نوشته های گاه به گاه
دوست دارم تجربیاتم رو ثبت کنم شاید به درد کسی بخوره و می خواهم بعدها خودم بخونمشون ..
 
سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٥ :: ٤:٥٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : مریم

سلام دوستان عزیزم خوبید؟؟ 

امیدوارم که روزهای عمرتون رو آسون از دست ندید و از لحظه لحظه ی زندگیتون استفاده ی بهینه بکنید. شاد باشید و شادی رو به دیگران تزریق کنید .. آسونه امتحان کنید.. صبح که من میرم اداره یه همکاری داریم همیشه لباش آویزونه من سعی می کنم نگاش نکنم با این که جوونه خوشگله ولی با چهره ی عبوس دیدنش لذتبخش نیست . به من میگه اووفففف چقدر انرژی داری سر صبح .. خب چرا نداشته باشم هر جوری دنیا رو بگیری همینجوری می گذره .. من شش بیدار میشم اول از همه موهامو مرتب می کنم .. نماز می خونم اگه قضا هم شده باشه می خونم بعد میرم آشپزخونه و یه ناهار با عشق و علاقه می پزم ...نه با غرزدن. آخه چه کاریه؟؟ اینکه بگم اول صبح مجبورم بوی غذا بدم و .... نه با شادی می پزم من که باید انجام بدم حالا چرا با ناراحتی؟؟؟ همسر هم نون تازه میگیره همونطور که غذا میپزم صبحانه هم می خورم .. ظرف هم می شورم یعنی وقتی صبح از خونه میام بیرون حتی سرامیک های آشپزخونه رو هم دستمال کشیدم و سینک ظرفشویی رو خشک کردم انجام این کارای کوچیک کلی بهم انرژی میده و شادم می کنه.. همسر مرتب غر می زنه ولی من به خودم میگم مریم نباید روزت رو خراب کنی تو امروز شاد هستی و یه روز خوب در انتظارته امروز می تونی یه کار مفید و ماندگار انجام بدی .. پس فکرت رو آزاد کن تا بتونی تو کارت بهترین باشی.. پسر بزرگه طبق گزارش عروس جان در نماز خوندن تنبلی می کرد که با یه دوره آموزش غیرمستقیم و مادرانه دوباره با جدیت نمازش رو می خونه .. این جزء اولویت های منه ... نباید تشکر از خالق رو فراموش کرد .. بهش گفتم ببین هر پژوهش فوقش چندسال دووم میاره و ممکنه رد شه یا بهتر شه ولی قرآن بعد اینهمه سال هنوز زنده است هنوز کاربردیه و هر روز ابعادی ازش روشن میشه که مغایرتی با علم روز نداره پس منبعی غیر بشر در ایجادش دست داشته و اون منبع کسی نیست جز خدای عزّ و جلّ  و سفارش خدا به نماز خوندنه پس نباید در این مورد کم کاری کنی .. خلاصه قبول کرد .. و صد البته این یک نمونه بود و موارد دیگه هم گفتم که در حوصله ی این وبلاگ نیست .. روزگار خوبه پسر بزرگه مشغولِ درس خوندنه و داره ارشد می خونه و چون خانمش ارشد همین رشته است خیلی بهش کمک می کنه اونم که تنبل ..