نوشته های گاه به گاه
دوست دارم تجربیاتم رو ثبت کنم شاید به درد کسی بخوره و می خواهم بعدها خودم بخونمشون ..
 
سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٥ :: ٤:۱٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : مریم

سلام دوستان خوبید؟؟ تو این ماه سه بار نوشتم ...فعال شدما .. دیروز عصر با پسر کوچیکه یه سر رفتیم خونه ی پسر بزرگه این هفته امتحانات دانشگاهش شروع شده.. وقت نکرده بیاد خونمون .. جمعه بودن ناهار ولی دیر اومدن و زود رفتن.. دیگه گفتم یه سر بزنم بهش .. حقیقتاً دلم براش تنگ میشه .. ساعت هفت و نیم از سر کار میاد بچه ام .. جلو در که ماشین رو دیده بود رفته بود کلی هله و هوله خریده بود می دونه پفک دوست دارم .چشمک همسرم هم هر وقت بخواد منو خوشحال کنه برام فلفل دلمه ای می خره و پفک یه همچین آدم قانعی هستم من .. دلیل زود نوشتنم بر می گرده به ارتحال آیت الله هاشمی رفسنجانی .. فردی که از زمان چهارم -پنجم ابتدایی که انقلاب اسلامی پیروز شد من دوسش داشتم .. به نظرم مرد زرنگی بود و  می تونست تو بحران کاری کنه و صحبت هاش همیشه حاکی از نوعی مدیریت و تدبیر در کارها بود شاید برداشت من این بوده .. دیروز عصر از خونه پسر بزرگه رفتیم خونه ی مامانم اینا ..تلویزیونشون یه کانال ماهواره رو نشون می داد زیر نویسش رو دیدم نوشته بود فوت هاشمی رفسنجانی .. به بابام گفتم این اونورآبیا شورش رو درآوردن چه دروغ شاخداری !!! ولی بابام گفت آره درسته امروز فوت کرده باورم نمی شد .. یعنی چه؟؟ اینقد یهویی؟؟؟ خدا رحمتش کنه و جاش بهشت برین باشه ان شالله .. آدم خوبی بود حقیقتاً ..

مولوى غزلى دارد که مناسب این روزهاست:

گفت کسی خواجه سنایی بمرد

مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد

کاه نبود او که به بادی پرید

آب نبود او که به سرما فسرد

شانه نبود او که به مویی شکست

دانه نبود او که زمینش فشرد

گنج زری بود در این خاکدان

کو دو جهان را بجوی می‌شمرد

قالب خاکی سوی خاکی فکند

جان خرد سوی سماوات برد

خونه ی پسر بزرگه تو خیابون مامان ایناست خیلی عالیه قبلاً همسرم اصلا هفته ای یه بار بیشتر اجازه نمی داد برم خونه ی مامان همش غر می زد .. می گفت اگه منو دوست داری دور خانواده ات رو خط بکش .. هر چی میگفتم چه ربطی دارن به هم می گفت نشون میده که منو دوست داری و به حرفم گوش میدی .. منم می گفتم هر جور دوست داری فکر کن من نمی تونم بدون مادر و پدرم زندگی کنم ..الان خیلی وقته که خیلی کم میاد خونشون شاید سالی دو سه بار و من هیچ اصراری به اومدنش ندارم ... منم اصلا نمیگم که رفتم اونجا بزار حساس نشه .. البته من هیچ دلیل قانع کننده ای در این نیومدن نمی بینم ولی خب آدم ها نباید به کاری مجبور باشن .. چند وقت پیش یادتونه گفتم مادربزرگم بیمارستان بستری بود .. من خودم رفتم ملاقاتش یه بارم نگفت منم میام بعد عموی باباش مریض بود بهم گفت بریم ملاقاتش .. منم گفتم باشه بریم.. حالا اگه نمی رفتم چی پیش میومد غیر از دلخوری .. ولش کن اون پیرمرد که مقصر نیست که من بخوام تلافی کنم .. حالا من نمیگم کارم درسته ولی به نظر من هیچی ارزش بهم خوردن آرامش رو نداره .. جنگ تو زندگی به هیچ جایی نمی رسه .. آدم ها عوض نمی شن نجنگید به یه نقطه تعادل تو زندگی برسین و زندگی رو با شادی ادامه بدین .. امروز برای کاری اداری بیرون رفته بودیم موقع برگشتن به رییسمون گفتم من وقت دکتر دارم یه جایی پیدا میشم روحانی اداره هم تو ماشین بود گفت مگه شما با آرامشی که دارید مریض هم میشید؟؟؟ آدمهای آرووم ذره ذره وجودشون صیقل پیدا میکنه تا بتونن آرامش رو حفظ کنن .. اونا از خودشون مایه میزارن .. اونا هم مریض میشن چرا نشن .. البته جواب من به اون یه خنده ی تلخ بود .. حالم خوبه . این سری پ خیلی طولانی شد که گمونم مربوط باشه به سنم ..گفتم برم یه سونوگرافی که علتش رو کشف کنم ...جای نگرانی نیست حالا حالا در خدمتتونم .. به خدا می سپارمتون ...



