نوشته های گاه به گاه
دوست دارم تجربیاتم رو ثبت کنم شاید به درد کسی بخوره و می خواهم بعدها خودم بخونمشون ..
 
جمعه ٢٩ بهمن ۱۳٩٥ :: ۳:۳٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : مریم

سلام بر دوستان خوب و عزیزم .. خوبید ؟ سلامتید؟؟ دلتون شاده؟؟ لبتون چی؟؟؟ خندونه؟؟ ان شاء الله که همینجوری باشه .. من هم شکر خدا خوبم و زندگی داره به روال معمولیش سپری میشه پسرا هم مشغول کار و زندگین .. خدا رو هزار مرتبه شکر.. صبح ها که از خواب بیدار میشم میرم تو حیاط هر روز دستام رو رو به خدا میگیرم و از ته دلم از خدا سپاسگزاری می کنم به خاطر همه چی .. شما هم همین کارو بکنید شکر نعمت نعمتت افزون کند ..خُب باز داریم به روزای آخر سال نزدیک میشیم دیگه کم کم باید فکر خونه تکونی باشیم و خریدای عید .. دو هفته پیش با بچه ها رفتیم مشهد یه کم خرید کردن بچه ها منم واسه خودم یه کاپشن چرم خوشگل خریدم که خیلی خوشم اومده ازش و خیلی دوسش دارم یه روز برفی تو اداره پوشیدمش ولی خب حیفم اومد نگهش داشتم بیرون بپوشمش یه روسری خوشگل خاکستری هم با یه کیف خوشگل قرمز خریدم .. بیخیال سن و سال شدم و خرید این سری کاملا در مسیر جوون گرایی بود ... به نظر من سن فقط یه عدده جدیش نگیرین سعی کنید با ورزش بدنتون رو جوون و سرحال نگه دارین ... واقعا رنگ های روشن خیلی خوبن و روحیه بخشن .. بریم سراغ موضوع بحث امروز کوکوی سبزی نیشخندمن کوکو سبزی خیلی دوست دارم قبلاخیلی درست می کردم همسرم به شدت از کوکوی سبزی بدش میاد و هیچوقت نمی خوره منم وقتی می خوردمش حالم بد میشد بعدها گفتم چه کاریه کوکو درست نمی کنم .. یه روز توی یه مهمونی صاحبخونه کوکوی سبزیش رو خیلی تعریف کرد منم گفتم نمی تونم بخورم اذیتم میکنه اونم اصرار که بخور چیزیت نمیشه تو رودروایسی یه کوچولو تست کردم بعد دیدم خوشمزه است بیشتر خوردم هر آن منتظر بودم که حالم بد شه ولی نشد بعداً دستور پختش رو ازش گرفتم خیلی خوشمزه است امروز پختم گفتم براتون دستور پختش رو بگم شاید خوشتون بیاد البته خیلی هاتون کدبانویید و خیلی بهترش رو بلدین .. این کوکو سبزیش پیازچه و تره است یه دونه سیب زمینی کوچولو ، تخم مرغ ، نمک و ادویه و کمی نعناع خشک و پونه خشک برای عطرش خب شما می تونید گردو و یا زرشکم توش بریزید که بستگی به ذائقه ی خونوادتون داره .. امیدوارم درست کنید و از خوردنش لذت ببرید . امیدوارم همیشه شادی تو زندگی تک تکتون موج مکزیکی بزنه و لبریز از خوشی باشید .. اوه گفتم موج مکزیکی یاد بازی فوتبال افتادم .. بابا این چه کاریه بعضی ها این همه در تماشای فوتبال افراط می کنن .. چند روز پیش موقع بازی استقلال با اون تیم عربی چه میدونم چی بود رفته بودم خونه ی مامانم اینا زنگ خونشون رو زدم کسی نبود زنگ طبقه ی دوم رو زدم بازم کسی نبود زنگ طبقه سوم رو زدم داداشم گفت بیا تو .. از پله ها که بالا می رفتم با خودم گفتم این موقع عصر چرا همه رفتن بالا؟؟؟ تو پاگرد طبقه دوم به سوم دیدم صداهای وحشتناک میاد دلم هری ریخت گفتم خدایا چیزی شده همه جمع شدن خونه ی داداشم اینا قبل از این که درو باز کنم صدای جیغ و داد بیشتر شد  .. نمی دونید چه جوری خودم رو رسوندم تو هال دست و پام می لرزید دیدم همه جمع شدن کنار تی وی و مشغول دیدن فوتبالن.. گفتم خاک تو سرتون دلم ریخت چه کاریه؟؟؟؟بابا دو تا تیم هستن میبرن می بازن این اداها چیه در میارن .. البته شاید حق دارن هر کسی یه جوریه دیگه ..بیایید دیگران را همانگونه که هستند بپذیریم..البته باید تمرین کنیم .. مژه

