خداحافظ سربازی

سلام به دوستان خوبم ..ان شاالله ایام به کامتون باشه و روزگار بر وفق مرادتون .. همیشه سربازی رفتن بچه ها به نظرم کار سختی میومد .. اولی که بیرجند بود بعدش با هزار بدبختی اومد شهرمون .. دومی خدا رو شکر سرباز معلم شد با اینکه شهر محل خدمتش با اینجا 50 کیلومتری فاصله داشت ولی خیالم راحت بود که در یک محیط فرهنگی داره کار میکنه .. خدا رو شکر آخر تیر ماه سربازیش تموم شد .. با اینکه هنوز داره میره سرکارش ولی خیالش راحت شده ..یعنی فعلا به عنوان نیروی قراردادی نگهش داشتن و گفتن ادامه بده تا ببینیم خدا چی می خواد.خب امسال ماه رمضونِ خیلی سختی داشتیم دمای بالای هوا و طولانی بودن زمان روزه داری از  عوامل سخت شدن روزه داری بودن ..برا خانم ها ماه رمضون سختتره مخصوصاً اگه شاغل باشن .. خب من همیشه فقط ناهار می پزم و شام یه چیز ساده می خوریم ولی ماه رمضون همش تو آشپزخونه بودم .. یعنی از اداره 2 ربع که می اومدم تا چهار یا پنج استراحت می کردم بعدش دیگه می رفتم تو آشپزخونه بعد افطار هم تا جمع و جور می کردم و سریال نفس و زیرپای مادر رو می دیدم ساعت 11 میشد بعدش سحری درست می کردم تا می خوابیدم ساعت 1 میشد که باز 2 و نیم بیدار میشدم چای آماده می کردم و سفره رو که پهن کردم شو و پسرکوچیکه رو بیدار می کردم اونا هم با کلی غر زدن میومدن و می خوردن و می خوابیدن باز من می موندم و یه سفره ی پهن و ظرف هایی که منتظر شسته شدن بودن .. طاقت نمیارم ظرف ها نشسته بمونه بنابراین ظرف ها رو می شستم و آشپزخونه رو تمیز می کردم و دستمال می کشیدم ساعت دیگه چهار و نیم میشد که می رفتم بخوابم برا همین بیشتر سختی ماه رمضون برای من کمبود خوابش بود.. روز عیدفطر صبح با شو رفتیم نماز بعدش نون تازه و خوردن صبحانه .. روز بعد خواهرم اینا می خواستن برن شمال پسر کوچیکه هم پیشنهاد داد که ما هم بریم شو که گفت نمیام ..پسرکوچیکه چون ماشینش رو عوض کرده بود؛ دلش می خواست که بره سفر.. دیگه منم بخاطر اون قبول کردم که بریم .. خواهرزاده ام که دوست دوران بچگی پسرکوچیکه است شمال زندگی میکنه و سال آخرپزشکیه .. یکسالی میشه که ازدواج کرده .. اونم خیلی اصرار داشت که بریم پیشش .. دیگه سه روزی رفتیم و خیلی خوش گذشت ..خونواده ی همسرش شمالین و خیلی مهمون نوازی کردن.. موقع برگشتن خواهرم اینا موندن و من و پسر کوچیکه برگشتیم .. دختر عمه ام گرگان زندگی می کنه موقع رفتن اتفاقی تو بندرترکمن همو دیدیم خیلی اصرار کرد که موقع برگشتن برم خونشون .. نزدیک گرگان بهش زنگ زدم که اگه خونه بودن بریم اونجا سری بهش بزنیم که با اشاره پسرکوچیکه مجبور شدم بگم نه نمیاییم منتظر نباش .. بعدش که تلفن رو قطع کردم ناراحت شدم که چرا باعث شد نریم خونه ی دختر عمه ام.. چند دقیقه سکوت کردم بچه خودش عذاب وجدان گرفت گفت مامان زنگ بزن بریم ..تا ساعت چهار بعدازظهرخونشون بودم کلی درددل کردیم کلی حرفهای خواهرانه زدیم .یه تعطیلی کوچولو باعث شد کلی سرحال بشیم ببخشید دیر به دیر می نویسم برنامه ام خیلی فشرده شده عصرا یا استخر میرم و یا سالن ورزشی .. خب چون پسرکوچیکه تنها نمونه من تایم ورزش رفتن رو 4 تا 6 عصر گذاشتم که اون می خوابه آخه دوست نداره تنها بمونه ..ساعت 5:30 برمیگردم خونه لباس های سالن و یا مایوم رو می شورم خودم هم یه دوش میگیرم آرایش مختصری می کنم بعد که چایی دم کشید پسرکوچیکه رو بیدار می کنم چای و عصرونه می خوریم بعد یا فیلم می بینیم و یا با هم میریم بیرون .. خونه ی پدرم  میز پینگ پونگ دارن پسر بزرگه و خانمش هم که خونشون نزدیک مامانم ایناست گاهی میان من و مامان و بابام زیر درختا می شینیم و حرف می زنیم بچه ها هم بازی می کنن .. درسته پسرکوچیکه 24 سالشه ولی خب دلیلی نداره تنها بمونه بهتره وقت بچه هاتون رو با برنامه های سالم پر کنید . بیشتر باهاشون صحبت کنید و سعی کنید روابط دوستانه ای بینتون حکمفرما باشه .. تا چشم روی هم می ذاریم بچه ها بزرگ شدن و رفتن سر خونه و زندگیشون پس اون ایامی که کنارتون هستند براشون وقت بذارین و از بودن در کنارشون لذت ببرید. من مادر مستبدی نیستم اگه بچه ها بخوان وقتی رو با دوستاشون بگذرونه من مخالفتی ندارم ولی خودشون بودن در کنار خونواده رو ترجیح میدن.. کم کم باید به فکر یه دختر برای پسرکوچیکه باشم .. بالاخره دختر پیدا کردن یه کمی طول می کشه قصدم اینه که حداکثر تا 26 سالگی دومی رو هم دوماد کنم .. من بمونم و همسر ان شاالله اگه عمری باقی موند بریم سفر و خوش بگذرونیم .. والا تا چشم باز کردم خونه ی شوهر بودم 18 سالگی بعدش فوری بچه دار شدم 19 سالگی بعدش رفتم سرکار 21 سالگی و الانم با 26 سال سابقه خدمت  در خدمتتون هستم .. همتون رو به خدای بزرگ می سپارم و براتون از خدا بهترین ها رو آرزو می کنم.  