پسر کوچیکه هم داره همچنان سربازیش رو سپری می کنه .. در اداره ای که مأمور شده عالی کار می کنه و رییس و معاونش خیلی رضایت دارن .. همیشه سفارشم اینه که هر کاری که می کنین بهترین باشین .. خدا رو شکر زندگی به روال عادی داره میگذره . پیاده روی هر روزه ادامه داره و هفته ای یکی دوبار استخر هم میرم .. با دوستای دوران دبیرستان که الان هفده نفر شدیم و گروه تشکیل دادیم قرار استخر هم میذاریم .. مثل بچه های شیطون هر وقت میریم سر و صدا می کنیم و بازی می کنیم دستامون رو بهم میدیم و بازی جمع میشیم باز میشیم رو انجام میدیم ..بعضی از دوستامون روحیه شون داغون بود الان خیلی بهتر شدن یکیشون میگه کوفت خاک تو سرتون اگه زود همو پیدا کرده بودیم من اینهمه مریض نمیشدم چندین عمل داشته میگه همش از غصه ی الکی بوده .. یکیشون سرطان سینه گرفته ولی خب الان خدا رو شکر بهتره .. یکیشون چشمش رو عمل کرده یکی گوشش رو ولی بقیه خدا رو شکر سالمن البته به ظاهر.. گاهی تألمات روحی دیده نمیشن ولی بیشتر از امراض جسمی فرد رو داغون می کنن ..همیشه آخر شب خوش و بشی با هم داریم و همه رو تشویق می کنیم که با همسرشون مهربون باشن نه نگن و زندگی رو شیرینتر ادامه بدن .. یکی از دوستامون همسرش رو از دست داده میگه خاک تو سرتون من چی؟؟ برام شوهر پیدا کنید مردین ... همه کلی می خندیم .. دوستان میشه از شبکه های اجتماعی به نحو احسن هم استفاده کرد..داداشم مولوی رو خیلی قشنگ می خونه بهش گفتم هفته ای یه داستان مولوی رو ضبط کنه و بزاره تو گروه خانوادگی که بچه ها با مولوی آشنا بشن ..گاهی خودم هم شعر براشون می خونم و صدامو تو گروه می ذارم .دیگه اینجوریا.. می تونید با خلاقیت خودتون خیلی برای دوستان و خونواده مفید باشید .. داداشم راه دوره هر وقت عکس میفرسته کلی ازش تعریف می کنم کلی قربون صدقه اش میرم تا حس دوریش کم شه .. تو زندگی کاری کنید که لبخند رو لبا بیارین .. خودتون هم شاد میشین .. سخت نگیرین.. جر و بحث نکنید .. یا طرف مقابلتون داناست که نیازی به بحث نیست یا نادانه که بازم نیازی به بحث نیست دوستان گلم نادان ها با جر و بحث عقلشون زیاد نمیشه اونا نادانن لج می کنن و زندگیتون بدتر میشه اگه به هر دلیلی مجبور به ادامه زندگی هستید سعی کنید راههای مسالمت آمیز رو امتحان کنید .. اووففففففففففففففففف چقدر توصیه  ببخشید دیگه معلم هستم شروع کنم به حرف زدن تمومی نداره ... این روزها من به خاطر آشفتگی شرایط اجتماعی گاهی خیلی رنج میبرم .. درد میکشم .. هر روز یه بعدی از فساد، رشوه، مال مردم خوری و اختلاس بیان میشه .. اینا منو خیلی اذیت میکنه .. نگران آینده جامعه میشم نگران کارگرانی که نون شبشون رو به زور تأمین می کنن و عده ای سرخوش از این آشفته بازار و آب گل آلود ماهی میگیرن .. خدایا همه ما را به راه راست هدایت کن .. راهی که در اون دل شکستن نباشه .. راهی که در اون حق الناس نباشه ..هر روز تو نماز می خونیم و میگیم والضالین .. خدایا خودت کمکمون کن که تو راهی قدم بزاریم که تو شاد بشی از رفتارمون . آمین یا رب العالمین.. تا درودی دیگر بدرود