بعدا نوشت: یه چیزی یادم اومد با خودم گفتم بهتره بنویسم تره و پیازچه خرد کردنش سخته و آب میده من این سبزی ها رو می خرم پاک می کنم و می شورم ریز نمی کنم می ذارم تو فریزر موقع پختن می ریزم تو غذاساز خیلی عالی ریز می شه و اصلا اب نمی ده ..نوش جونتون بغل



موضوع مطلب :

شنبه ٩ بهمن ۱۳٩٥ :: ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : مریم

سلام به همه ی دوستان .. خوب و خوش و سلامتید؟؟ سلامتی برقراره؟؟ آرامش روحی دارید؟؟ اگه اینا در زندگیتون هست دیگه فکر هیچ چیزی نباشید.. نمی دونم فلان چیز رو بخرم.. فلان جا برم اینا حواشی زندگین .. بودنشون خوبه نبودنشون هم مشکلی ایجاد نمی کنه .. روزای آخر سال رو با چشم و همچشمی و تجمل گرایی بر خودتون و خونواده تلخ نکنید. زندگی کوتاست و ما مسافریم این که در این اتوبوس روی چه نوع صندلی نشسته ایم پارچه اش زربافته یا اینکه چیت زیاد توفیر نمی کنه.. مهم اون دل خوش هست که باید داشته باشیم ..مهم اون کنار دستیمونه که باید از همصحبتیش لذت ببریم .. ولی مهم نیست که قالی ابریشم زیر پامون باشه .. چون اگه حال دلمون خوب نباشه اون قالی اون صندلی اون روکش طلایی جلوه ای نخواهد داشت ..خب این روزها حال دل هیچکی به خاطر وقایعی که برای آتش نشان های عزیزمون و سوء مدیریت هایی که وجود داره خوب نیست میگن یه جاسوس از یه کشوری میاد ایران موقع برگشتن مسلمون میشه میگن دلیلت؟؟ میگه بابا اون کشور همینجوری بی برنامه داره میچرخه دلیل از این بهتر؟؟ خب بالاخره مدیریت های ضعیف یه جایی خودش رو نشون میده .. وقتی بحران پیش بیاد معلوم میشه که اوضاع چگونه است. در قرنی که دنیا با بهترین امکانات داره بحران های خیلی بزرگتر از ساختمون پلاسکو رو حل میکنه ...این مسائل نشون از عمق فاجعه ای میده که در لایه های جامعه پنهان شده.. خدا کنه هیچ اتفاقی تو کشور عزیزمون نیفته وگرنه این جون مردمه که از دست میره .. سونامی ژاپن یادتونه .. اگه تو ایران بود خودتون حدیث مفصل بخونید زین مجمل .. بهتون گفتم تو پست قبلی که پسر کوچیکه با حقوق یک سالش رفته برام لباسشویی خریده .. قبلا هم به عرض رسونده بودم که چون خونه ی ما قدیمیه و 25 سال پیش ساخته شده جای لباسشویی در آشپزخونه به دلایلی تعبیه نشده یکی از دلایلش این می تونه باشه که همسر من اعتقاد راسخ داره که زن گرفته واسش لباس بشوره و خونه جارو کنه و نیازی به وسایل راحتی نداره و برای اینکه آبدیده بشه بایستی کارها به شیوه سنتی انجام بگیره .. خب البته این میسر نیست چشمک  ..خلاصه رفتیم استاد کابیت کار آوردیم که طوری لباسشویی رو جاسازی کنه که از فاضلاب سینک ظرفشویی استفاده بشه .. خب اونم گفت بهتره کابینتا رو عوض کنید ما هم استقبال کردیم ..خب از عمر کابینتها هم 25 ساله میگذره و قطعا نیاز به تعویض داشتند البته استاد گفت که خیلی خوب مراقبت شده و تمیز موندن .. خلاصه کُتی دوختیم برای دکمه ای که خریده شد. ولی خب خیلی خوشگل شده و مرتب شده .. خب خیلی خسته کننده هم بود چند روز بهم ریختگی خونه ..درست روز بعد از این که خونه تمیز شد و ظرفها چیده شد و می خواستم نفسی بکشم .اتفاق ناجوری افتادناراحت چند روزی به عنوان مصاحبه کننده می رفتم دانشگاه، یه روز که ساعت یک عصر کارم تموم شد خوشحال و خندان اومدم خونه ، درو که باز کردم دیدم شُرشُر آب میاد بدو خودم رو رسوندم آشپزخونه دیدم شیر بسته است ولی صدا میومد پام رو که گذاشتم تو آشپزخونه خیس شد دیدم بعلهههههههههه فرش آشپزخونه تو آب غوطه ور شده .. دلم می خواست گریه کنم .. تو کابیت ها پر از آب بود ..شیلنگ آب تصفیه ترک خورده بود و آب پاشیده شده بود.. خب یه لحظه وایستادم ببینم چه باید بکنم اول رفتم آب و برق رو قطع کردم بعد به همسرم زنگ زدم و به قالیشویی بعدش راه آب رو باز کردم فرش رو دادم کنار تا آب خالی شه .. فرش رو هم لوله کردم تا آبش کشیده شه .. تا اون موقع همسرم هم خودش رو رسوند .. دیگه سریع کابیت ها رو خشک کردم که خراب نشن بعد آشپزخونه رو خشک کردم و فرش دیگه ای که همیشه رزرو دارم پهن کردم .داشتم ظرفا رو می شستم و با خودم فکر می کردم یهو پسر کوچیکه اومد تو آشپزخونه از ترس قبض روح شدم فوری صورتم تبخال زد ..خب برق قطع بود و صدای زنگ نیومد همسرم هم نبود من تنهایی غرق در افکار خودم بودم .بعدش نشستم به گریه کردن هم خسته بودم هم ناراحت ترس هم اضافه شده بود.. دیگه طفلک پسر کوچیکه دلداری داد که برات تمیز می کنم مثل روز اول نگران نباش یه کم که گریه کردم آرووم شدم .. آب از راه لوله کشی جدید رفته بود تو زیرزمین و ریخته بود رو یخچال خدا رحم کرده بود که جرقه نزده بود وگرنه آتش سوزی هم میشد .. دیگه اینجوریا خدایا خودت مراقب ما زندگیمون بچه هامون و دلامون باش.. بازم خدا رو شکر اتفاقی بدتر از این نیفتاده بود .. خدایا شکرت به خاطر همه چی.از من به شما نصیحت برای چیزهایی که چاره داره خودتون رو اصلا ناراحت نکنید البته من اولش همیشه گریه می کنم ولی بعدش میگم خُل کاری که چاره داره گریه نداره ..وقتی پام شکست یه شب کامل گریه کردم یادتونه که قبلا نوشتم ولی بعدش با خودم گفتم مریم پات شکسته قطع که نشده هنوزم داریش پس گریه ممنوع ..تا درودی دیگر بدرود.