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٥ :: ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : مریم

سلام بر دوستان وبلاگ خون گل و گلاب ان شاالله همه خوب و خوش و سرحال مشغول گذراندن ایام باقیمانده از سال 95 باشید به همین زودی سال 95 هم تموم میشه و سال جدید اغاز میشه و در یک چشم بهم زدن سال ها پشت سر هم میگذره امیدوارم که روزهاتون مملو از خوشی و تندرستی و شادی باشه و غم نبینید .. ایام جوونی هم داره واسه ما سپری میشه و پا می ذاریم تو میانسالی و ایام پختگی و باتجربگی ... فکر کردید الان می خوام بنالم از پیری .. نه اصلاً .. پیری یه مسیره و اتفاق میفته چه بخواهیم و چه نخواهیم گرون ترین و بهترین کِرِم ها فوقش می تونن ما رو چندسالی جوونتر نشون بدن .. البته من خودم غیر از مرطوب کننده و گاهی ضدآفتاب کرم دیگه ای استفاده نمی کنم خیلی هم پوستم خوب مونده ... شما که منو ندیدید و نمی بینید می تونم راحت از خودم تعریف کنم .. نیشخند چند روز پیش با پسر کوچیکه داشتیم از جایی برمی گشتیم در راه با هم صحبت می کردیم ..بهش می گفتم که شکرگزار خدا باشه که تو این سن ماشین داره خیلی ها نمی تونن تو چنین شرایطی باشن بعد بهم میگه مامان اون ماشینای گرون قیمت رو ببین اونا باید شاکر باشن گفتم فرق نمی کنه بعد بحث به این سمت کشیده شد که واقعا سرنشین این ماشین ها خیلی لذت می برن منم گفتم اصلا اینجوری نیست ..ممکنه تو بهترین امکانات باشی ولی خوشحال نباشی تو همین ماشین یا حتی تو یه ماشین پراید درب و داغونم می تونی شاد و خوشحال باشی و از مسیر لذت ببری .. مهم اینه که بهت خوش بگذره در کنار بقیه .. خب قانع نشد به خوبی ..ولی بی تأثیرم نمی تونه باشه این گپ و گفت های مادر و پسر .. یه مطلب دیگه اینه که پسر کوچیکه حقوقش خیلی کمه ماهی 300 اونم سالی یه بار میدن خیلی وقت قبل تصمیم میگیره که بره برام ماشین لباسشویی جدید بگیره و یه گوشی .. با خانم داداشش مشورت کرده و نوع ماشین و گوشی رو انتخاب کرده ولی چون حقوقش نرسیده رفته ماشین لباسشویی رو خریده و آورده خونه .. خیلی بهم چسبید .. میگه مامان تو برام ماشین خریدی منم برات ماشین خریدم .. کلی بوسش کردم و ازش تشکر کردم ..خوبه بچه هامون رو قدرشناس بار بیاریم .. مدتی بود ماشین لباسشویی اذیت می کرد و نیاز به تعمیر داشت . البته تصمیمش برا گرفتن ماشین به چند ماه قبل بر میگرده که به عروس جان گفته بود .. پسر کوچیکه همش می گفت من پولم رو خرج کردم و وقتی بدن دیگه ندارمش منم می گفتم بهم بگو چه کردی ؟؟ البته گاهی کنجکاوی زیاد هم خوب نیست .. شادیتون آرزومه ..