/ 4 نظر / 45 بازدید
نرگس

سلام مریم جون مهربون خداروشکر تعطیلات خوبی داشتی ودر کنار عزیزانت بودی خیلی خوشم میاد از این مدل ارتباطتت با پسرهات ایشالا همیشه سلامت باشی وسایت بالای سر پسرهای گلت باشه وهمیشه دورهم خوش باشید.

وبسايت اصفهان من بزرگترين نيازمنديهاي رايگان کشور

خوشحال ميشم به منم سر بزني! يک سيستم وبلاگ دهي جديد را باش آشنا شدم امکانات خوبي داره اونجا هم ميتوني وبلاگ بزني پارس بلاگ دات ايکس واي زد parsblog دات ايکس واي زد parsblog دات xyz [گل][گل] -------------------------------حالا چند تا آگهي بازرگاني-------------------- تبديل وب لاگ شما وبلاگنويس محترم به يک وب سايت با کمترين هزينه هاست رايگان يک ساله هديه من به شما شما فقط هزينه ثبت دامين مورد نظر خود را براي يک سال بدهيد و هاستينگ رايگان داشته باشيد براي کسب اطلاعات بيشتر با اي دي من در تلگرام مکاتبه کنيد @updap -------------------------------------------- بزرگترين آپلود سنتر براي ايرانيان امکان کسب در امد روزانه از تعداد دانلود فايل هاي شما همين الان با مراجعه به وب سايت زير اکانت خود را بسازيد updap دات کام آپ دپ دات کام ---------------------------------------------------------- يک سايت رايگان براي ارسال آگهي هاي شما بزرگترين سيستم نيازمنديهاي رايگان ايران همين الان آگهي خود را منتشر کنيد esfahan.me

فائزه

سلام مریم خانم مهربون.خوشحالم که حال دلتون خوبه و اوضاع روبراهه.مثل همیشه سرشار از انرژی مثبت هستین.چه جالب که هرروز میرید باشگاه بعدش هم حال دارین آرایش کنین[قلب] امیدوارم ایام به کامتون باشه.بیشتر بنویسین