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٥ :: ٤:۱٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : مریم

سلام دوستان خوبید؟؟ تو این ماه سه بار نوشتم ...فعال شدما .. دیروز عصر با پسر کوچیکه یه سر رفتیم خونه ی پسر بزرگه این هفته امتحانات دانشگاهش شروع شده.. وقت نکرده بیاد خونمون .. جمعه بودن ناهار ولی دیر اومدن و زود رفتن.. دیگه گفتم یه سر بزنم بهش .. حقیقتاً دلم براش تنگ میشه .. ساعت هفت و نیم از سر کار میاد بچه ام .. جلو در که ماشین رو دیده بود رفته بود کلی هله و هوله خریده بود می دونه پفک دوست دارم .چشمک همسرم هم هر وقت بخواد منو خوشحال کنه برام فلفل دلمه ای می خره و پفک یه همچین آدم قانعی هستم من .. دلیل زود نوشتنم بر می گرده به ارتحال آیت الله هاشمی رفسنجانی .. فردی که از زمان چهارم -پنجم ابتدایی که انقلاب اسلامی پیروز شد من دوسش داشتم .. به نظرم مرد زرنگی بود و  می تونست تو بحران کاری کنه و صحبت هاش همیشه حاکی از نوعی مدیریت و تدبیر در کارها بود شاید برداشت من این بوده .. دیروز عصر از خونه پسر بزرگه رفتیم خونه ی مامانم اینا ..تلویزیونشون یه کانال ماهواره رو نشون می داد زیر نویسش رو دیدم نوشته بود فوت هاشمی رفسنجانی .. به بابام گفتم این اونورآبیا شورش رو درآوردن چه دروغ شاخداری !!! ولی بابام گفت آره درسته امروز فوت کرده باورم نمی شد .. یعنی چه؟؟ اینقد یهویی؟؟؟ خدا رحمتش کنه و جاش بهشت برین باشه ان شالله .. آدم خوبی بود حقیقتاً ..