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٥ :: ٤:۳۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : مریم

سلام دوستان خوبید؟؟ خوشید؟؟ سرحالید؟؟ اوضاع خوبه؟؟ خیلی وقته ننوشتم .. شرمنده ماه پیش نشد که بنویسم .. خب جریان خاصی پیش نیومد 30 آذر تولدم بود پسر کوچیکه برام گل گرفته بود عصر آورد بهم داد کلی  خوشحال شدم و شادیم رو بروز دادم کارش قشنگ بود .. عروس جان هم برام کیک پخته بود که اونم قابل تقدیر بود و تشکر کردم می دونید در طی زمان همسر و بچه هام به این نتیجه رسیدن که من سلیقه ی اونا رو نمی پسندم و هر چی برام می خرن استفاده نمی کنم واقعا هم باید یه چیزی به دل خودم باشه تا استفاده کنم چند سال پیش همسر برام کفش خرید حتی یه بار هم نپوشیدم .. کیف خریده که یه بار هم رو دوشم ننداختم .. بدجنسم و بدجنسم ..جنسم شیشه خرده داره ..خب دیگه ترجیح میدن واسم کادو نخرن منم مشکلی با این موضوع ندارم .. چون از این مادرایی نیستم که ایثارگر باشم و خودم رو فدا کنم و چیزی برا خودم نخرم .. هر چی لازم داشته باشم می خرم از نوع خوب و درجه یکش .. به نظرم باید هر کی برای خودش ارزش بزاره و چیزای الکی نپوشه و نخوره .. پسر کوچیکه همچنان سربازه و شش ماه از خدمتش مونده ..پسر بزرگه هم سر خونه و زندگیشه درس می خونه سر کار میره خدا رو شکر و زندگیش رو می گذرونه .. هفته ای یه بار میان خونه ی ما و خدا رو شکر رابطه ی مادر شوهر و عروس خیلی خوبه و همچنان حسنه است .. از سه سال پیش که برا پسر بزرگه ماشین خریدیم تا موقع ازدواجشون خیلی راحت بودیم عصرا میرفتیم اینور و اونور بعد از ازدواجشون ماشینش رو هم برد ما موندیم بی وسیله ..البته همسرم ماشین داره ولی به جونش وصله و خونه نمی ذاره و میگه که لازم داره ..ما هم میگیم باشه مال خودت .. خلاصه این هفته دست به کار شدم و برا پسر کوچیکه هم ماشین خریدم .. اینه که باز ددر دوودوورمون آغاز شده و عصرا برا خودمون میریم بیرون .. البته سالن ورزشی میرم و کلاس های آموزش خانواده که خودم مدرسم .. خلاصه اوضاع و احوال اینطوری در حال سپری شدنه ..عمر داره میگذره..... ان شاالله همه ی دوستان روزگار خوبی داشته باشن  و ایام به کامشون باشه .. زندگی پر از فراز و فروده پر از بالا و پایینه .. بالا رفتین مغرور نشین ..پایینم اومدین ناامید نباشین .. خدا همیشه حواسش به بنده هاش هست .. کافیه بخواین ازش اجابت میکنه کافیه صداش کنید ..دوستان دبیرستانی که با هم تو تلگرام گروه تشکیل دادیم یه روز عصر رفتیم کافی شاپ و بستنی و آب میوه خوردیم خیلی لذتبخشه تو این سن معاشرت با هم سن و سال ها .. بعد بعضی شبا می شینیم به حرف زدن و درد دل کردن اینم لذتبخشه حسابی غیبت می کنیم .. پشت سر شوهر و ... چند شب پیش مادربزرگم بیمارستان بستری بود.. یه شب براش دلمه درست کردم یه شبم براش کیک پختم بردم بیمارستان خیلی خوشحال شد کلی بوسم کرد و برام دعا نمود .. خب 90 سالشه خیلی دوست داره بهش محبت بشه یه پرستار گرفته بودن که 24 ساعت پیشش باشه قبلا فکر می کردم وای من دختر ندارم مریض شم کی پرستاریم می کنه ؟؟که نگرانیم رفع شد پول میدی یکی میاد کنارت کلی هم مهربونی می کنه  تا دنبال کسی دیگه ای نگردی تو مملکتی که اینهمه بیکار داره حتی می تونی برا پرستارت شرط سنی بزاری و خوشگل باشه و با تحصیلات بالا .. تا شبا برات کتاب بخونه ... مملکتی که جوانها دارن استثمار میشن .. درد دل زیاده ولی خب گفتن چه دردی دوا می کنه ..درد ، درد است از هر طرف که بخوانیدش ... تا درودی دیگر بدرود

