گلبرگ پانزدهم

موضوع 1: می تونید باور کنید من هنوز خونه تکونی رو تموم نکردم ؟ در حالیکه پس فردا وقت عمل پامه ... یه ذره می ترسم البته خیلی کم .. امروز دکتر نوشت برم پیش دکتر بیهوشی و آزمایش خون و ... خیلی برف باریده اینجا و واقعا" راه رفتن اونم برا من خیلی سخت بود البته فقط باید از اینور خیابون می رفتم اونور خیابون لبخند... اینو نوشتم که بگم چرا این روزا نمی رسم بیام و وبلاگم رو به روز کنم و به دوستانم سر بزنم .. انشاءالله جبران می کنم .. حالا سوژه این پستم تو آشپزخونه به فکرم رسید .. وقتی داشتم طرفهای داخل کابینت ها رو می شستم آخه این چه کاری این همه ظرف آدم بخره و نگه داره ...من ِ دیونه هر ظرفی که مد می شد می خریدم اونم از هر کدوم دوسری آخه اولا" از مد می افته ثانیا" دیگه کی این همه مهمون دعوت می کنه اونم تو خونه ثالثا" کلی جا اشغال می کنه  .. هی می شستم و با خودم فکر می کردم اگه این همه پولی که بابت این ظرفا دادم می دادم سکه می خریدم الان برا خودم کلی پولدار می شدم چشمکخوب بگذریم فوقش می دم به کسی که احتیاج داره البته کم کم چون شوشو اصلا" از این کار خوشش نمی آد میگه چرا می خری که بعد بدی به این و اون ...

موضوع 2:آدما تو هر سنی به نظر من به چیز خاصی و یا کار خاصی رغبت بیشتری نشون می دن مثلا" من یه مدت فقط وسایل آشپزخونه مثل ظرف و سینی و به قولی کاسه بشقاب می خریدم .. یه مدتی چسبیده بودم به بافتن از گیپور بافی گرفته تا قلاب بافی و ... یه مدت فقط کتاب می خوندم ...به نظر من تعادل تو زندگی بیشتر می چسبه و من الان سعی می کنم تلفیقی از همه ی علائقم رو داشته باشم و در کنارش به نظرات شوشو و بچه ها هم بی توجه نباشم .. به نظرم بعضی چیزها رو گر چه دیر فهمیدم ولی فهمیدم .. یه بار خیلی سال پیش همون موقع که تربیت معلم درس می خوندم یه قلاب بافی رو شروع کرده بودم و داشتم می بافتم که شوشو از دستم گرفت و پرت کرد تو حیاط .. من خیلی ناراحت شدم ولی الان فکر می کنم که بیچاره اعصابش خرد شده بود از بس من همیشه مشغول بودم ولی الان سعی می کنم همین که نزدیک اومدن شوشو میشه این کارای جانبی رو تعطیل کنم دلم می خواد به اونهایی که هنوز تو زندگی به آرامش واقعی نرسیدن بگم بهترین چیز برای خود شخص و خونواده اش آرامشه که این حاصل نمی شه مگر اینکه خوخواهی رو کنار بگذاریم  به خواسته های دیگران بیشتر توجه کنیم اینجوری زندگی می تونه بهتر بشه ........

/ 12 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساحل مهربانی

فکر می کردم فقط من این جوریم.[خنده] منم یه مدت فقط کتاب می خوندم، . . .یه مدت فقط عینک آفتابی می خریدم که الان همه رو تقسیم کردم بین دوستان.[نیشخند] و . . . به نکته های مهمی اشاره کردین.[لبخند]

ساحل مهربانی

اراده ی شما قابل تحسینه. مدیریت منزل و همسر و فرزندان،شاغل هم هستین و مدیریت وبلاگ. عالیه که به همه شون می رسین. من دقیقا در جریان نیستم که چه اتفاقی برای پای شما افتاد.امیدوارم هر چه زودتر خوب بشین.[گل]

ساحل مهربانی

[تعجب] چطوری متوجه شدین منم معلمم.[نیشخند] لابد از قالب وبلاگم.[چشمک] بله.من معلم ابتدایی ام.

ساحل مهربانی

حالا فهمیدم از کجا متوجه شدین. با خوندن پست (موضوع انشا )[لبخند]

ساحل مهربانی

اختیار دارین،این چه حرفیه؟ منو شرمنده می کنین. الان من این جوریم[خجالت][خجالت][خجالت] معمولا برای دانش آموزانم 16 مورد رو برای رعایت نوشتن انشا میگم.ولی این جا برای دوستان خلاصه اش کردم.[نیشخند] مطمئن باشین من دیگه ول کن شما نیستم.هزار تا سوال در مورد تدریس و بچه ها دارم که هر روز میام می پرسم که از دستم خسته بشین.[لبخند][گل][هورا]

ساحل مهربانی

سقوط از پله ها؟[تعجب][نگران] خیلی وحشت ناکه.[ناراحت] متاسفانه از این جا کاری از دستم بر نمیاد وگرنه دریغ نمی کردم.[گل]

مصطفی

مر30 که وبلاگ ما سر زدین اگه با دوست داشتین پیوند بزنیم نوشته اول واقعا جالب بود