برای دوست خوبم صبورا

این پست رو تقدیم می کنم به دوست عزیزم صبورا که با خوندن مطالبش واقعا" متأثر میشم و دلم می خواد براش کاری انجام بدم قبل از شروع مطلب یه مقدمه ای رو به عرضتون می رسونم من امروز قبل از اینکه برم پیاده روی وبلاگ دوستم رو خوندم ... بعد با خودم گفتم برم و برگردم و براش کامنت بذارم .. پیاده روی هم امروز تنها بودم و با خودم فکر می کردم که بیام و چی براش بنویسم توی همین افکار یه خانمی از روبرو داشت میومد یه لحظه که نگاهم بهش افتاد فوری شناختمش با اینکه چند سال پیش فقط یه بار توی جلسه مدرسین آموزش خانواده دیده بودمش ولی وقتی با تعجب بهم نگاه کرد فهمیدم که من رو نشناخته ..این پارکی که من میرم پیاده روی نزدیک خونه است ولی کوچیکه من در عرض یکساعت ده دور میرم و برمی گردم .. دور دوم که داشتم بر می گشتم دیدم همون خانم روی صندلی نشسته و داره نگاهم می کنه دیدم شرط ادب اینه که حداقل بهش لبخند بزنم و حالش رو جویا شم .. در حال راه رفتن گفتم احوال سوسن خانم (اسمش ِ) چطوره ؟ باز هم دیدم من ُ نشناخت بیخیالش شدم و به راه رفتنم ادامه دادم .. دور سوم هم دیدم نشسته و وقتی نزدیکش رسیدم من ُ صدا زد و گفت خیلی برام آشنایی ولی هر چی به مغز ِ معیوبم فشار آوردم چیزی یادم نیومد از این حرفش یکه خوردم .. ازم خواست که اگه ممکنه چند لحظه کنارش بشینم منم پیشنهاد دادم که اگه خسته نیست در حین راه رفتن صحبت کنیم ولی گفت که نمی تونه زیاد  راه بره من هم علیرغم تمایلم کنارش روی نیمکت نشستم و اون اینجوری شروع کرد که خیلی وقت بود که سردردهای شدیدی داشتم بعد اینکه رفتم دکترفهمیدم که تومور مغزی دارم برای همین تازگی عمل بزرگی روی مغزم انجام گرفته و چشام تار می بینه و اشخاص رو خوب به خاطر نمیارم  چشام گرد شد زن جوون زیبا یی بود خوب که دقت کردم دیدم آره خیلی شکسته شده  خیلی متأسف شدم و کلی بهش امیدواری دادم و گفتم مرگ و زندگی دست خداست و من مطمئنم با روحیه ی خوبی که داره می تونه بر مریضیش غلبه کنه و بهش یادآوری کردم که خدا بهش یه فرصت دوباره داده برای نیکی به دیگران ، به دست آوردن دلهایی که اگه شکسته و کمک به دستهایی که برای کمک بالا اومده و ممکن بود این فرصت رو نمی داشت خیلی حالم منقلب شد از دوستان عزیز می خوام با دلهای پاکشون برا همه مریضا مخصوصا" این خانم دعا کنند میگن آهی گاهی یعنی خدا یه زمانی یه دعایی رو مستجاب می کنه نگاه نمی کنه کیه و چکاره است پارتی بازی نداره قلبها پیشش عریانند و درونش براش هویدا .. ببخشید مقدمه ی طولانی شد .. 

       صبورای عزیزم خواهر مهربونم می خوام اینجا برای تو و همه ی زنهای نجیب کشورم بنویسم ..تو باید قوی باشی نباید خودت رو ضعیف نشون بدی تو پشتت به نیروی لایزال خداوندی متصله چرا احساس ضعف و ناتوانی می کنی ؟ قهر هیچی رو حل نمی کنه مثل شیر باش اما نه درنده نمی خواد چنگال نشون بدی و یا نعره بکشی مثل شیر هیبت و اقتدار داشته باش سعی کن مدیر باشی مردا ترسوتر از اونی هستن که فکرش رو می کنی برنامه ریزی کن برای خودت علیرغم میلت چند بار با پسرات و خواهرات برو سفر و یا دوستان خوبی برای خودت پیدا کن که بتونی باهاشون رفت و آمد کنی .. مهمون دعوت کن بذار شوهرت از استقلالت بترسه بذار اونم طعم نگرانی و از دست دادن رو بکشه با این رویه ای که در پیش گرفتی چند سال دیگه از پا می افتی و دیگه توان جنگیدن رو نخواهی داشت ... صبورای عزیزم من بهت قول میدم با سیاست و مدیریت می تونی حتی تصیمات مهم زندگی رو هم تو بگیری قبل از هر تعطیلاتی برنامه ریزی کن و به اطلاعش برسون تو آنقدر خوبی برای مهران که اون با خودش میگه چرا از این خوبا یکی فقط داشته باشه چشمک

    تو باید معمار زندگیت باشی مردا نیاز به تعمیرات دارن باید ساخته شن ممکنه یه مردی رو مادرش خوب که نساخته هیچی کج هم ساخته باشه تو باید سعی کنی از نو بسازیش اونجوری که می خوای اینایی که میگم می تونن به حقیقت بپیوندند اگه خودت بخوای و تلاش کنی بخوای می تونی ...

     نشون بده که سکه دو رو داره البته با سیاست و زیرکی نه با دعوا و کشمکش نذار بقیه قاطی ماجراهای خصوصیت بشن هیچکاری از هیچکس بر نمیاد ولی دوستی غمخوار برا خودت انتخاب کن که بتونی در مواقع اضطرار باهاش دردو دل کنی و ازش کمک بخوای ....

    بجه هات ُ نسبت به این موضوع حساس نکن بذار اونا از بچگیشون لذت ببرن ...وقتی تو افسرده و ناراحتی بیشترین ضربه رو اون طفل معصومها می خورن ... شخصیت آیندشون همین الان رقم زده میشه معمار خوبی برای پسرات باش بذار زن دیگه ای که میاد توی زندگیشون اندازه ی تو سختی نکشه .. امیدت به خدا باشه  .....به خاطر همه ی نعمتهایی که خدا بهت داده شکرگزار باش به نیازمندان کمک کن تا برات دعا کنن من مطمئنم به خاطر قلب پاکت خدا مهران رو به راه راست هدایت می کنه و نور و روشنایی زندگیت رو روشن و گرم می کنه ....

      پسرا اینجان و من مشغول آشپزی و رسیدگی بهشونم ببخش عزیزم که این پست رو دیر نوشتم ...

/ 2 نظر / 5 بازدید
صبورا

[خجالت][گل] شرمنده کردی مریم جان حتماً به حرفات خوب فکر می کنم[ماچ][بغل] دلم برای اون خانوم هم خیلی سوخت ایشالا به زودی زود سلامتی کاملشو پیدا کنه[گل]

مامان خانومی

خدا شفا بده اون خانوم رو . ایشالله که کاملا خوب میشه . من حتما براش دعا میکنم اگه قبول باشه راستش من صبورا رو نمیشناسم اما خیلی حرفات به دلم نشست . اینکه یه زن باید استقلال داشته باشه خودش رو زیادی وابسته نشون نده . مثل شیر قوی و با اقتدار باشه . سعی میکنم خودم بهش عمل کنم و در همین راستا هم فردا مهمونی زنونه دارم [چشمک] ایشالله که صبورا هم زندگیش رو از نو بسازه .