 



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱ آذر ۱۳٩٥ :: ٤:٥٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : مریم

سلام دوستان عزیزم خوبید؟؟ 

امیدوارم که روزهای عمرتون رو آسون از دست ندید و از لحظه لحظه ی زندگیتون استفاده ی بهینه بکنید. شاد باشید و شادی رو به دیگران تزریق کنید .. آسونه امتحان کنید.. صبح که من میرم اداره یه همکاری داریم همیشه لباش آویزونه من سعی می کنم نگاش نکنم با این که جوونه خوشگله ولی با چهره ی عبوس دیدنش لذتبخش نیست . به من میگه اووفففف چقدر انرژی داری سر صبح .. خب چرا نداشته باشم هر جوری دنیا رو بگیری همینجوری می گذره .. من شش بیدار میشم اول از همه موهامو مرتب می کنم .. نماز می خونم اگه قضا هم شده باشه می خونم بعد میرم آشپزخونه و یه ناهار با عشق و علاقه می پزم ...نه با غرزدن. آخه چه کاریه؟؟ اینکه بگم اول صبح مجبورم بوی غذا بدم و .... نه با شادی می پزم من که باید انجام بدم حالا چرا با ناراحتی؟؟؟ همسر هم نون تازه میگیره همونطور که غذا میپزم صبحانه هم می خورم .. ظرف هم می شورم یعنی وقتی صبح از خونه میام بیرون حتی سرامیک های آشپزخونه رو هم دستمال کشیدم و سینک ظرفشویی رو خشک کردم انجام این کارای کوچیک کلی بهم انرژی میده و شادم می کنه.. همسر مرتب غر می زنه ولی من به خودم میگم مریم نباید روزت رو خراب کنی تو امروز شاد هستی و یه روز خوب در انتظارته امروز می تونی یه کار مفید و ماندگار انجام بدی .. پس فکرت رو آزاد کن تا بتونی تو کارت بهترین باشی.. پسر بزرگه طبق گزارش عروس جان در نماز خوندن تنبلی می کرد که با یه دوره آموزش غیرمستقیم و مادرانه دوباره با جدیت نمازش رو می خونه .. این جزء اولویت های منه ... نباید تشکر از خالق رو فراموش کرد .. بهش گفتم ببین هر پژوهش فوقش چندسال دووم میاره و ممکنه رد شه یا بهتر شه ولی قرآن بعد اینهمه سال هنوز زنده است هنوز کاربردیه و هر روز ابعادی ازش روشن میشه که مغایرتی با علم روز نداره پس منبعی غیر بشر در ایجادش دست داشته و اون منبع کسی نیست جز خدای عزّ و جلّ  و سفارش خدا به نماز خوندنه پس نباید در این مورد کم کاری کنی .. خلاصه قبول کرد .. و صد البته این یک نمونه بود و موارد دیگه هم گفتم که در حوصله ی این وبلاگ نیست .. روزگار خوبه پسر بزرگه مشغولِ درس خوندنه و داره ارشد می خونه و چون خانمش ارشد همین رشته است خیلی بهش کمک می کنه اونم که تنبل ..پسر کوچیکه هم داره همچنان سربازیش رو سپری می کنه .. در اداره ای که مأمور شده عالی کار می کنه و رییس و معاونش خیلی رضایت دارن .. همیشه سفارشم اینه که هر کاری که می کنین بهترین باشین .. خدا رو شکر زندگی به روال عادی داره میگذره . پیاده روی هر روزه ادامه داره و هفته ای یکی دوبار استخر هم میرم .. با دوستای دوران دبیرستان که الان هفده نفر شدیم و گروه تشکیل دادیم قرار استخر هم میذاریم .. مثل بچه های شیطون هر وقت میریم سر و صدا می کنیم و بازی می کنیم دستامون رو بهم میدیم و بازی جمع میشیم باز میشیم رو انجام میدیم ..