مولوى غزلى دارد که مناسب این روزهاست:

گفت کسی خواجه سنایی بمرد

مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد

کاه نبود او که به بادی پرید

آب نبود او که به سرما فسرد

شانه نبود او که به مویی شکست

دانه نبود او که زمینش فشرد

گنج زری بود در این خاکدان

کو دو جهان را بجوی می‌شمرد

قالب خاکی سوی خاکی فکند

جان خرد سوی سماوات برد

خونه ی پسر بزرگه تو خیابون مامان ایناست خیلی عالیه قبلاً همسرم اصلا هفته ای یه بار بیشتر اجازه نمی داد برم خونه ی مامان همش غر می زد .. می گفت اگه منو دوست داری دور خانواده ات رو خط بکش .. هر چی میگفتم چه ربطی دارن به هم می گفت نشون میده که منو دوست داری و به حرفم گوش میدی .. منم می گفتم هر جور دوست داری فکر کن من نمی تونم بدون مادر و پدرم زندگی کنم ..الان خیلی وقته که خیلی کم میاد خونشون شاید سالی دو سه بار و من هیچ اصراری به اومدنش ندارم ... منم اصلا نمیگم که رفتم اونجا بزار حساس نشه .. البته من هیچ دلیل قانع کننده ای در این نیومدن نمی بینم ولی خب آدم ها نباید به کاری مجبور باشن .. چند وقت پیش یادتونه گفتم مادربزرگم بیمارستان بستری بود .. من خودم رفتم ملاقاتش یه بارم نگفت منم میام بعد عموی باباش مریض بود بهم گفت بریم ملاقاتش .. منم گفتم باشه بریم.. حالا اگه نمی رفتم چی پیش میومد غیر از دلخوری .. ولش کن اون پیرمرد که مقصر نیست که من بخوام تلافی کنم .. حالا من نمیگم کارم درسته ولی به نظر من هیچی ارزش بهم خوردن آرامش رو نداره .. جنگ تو زندگی به هیچ جایی نمی رسه .. آدم ها عوض نمی شن نجنگید به یه نقطه تعادل تو زندگی برسین و زندگی رو با شادی ادامه بدین .. امروز برای کاری اداری بیرون رفته بودیم موقع برگشتن به رییسمون گفتم من وقت دکتر دارم یه جایی پیدا میشم روحانی اداره هم تو ماشین بود گفت مگه شما با آرامشی که دارید مریض هم میشید؟؟؟ آدمهای آرووم ذره ذره وجودشون صیقل پیدا میکنه تا بتونن آرامش رو حفظ کنن .. اونا از خودشون مایه میزارن .. اونا هم مریض میشن چرا نشن .. البته جواب من به اون یه خنده ی تلخ بود .. حالم خوبه . این سری پ خیلی طولانی شد که گمونم مربوط باشه به سنم ..گفتم برم یه سونوگرافی که علتش رو کشف کنم ...جای نگرانی نیست حالا حالا در خدمتتونم .. به خدا می سپارمتون ...



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٥ :: ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : مریم

