خط قرمز های من

امروز تولد پسر بزرگه است الهی بمیرم سربازیش افتاده توی شهری که صد و بیست کیلومتر با اینجا فاصله داره ساعت شش بهش زنگ زدیم و تولدش رو تبریک گفتیم آخه پسر کوچیکه هم دیشب اومد و من فعلا" خدا رو شکر تنها نیستم صبح که من رفتم سرکار برام قورمه سبزی درست کرده بود خیلی خیلی خوشمزه شده بود عصری هم که رفتم پیاده روی اومدم دیدم بخاری رو آورده گذاشته و ظرفها رو هم شسته برام چای که آورد گفتم چایی بخورم یا خجالت ... خندید .. نمی دونم چرا از همون اولی که بچه ها به دنیا اومدن آرزوم بود که بچه های صالحی داشته باشم وقتی زیارت می رفتم و یا نماز می خوندم فقط همین رو از خدا می خواستم ...خدا رو شکر می کنم به خاطر همه ی چیزهایی خوبی که بهم داده ..

     توی کوچه منتظر خانم همسایه بودم که بیاد بیرون دیدم در حیاط همسایه ی دیوار به دیوارمون بازه ...متعجب شدم چون یکی از فامیلاشون تازگی مرده و می دونستم خونه نیستن داشتم با خودم فکر می کردم که برم زنگشون رو بزنم که دیدم یه دختر غریبه وارد خونه شون شد و من هم هاج و واج مونده بودم آخه با این همسایه مون بیست ساله آمد و رفت داریم و همه ی کس و کارشون رو می شناسم دیگه داشتیم راه میفتادیم که دیدیم دختره یه بسته به نظر کادو دستشه و از خونه اومد بیرون منم که کمی فضول رفتم زنگشون رو زدم صدای پسر همسایه از پشت آیفون اومد که کیه ؟ منم گفتم مامانت خونه س ؟ اونم گفت نه ....هر جوری که خوشبین باشم یه نتیجه بیشتر نداره این قضیه .. با خودم گفتم خدایا من هم روزها اصلا" تا ساعت 2-3 نیستم یعنی این کارا خونه ی ما هم انجام میشه ؟ بعد از پیاده روی مثل خانم مارپل رفتم بوتیک روبروی خونمون ... کمی با شاگرد مغازه که یه دختر جوون حرف زدم و با کمی سیاست مخصوص مریم خانم از اوضاع خونمون سر درآوردم ... می گفت این پسرات اصلا" نمیان بیرون روزا چه می کنن خونه ؟ منم گفتم احتمالا" دوستاشون میان پیششون و تنها نیستند ولی دخترک می گفت اصلا" هیچکس خونتون نمیاد یکم دلم آرووم گرفت اصلا" از این کارها خوشم نمیاد .. دوست ندارم پسرا اینجوری رابطه با دخترا داشته باشن ..

       نمی دونم شاید الان این قرارها و روابط کمی عادی تلقی میشه ولی به نظر من حجب و حیا و عفاف هم برا مردا خوبه و هم برا زنها .. آشنایی و شناخت اینجوری باعث میشه که پسرها بعد از ازدواج هم از خوش و بش کردن با بقیه لذت ببرن و شاید اسمش رو هم خیانت نذارن ولی به نظر من هست یادمه وقتی بچه بودن و من و شوشو جوون بودیم وقتی مهمونی خونمون میومد من خیلی سنگین با مردا برخورد می کردم ولی شوشو نه خیلی صمیمی با خانمها رفتار می کرد طوری که حتی گاهی نگاه غضب آلود شوهراشون رو حس می کردم و وقتی بهش تذکر می دادم که رفتارت کمی باید تغییر کنه ناراحت میشد و می گفت تو خیلی حساسی و بعد که دیگه همون دوستاش خونمون نمیومدن تقصیر رو گردن من مینداخت و می گفت از بس رسمی رفتار می کنی اینجوری میشه براش توضیح می دادم که این اولا" نتیجه رفتار خودته و دوما" من نمی تونم با مردا بگم و بخندم و صمیمی بشم من برا خودم خط قرمزهایی دارم و تو هم بهتره داشته باشی .. مثل یه بچه بهش درس می دادم خدا رو شکر الان خیلی سنجیده تر رفتار می کنه و خیلی بهتر شده ولی تا گوساله گاو شد دل مادرش آب شد حکایت ماست و این حرفها رو خیلی به زبان بچه گانه برا پسرها توضیح می دادم که رفتار خوب و سنجیده باعث میشه همیشه آدم برا بقیه عزیز باشه و .... یه بار رفته بودیم برا مراسم چهارشنبه سوری توی محوطه ی بزرگی دخترا و پسرها جمع شده بودند و آتیش بازی می کردن این پسرها از ماشین بیرون نیومدن ولی شوشو مثل بچه ها رفته بود قاطی دخترها و کلی ذوق می کرد اینا هم هی می گفتن بابا رو صدا کن بریم ما خوشمون نمیاد الکی دخترا جیغ می زنن و .. خنده دار بود نیشخند

/ 2 نظر / 3 بازدید
صبورا

مریم جون خیلی خیییییییلی خوشحالم که پسرای به این گلی داری میدونی الآن اگر برگردی عقب می بینی که بهترین کار رو برای تربیت صحیح بچه ها کردی.... می شه لطف کنی و یک کمی از گذشته ها و بچه ها و این که چه بایدها و نبایدهایی در تربیتشون داشتی برامون بگی عزیز دلم خیلی خوبه که آدم یه الگوی خوب داشته باشه[ماچ][بغل]

مامان خانومی

ای خدا دل من ضعف میره واسه اون پسرات . خدا نگهشون داره . ایشالله بهترین های دنیا واسشون اتفاق بیوفته . مطمئن باش خدا به دل پاک آدما نگا میکنه