بعضی از دوستامون روحیه شون داغون بود الان خیلی بهتر شدن یکیشون میگه کوفت خاک تو سرتون اگه زود همو پیدا کرده بودیم من اینهمه مریض نمیشدم چندین عمل داشته میگه همش از غصه ی الکی بوده .. یکیشون سرطان سینه گرفته ولی خب الان خدا رو شکر بهتره .. یکیشون چشمش رو عمل کرده یکی گوشش رو ولی بقیه خدا رو شکر سالمن البته به ظاهر.. گاهی تألمات روحی دیده نمیشن ولی بیشتر از امراض جسمی فرد رو داغون می کنن ..همیشه آخر شب خوش و بشی با هم داریم و همه رو تشویق می کنیم که با همسرشون مهربون باشن نه نگن و زندگی رو شیرینتر ادامه بدن .. یکی از دوستامون همسرش رو از دست داده میگه خاک تو سرتون من چی؟؟ برام شوهر پیدا کنید مردین ... همه کلی می خندیم .. دوستان میشه از شبکه های اجتماعی به نحو احسن هم استفاده کرد..داداشم مولوی رو خیلی قشنگ می خونه بهش گفتم هفته ای یه داستان مولوی رو ضبط کنه و بزاره تو گروه خانوادگی که بچه ها با مولوی آشنا بشن ..گاهی خودم هم شعر براشون می خونم و صدامو تو گروه می ذارم .دیگه اینجوریا.. می تونید با خلاقیت خودتون خیلی برای دوستان و خونواده مفید باشید .. داداشم راه دوره هر وقت عکس میفرسته کلی ازش تعریف می کنم کلی قربون صدقه اش میرم تا حس دوریش کم شه .. تو زندگی کاری کنید که لبخند رو لبا بیارین .. خودتون هم شاد میشین .. سخت نگیرین.. جر و بحث نکنید .. یا طرف مقابلتون داناست که نیازی به بحث نیست یا نادانه که بازم نیازی به بحث نیست دوستان گلم نادان ها با جر و بحث عقلشون زیاد نمیشه اونا نادانن لج می کنن و زندگیتون بدتر میشه اگه به هر دلیلی مجبور به ادامه زندگی هستید سعی کنید راههای مسالمت آمیز رو امتحان کنید .. اووففففففففففففففففف چقدر توصیه  ببخشید دیگه معلم هستم شروع کنم به حرف زدن تمومی نداره ... این روزها من به خاطر آشفتگی شرایط اجتماعی گاهی خیلی رنج میبرم .. درد میکشم .. هر روز یه بعدی از فساد، رشوه، مال مردم خوری و اختلاس بیان میشه .. اینا منو خیلی اذیت میکنه .. نگران آینده جامعه میشم نگران کارگرانی که نون شبشون رو به زور تأمین می کنن و عده ای سرخوش از این آشفته بازار و آب گل آلود ماهی میگیرن .. خدایا همه ما را به راه راست هدایت کن .. راهی که در اون دل شکستن نباشه .. راهی که در اون حق الناس نباشه ..هر روز تو نماز می خونیم و میگیم والضالین .. خدایا خودت کمکمون کن که تو راهی قدم بزاریم که تو شاد بشی از رفتارمون . آمین یا رب العالمین.. تا درودی دیگر بدرود