موضوع مطلب :

دوشنبه ۳ آبان ۱۳٩٥ :: ٥:٢٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : مریم

سلام صبحتون به خیر دوستان امیدوارم سومین روز آبان را با اندوخته ی از مهر آغاز کنید . امروز اومدم اداره دیدم هیچکس نیست گفتم بیام سلامی عرض کنم خدمتتون .. همه گمونم رفته باشن نمازخونه ی اداره .. صبح یه ارباب رجوع سرگردون رو تو راهروی اداره دیدیم گفت گمونم تعطیله اداره گفتم نه همه نمازخونه هستن زیارت عاشورا زیر لب غر زد که چه کاریه؟؟ مردم چه کنن ؟؟ گمونم راست می گفت اگه باید دعا خونده بشه که لازمه خب بگن همکارا یه کم زودتر بیان بخونن ثوابشم بیشتره .. نمی دونم والله .. دیروز عصر از پیاده روی روزانه ام که همچنان ادامه داره برگشتم خواستم بنویسم ولی آشپزخونه رفتن همان و ساعت 11 بیرون آمدن همان .. نمی دونم چه سری هست توی این آشپزخونه ها که خانم ها رو نگه می داره پسرکوچیکه گفت مامان شب پیتزا درست کن جدیداً یه خمیر پیتزا یاد گرفتم خیلی عالیه تو اینترنت سرچ کنید خمیرجادویی میاد واقعا جادوییه نرم و لطیف و راحت ..خیلی سریع آماده میشه و بسیار خوشمزه است .. یه جای درست کردن خمیر باید صد بار خمیر رو بزنی به ظرف و برداری.نیشخنداون قسمتش رو میدم پسرکوچیکه چنان خمیر بیچاره رو می کوبه به ظرف که دل آدم کباب میشه قلب خمیر رو آماده کردم بعد مواد روز پیتزا رو هم درست کردم تا اون موقع همسر اومد با یه بسته اسفناج دیگه ازش تشکر کردمچشمک مگه راه دیگه ای هم هست؟؟ خلاصه پیتزا رو گذاشتم تو فر و خودم مشغول تمیز کردن اسفناج ها شدم .وقتی خمیر درست می کنم زیاد میشه بقیه رو هم می پزم و آماده می ذارم تو فریزر مثلا دیشب خمیری که آماده کردم 6 تا نون شد که دوتاش رو پختم چهارتاش رو هم گذاشتم تو فریزر .. یه بار هم آماده اش رو دادم عروس جان نمی دونم خوشش اومد یا نه ؟ بازخورد نداده هنوز زبانخلاصه نشون به اون نشون که تا اومدم تو هال بعد از تمیز کردن آشپزخونه و سابیدن سرامیک ها و کابینت ها و کاشی ها دقیقا ساعت ده دقیقه به یازده بود ..یه کم رفتم تو تلگرام کلی پیام اومده بود که اصلا بازشون نکردم ..این همکارم تو جلسه شماره تلفن منو داده به مربیان پیش دبستانی اونا هم سوال پشت سوال امروز بگم دیگه این کارو نکنه .. چه کاریه حالا تو خونه هم هی پاسخ بدم ..وقت ندارم والله مژه چند روز پیش تو پارک تنها بودم یه خانمی هم تنها بود من به همه ی تنهاها معمولا پیشنهاد نمی دم که با هم طی طریق کنیم مگر اینکه از ظاهرش ابتدا خوشم بیاد بعد اگه از رفتارش هم خوشم اومد باهاش قرار می ذارم برای پیاده روی های بعدی .. خلاصه با هم آشنا شدیم یکیمون در جهت عقربه های ساعت حرکت می کردیم اون یکی بر خلاف عقربه های ساعتسوال بعد من در جهتی که اون خانم حرکت می کرد تغییر جهت دادم .. خانم خوبی بود ایلامی بود و بنا به اقتضائاتی اومده بود شهر ما(کار همسر) کلی از زندگیش گفت و اینکه یه دختر ناتوان ذهنی داره وقتی شنید منم فرهنگی هستم کلی خوشحال شد منم بهش کلی امید دادم و داستان رز آبی (در ادامه می تونید بخونین)رو براش تعریف کردم .. ولی خب مادرا می دونن چقد سخته آدم جگرگوشه اش مشکل داشته باشه .. حالا با چندتا از دوستانم که در این خصوص تخصص دارن باید صحبت کنم ببینم میشه کاری براش انجام داد یا نه؟؟ دو روز بعد دخترش رو آورد پارک ظاهرش اصلا نشون نمی داد که ناتوان ذهنیه خیلی هم خوب بود ظاهرش .. فکر کنم مشکل عدم تمرکز و توجه داشته باشه که میشه کمی با آموزش به والدین و معلم نتیجه بهتری از آموزش گرفت .. تا خدا چی بخواد .. برای همتون روزهایی خوب و آرووم در آبانی که بعد از مهر اومده و دلش می خواد شما هم مثل خودش مهربان باشید آرزومندم قلب

داستان رز آبی در ادامه بخوانید.



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب :

جمعه ۳٠ مهر ۱۳٩٥ :: ٦:۱٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : مریم

سلام به زودی میام می نویسم ..



