سه اپیزود از زندگیم

راستش من آدم مثبت اندیشی هستم و همیشه هم سعی می کنم مسائل رو به نفع خودم تجزیه و تحلیل کنم و زیاد به دل نگیرم و خودم رو ناراحت نکنم ولی خب بعضی وقتها دست خود آدم نیست و از بعضی چیزها رنجیده خاطر میشی .. دو سه تا اپیزود از خونه و اداره براتون تعریف می کنم قضاوت با خودتون  چشمک

اپیزود اول : پسر بزرگه زنگ زده میگه مامان سلام .. چه خبر ؟ میگه خوبم الهی فدات شم همه چی خوبه نگران من نباش میگه مادر ِ من سرخوشی ها منظورم اینه که کاری تونستی برام بکنی بیام تو شهر خودمون یا نه ؟ ...من  ناراحت

اپیزود دوم : ساعت 2:15 عصره شوشو اومده دنبالم اداره ، بالا سرم رئیس اداره وایستاده من هم هی به ساعت نگاه می کنم ولی اون داره برنامه ی فردا رو توضیح میده هی میگم باشه صبح که اومدم توضیحاتتون رو می شنوم و اطاعت امر می کنم ولی اون اصرار داره که همونجا برنامه رو توضیح بده  .. ساعت 2:25 میشه و من سریع سیستم رو خاموش می کنم موبایلم رو از کشو بر می دارم از خیر روزنامه ی خونده نشدم می گذرم با عجله میرم کیفم رو از فایل برمی دارم چادرم رو سرم میندازم میرم سمت دستگاه انگشتی اداره که ساعت بزنم اونجا چند نفری ایستادن سعی می کنم حرص نخورم ولی چون شوهرم رو می شناسم کمی نگران میشم ساعت 2:30 دیگه می رسم کنار در ماشین و با یه آقای بداخلاق مواجه میشم .. میگه معلوم هست کجایی ؟ همه رفتن خونه ناهارشون رو هم خوردن معلوم نیست تو اداره چه می کنی ؟ بهت خوش می گذره ؟ از این که منم اینجا مثل راننده منتظرت باشم خوشحالی ؟ ترجیح میدم چیزی نگم ....

اپیزود سوم : وارد خونه که میشم می بینم که بوی املت میاد(آخه ناهار درست نکرده بودم ) خوشحال میشم میگم الهی این به اون در ازش تشکر می کنم و فوری اون صحنه های سرزنش شدن رو فراموش می کنم بعد میرم آشپزخونه می بینم  5-6 کیلو اسفناج خریده با خودم میگم برم پیاده روی برگردم اینا رو پاک میکنم و قطاب درست می کنم از پیاده روی که برمی گردم تلفن زنگ می زنه داداشم پشت خط ِ و میگه که برا شام میان خونمون منم سریع خونه رو جمع و جور می کنم و شام رو آماده می کنم طبعا" اسفناج ها می مونن ... بعد رفتن مهمونا بهم میگه اینا موندن که میگم آره فردا تمیز می کنم میگه می خواستی نری پیاده روی کارت رو انجام بدی میگم فکر کردم سلامتیم مهمتره میگه فکر نکن کارا مهم ترن باز صحنه های داخل ماشین جلوم رژه می رن .. چشام رو می بندم و سعی می کنم به هیچی فکر نکنم ... 

/ 5 نظر / 5 بازدید
صبورا

خودتو اذیت نکن مریم جونم ... به جاش املت درست کرده بوده اینو ببین در مورد ماشین هم اون فکر می کرده تو وایسادی بگو بخند با همکارات و اونو الکی معطل گذاشتی اگر خودت هم همچین فکری می کردی حتماً بهت بر می خورد ... می دونم که خیلی گل و باگذشتی و اینا رو فقط تو دلت می ریزی [ماچ][بغل] برای همه ما از این چیزا زیاد پیش می یاد سعی کن بی خیالی طی کنی وگرنه دور از جون پیر می شی ها[چشمک]

خاله زنک

عجب موجودات ناسپاس و خودخواهی هستن این مردا اصلا بد به دلت راه نده خودت از همه عالم و آدم مهمتری بانو[ماچ]

مامان خانومی

هرکاری که بکنی بازم این مردا صداشون در میاد . به دل نگیر از این اپیزودا من روزی ده تاشو دارم