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب :

دوشنبه ۳ آبان ۱۳٩٥ :: ٥:٢٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : مریم

سلام صبحتون به خیر دوستان امیدوارم سومین روز آبان را با اندوخته ی از مهر آغاز کنید . امروز اومدم اداره دیدم هیچکس نیست گفتم بیام سلامی عرض کنم خدمتتون .. همه گمونم رفته باشن نمازخونه ی اداره .. صبح یه ارباب رجوع سرگردون رو تو راهروی اداره دیدیم گفت گمونم تعطیله اداره گفتم نه همه نمازخونه هستن زیارت عاشورا زیر لب غر زد که چه کاریه؟؟ مردم چه کنن ؟؟ گمونم راست می گفت اگه باید دعا خونده بشه که لازمه خب بگن همکارا یه کم زودتر بیان بخونن ثوابشم بیشتره .. نمی دونم والله .. دیروز عصر از پیاده روی روزانه ام که همچنان ادامه داره برگشتم خواستم بنویسم ولی آشپزخونه رفتن همان و ساعت 11 بیرون آمدن همان .. نمی دونم چه سری هست توی این آشپزخونه ها که خانم ها رو نگه می داره پسرکوچیکه گفت مامان شب پیتزا درست کن جدیداً یه خمیر پیتزا یاد گرفتم خیلی عالیه تو اینترنت سرچ کنید خمیرجادویی میاد واقعا جادوییه نرم و لطیف و راحت ..خیلی سریع آماده میشه و بسیار خوشمزه است .. یه جای درست کردن خمیر باید صد بار خمیر رو بزنی به ظرف و برداری.نیشخنداون قسمتش رو میدم پسرکوچیکه چنان خمیر بیچاره رو می کوبه به ظرف که دل آدم کباب میشه قلب خمیر رو آماده کردم بعد مواد روز پیتزا رو هم درست کردم تا اون موقع همسر اومد با یه بسته اسفناج دیگه ازش تشکر کردمچشمک مگه راه دیگه ای هم هست؟؟ خلاصه پیتزا رو گذاشتم تو فر و خودم مشغول تمیز کردن اسفناج ها شدم .وقتی خمیر درست می کنم زیاد میشه بقیه رو هم می پزم و آماده می ذارم تو فریزر مثلا دیشب خمیری که آماده کردم 6 تا نون شد که دوتاش رو پختم چهارتاش رو هم گذاشتم تو فریزر .. یه بار هم آماده اش رو دادم عروس جان نمی دونم خوشش اومد یا نه ؟ بازخورد نداده هنوز زبانخلاصه نشون به اون نشون که تا اومدم تو هال بعد از تمیز کردن آشپزخونه و سابیدن سرامیک ها و کابینت ها و کاشی ها دقیقا ساعت ده دقیقه به یازده بود ..یه کم رفتم تو تلگرام کلی پیام اومده بود که اصلا بازشون نکردم ..این همکارم تو جلسه شماره تلفن منو داده به مربیان پیش دبستانی اونا هم سوال پشت سوال امروز بگم دیگه این کارو نکنه .. چه کاریه حالا تو خونه هم هی پاسخ بدم ..وقت ندارم والله مژه چند روز پیش تو پارک تنها بودم یه خانمی هم تنها بود من به همه ی تنهاها معمولا پیشنهاد نمی دم که با هم طی طریق کنیم مگر اینکه از ظاهرش ابتدا خوشم بیاد بعد اگه از رفتارش هم خوشم اومد باهاش قرار می ذارم برای پیاده روی های بعدی .. خلاصه با هم آشنا شدیم یکیمون در جهت عقربه های ساعت حرکت می کردیم اون یکی بر خلاف عقربه های ساعتسوال بعد من در جهتی که اون خانم حرکت می کرد تغییر جهت دادم .. خانم خوبی بود ایلامی بود و بنا به اقتضائاتی اومده بود شهر ما(کار همسر) کلی از زندگیش گفت و اینکه یه دختر ناتوان ذهنی داره وقتی شنید منم فرهنگی هستم کلی خوشحال شد منم بهش کلی امید دادم و داستان رز آبی (در ادامه می تونید بخونین)رو براش تعریف کردم .. ولی خب مادرا می دونن چقد سخته آدم جگرگوشه اش مشکل داشته باشه .. حالا با چندتا از دوستانم که در این خصوص تخصص دارن باید صحبت کنم ببینم میشه کاری براش انجام داد یا نه؟؟ دو روز بعد دخترش رو آورد پارک ظاهرش اصلا نشون نمی داد که ناتوان ذهنیه خیلی هم خوب بود ظاهرش .. فکر کنم مشکل عدم تمرکز و توجه داشته باشه که میشه کمی با آموزش به والدین و معلم نتیجه بهتری از آموزش گرفت .. تا خدا چی بخواد .. برای همتون روزهایی خوب و آرووم در آبانی که بعد از مهر اومده و دلش می خواد شما هم مثل خودش مهربان باشید آرزومندم قلب

داستان رز آبی در ادامه بخوانید.



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب :

 
درباره وبلاگ
مریم

بسم الله الرحمن الرحیم .. وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ... من یه زن ساده ام که دنبال یه زندگی ساده و بی آلایشم ........هیچ چیزی به اندازه صداقت برام مهم نیست .. وقتی تو نیستی بلاتکلیفم مثل گل آفتابگردون در روزهای ابری... اللهم عجل لولیک الفرج...

موضوعات
 
آرشيو وبلاگ
صفحات وبلاگ

نويسندگان
پيوندها
RSS Feed