نیام .. سرم به شدت درد می کرد ولی چاره ای نبود بعدش می گفت تو فقط برای خونواده ات انرژی داری و از این حرف ها .. دلم نمی خواد اینا رو بشنوم به خودم یه کم فشار جسمی میاد ولی روحی نه .. با ماشین پسر بزرگه رفتیم یه دور زدیم بعد بستنی خوردیم برای بچه ها هم گرفتیم براشون میوه هم خریدیم ..بعد ماشین رو برد پمپ بنرین و باکش رو پر کرد که بچه ها راحت باشن .. همه مدتی که بیرون بودم خدا رو شکر می کردم بابت همه ی آنچه بهم داده .. بابت داشته هاتون همیشه شکرگزار باشین خدا بنده های شکرگزارش رو دوست داره .. دوستان گلم برای همتون آرزوی سلامتی می کنم مخصوصاً برا سلامتی سمیرای عزیزم امیدوارم هر آنچه خیر است برایش پیش بیاید .. الخیر فی ما وقع .خداوند در این باره می‌فرماید: چه بسا از چیزی کراهت دارید، در حالی که خیر و صلاح شما در آن است. خدا می‌داند و شما نمی‌دانید. (بقره، آیه 214) بعدش خدا حتماً چیز بهتری به بنده هاش میده شک نکنید ..دوستان برا سلامتی دختر گلمون سمیرا دعا کنید.. 

/ 6 نظر / 17 بازدید
بهین

یه بعدازظهر شما سه جا مهمونی رفتید درصورتیکه اینجا یه جا را ما باتاخیر میریم......چقدر ارتباط خوبی با نزدیکان و فامیل داری واین عالیه....همسر دیگه کمتر ایراد میگیره شما خونه مادرتون میرید تازه شما شب هم میمونید پیشرفت حاصل شده دوست نازنین چقدر ازاین جمله شما خوشم میاد سلامتیتون همیشه پایدار باشه.....

اتوسا

ایشالله همیشه سلامت باشید وپر انرژی

آشتی

سلام عزیزم. دیروز خوندم این دو سه پست آخرت رو به نظرم برات نوشتم. شاید هم سیستم پرید و نشده پست کنم. یعنی میدونی مریم، خوشم میاد به هممممممممه کس و همممممممه چیز میرسی، آخرش هم حواست هست که برنامه ات با همسرت به هم نخوره. و میدونی که چرا اینطوری میشه! چون نشنوی غرغرهاشو! خودت هم گفتی که دستت به زحمت بیفته بهتره یا غرغر بشنوی! من و تو هلاک میشیم غر نشنویم! ما هم اینجوری هستیم دیگه!!!!!!! میگم صاحبخونه پسرت هم از اوووووووووناش بوده ها. من پارسال کسی رو که برای خونه تکونی آوردم با انعام و یه کار صبح تا شب، بهش صد تومن دادم!!!!!!! بعد میگن چرا ........ ول کن. نگم بهتره. خودت خوبی؟![چشمک]

نرگس

ایشالا که همیشه خوش وخرم باشید ودورهمی خوش بگذرونید چقدرخوبه که هوای همسرت رو داری خدا برای هم نگهدارتتون ودرکنارهم پیر بشید ایشالا که خدا این خانم عزیز رو شفا بده وبهتربشه حالشون

سهیلا

[گل]

لی بانو

درود و نور و مهر بر مریم عزیزم از ته دل امیدوارم همیشه همینقدر راضی و شاکر باشی ... خداوند شوهر نازنین و بچه های خوش اخلاق و مهربونت رو برات حفظ کنه دوست خوب و خانواده دوست من ...