موضوع مطلب :

چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٥ :: ٢:٢٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : مریم

سلام .. دوستان بسیار خوبم امیدوارم که حالتون خوب باشه و در سایه ایزد متعال ایام را در صحت و سلامتی به سر ببرید . خب خیلی وقته ننوشتم شهریور دو تا عروسی داشتیم عروسی داداش کوچیکم و عروسی خواهرزاده ام .. دیگه اداره هم که کار زیاده برای بازگشایی مدارس دایم جلسه داریم و بازدید و صحبت و ... گفتم خبر بدم که حالم خوبه و ملالی نیست جز دوری شما

امیدوارم همه حالشون خوب باشه و تندرست باشند و بهروز 



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٥ :: ٤:۱۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : مریم

سلام دوستان گلم خوبید؟ خوشید؟ ان شا الله که همتون اگه صاحب بچه هستید عروسیش رو ببینید خیلی خوب و لذتبخشه ..خب دقیقا یکسال بعد عقد سر بزرگه عروسیشون بود .. خدا رو شکر همه چی خیلی عالی برگزار شد . از چند ماه قبل تقریبا هفته ای یک بار لیست مهمونا رو چک می کردیم و کم و زیاد می شدن مهمونای ما حدود 290 و مهمونای عروس خانم 250 تا بودند در مجموع 540 نفر خب تعداد زیاد بود و من بیشتر نگران این بودم که نتونیم خوب از عهده ی پذیرایی بر بیاییم .با این که می دونستم شو کاری رو قبول نمی کنه اگه قبول کنه سعیش رو میکنه که به نحو احسن انجام بده اما بازم نگران بودم .من اعتقاد دارم وقتی مهمون دعوت می کنی باید همه چی براش عالی باشه .نوع میوه و شیرینی و شام و .. خب خدا رو شکر دو نوع غذایی که در نظر گرفته بودیم خوب و عالی شده بود میوه و شیرینی هم زیاد و باکیفیت بود .. مو و آرایشم هم این سری خیلی عالی بود و راضی بودم موهام رو هایلایت کرده بودم که بهم میومد .. بعد شام چون مراسم پاتختی نداشتیم مراسم کیک بران رو اجرا کردیم و همراه رقص از مهمونا با کیک و شربت پذیرایی شد بعدش عروس رو بردیم خونه ی پدرش و از اونجا خونه ی خودشون .. جلو در خونشون براشون گوسفند قربانی کردیم و نقل و نبات رو سرش ریختیم و مهمونا خونه رو بازدید نمودند .. ساعت چهار صبح رسیدیم خونه همه رفتن خونه هاشون ..من بودم و گوسفند پوست کنده شده و دو تا دیگ غذا .. از خستگی چشام باز نمی شد ولی چون هوا گرمه مجبور بودم گوشتا رو تو یخچال جا بدم تا صبح تکلیفش رو روشن کنیم .. کلی هم غذا مونده بود هر چی قابلمه تو خونه داشتم آوردم و غذاها رو توش ریختم که صبح همسر بده به این و اون تا بیام بخوابم ساعت 6 صبح شده بود .. تا الان که دارم می نویسم هنوز خستگی از تنم در نیومده .. خدا رو شکر می کنم که همه چی باب دلم بود و مهمونا و خونواده ی عروس جان هم راضی بودند .. خدا رو شکر می کنم به خاطر همه ی نعمت هایی که به من و خونواده ام ارزانی داشته . خدا رو شکر می کنم به خاطر نعمت سلامتی ..امیدوارم همتون این روزهای شاد رو در زندگیتون تجربه کنید . ان شاالله

دوستای دوران دبیرستانم رو هم دعوت کرده بودم کلی باهاشون رقصیدم و احساس خوبی به هممون دست داد. درست مثل سی سال پیش که دور هم جمع می شدیم و قول دادیم که دیگه هیچوقت از هم دور نمونیم .. کلی بهم گفتن خاک تو سرت اصلا تغییر نکردی ولی خب وقتی من تغییر رو در چهره های اونا احساس می کنم خودم هم تغییر کردم و این طبیعیه و من می پذیرم که انسان خواه نخواه پیر میشه و خیلی هم خوبه که آدم باتجربه میشه .. اصلا هم ناراحت نمیشم از این که الان 47 سالمه(واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی)زبانچشمک

جوونی کجایی؟؟؟؟؟؟؟که یادت به خیر

ولی خدا رو شکر انرژیم مثل 30 سال پیش زیاده .



موضوع مطلب :

 
درباره وبلاگ
مریم

بسم الله الرحمن الرحیم .. وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ... من یه زن ساده ام که دنبال یه زندگی ساده و بی آلایشم ........هیچ چیزی به اندازه صداقت برام مهم نیست .. وقتی تو نیستی بلاتکلیفم مثل گل آفتابگردون در روزهای ابری... اللهم عجل لولیک الفرج...

موضوعات
 
آرشيو وبلاگ
صفحات وبلاگ

نويسندگان
پيوندها
RSS Feed