سلام بر دوستان وبلاگ خون گل و گلاب ان شاالله همه خوب و خوش و سرحال مشغول گذراندن ایام باقیمانده از سال 95 باشید به همین زودی سال 95 هم تموم میشه و سال جدید اغاز میشه و در یک چشم بهم زدن سال ها پشت سر هم میگذره امیدوارم که روزهاتون مملو از خوشی و تندرستی و شادی باشه و غم نبینید .. ایام جوونی هم داره واسه ما سپری میشه و پا می ذاریم تو میانسالی و ایام پختگی و باتجربگی ... فکر کردید الان می خوام بنالم از پیری .. نه اصلاً .. پیری یه مسیره و اتفاق میفته چه بخواهیم و چه نخواهیم گرون ترین و بهترین کِرِم ها فوقش می تونن ما رو چندسالی جوونتر نشون بدن .. البته من خودم غیر از مرطوب کننده و گاهی ضدآفتاب کرم دیگه ای استفاده نمی کنم خیلی هم پوستم خوب مونده ... شما که منو ندیدید و نمی بینید می تونم راحت از خودم تعریف کنم .. نیشخند چند روز پیش با پسر کوچیکه داشتیم از جایی برمی گشتیم در راه با هم صحبت می کردیم ..بهش می گفتم که شکرگزار خدا باشه که تو این سن ماشین داره خیلی ها نمی تونن تو چنین شرایطی باشن بعد بهم میگه مامان اون ماشینای گرون قیمت رو ببین اونا باید شاکر باشن گفتم فرق نمی کنه بعد بحث به این سمت کشیده شد که واقعا سرنشین این ماشین ها خیلی لذت می برن منم گفتم اصلا اینجوری نیست ..ممکنه تو بهترین امکانات باشی ولی خوشحال نباشی تو همین ماشین یا حتی تو یه ماشین پراید درب و داغونم می تونی شاد و خوشحال باشی و از مسیر لذت ببری .. مهم اینه که بهت خوش بگذره در کنار بقیه .. خب قانع نشد به خوبی ..ولی بی تأثیرم نمی تونه باشه این گپ و گفت های مادر و پسر .. یه مطلب دیگه اینه که پسر کوچیکه حقوقش خیلی کمه ماهی 300 اونم سالی یه بار میدن خیلی وقت قبل تصمیم میگیره که بره برام ماشین لباسشویی جدید بگیره و یه گوشی .. با خانم داداشش مشورت کرده و نوع ماشین و گوشی رو انتخاب کرده ولی چون حقوقش نرسیده رفته ماشین لباسشویی رو خریده و آورده خونه .. خیلی بهم چسبید .. میگه مامان تو برام ماشین خریدی منم برات ماشین خریدم .. کلی بوسش کردم و ازش تشکر کردم ..خوبه بچه هامون رو قدرشناس بار بیاریم .. مدتی بود ماشین لباسشویی اذیت می کرد و نیاز به تعمیر داشت . البته تصمیمش برا گرفتن ماشین به چند ماه قبل بر میگرده که به عروس جان گفته بود .. پسر کوچیکه همش می گفت من پولم رو خرج کردم و وقتی بدن دیگه ندارمش منم می گفتم بهم بگو چه کردی ؟؟ البته گاهی کنجکاوی زیاد هم خوب نیست .. شادیتون آرزومه ..



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٥ :: ٤:۳۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : مریم

سلام دوستان خوبید؟؟ خوشید؟؟ سرحالید؟؟ اوضاع خوبه؟؟ خیلی وقته ننوشتم .. شرمنده ماه پیش نشد که بنویسم .. خب جریان خاصی پیش نیومد 30 آذر تولدم بود پسر کوچیکه برام گل گرفته بود عصر آورد بهم داد کلی  خوشحال شدم و شادیم رو بروز دادم کارش قشنگ بود .. عروس جان هم برام کیک پخته بود که اونم قابل تقدیر بود و تشکر کردم می دونید در طی زمان همسر و بچه هام به این نتیجه رسیدن که من سلیقه ی اونا رو نمی پسندم و هر چی برام می خرن استفاده نمی کنم واقعا هم باید یه چیزی به دل خودم باشه تا استفاده کنم چند سال پیش همسر برام کفش خرید حتی یه بار هم نپوشیدم .. کیف خریده که یه بار هم رو دوشم ننداختم .. بدجنسم و بدجنسم ..جنسم شیشه خرده داره ..خب دیگه ترجیح میدن واسم کادو نخرن منم مشکلی با این موضوع ندارم .. چون از این مادرایی نیستم که ایثارگر باشم و خودم رو فدا کنم و چیزی برا خودم نخرم .. هر چی لازم داشته باشم می خرم از نوع خوب و درجه یکش .. به نظرم باید هر کی برای خودش ارزش بزاره و چیزای الکی نپوشه و نخوره .. پسر کوچیکه همچنان سربازه و شش ماه از خدمتش مونده ..پسر بزرگه هم سر خونه و زندگیشه درس می خونه سر کار میره خدا رو شکر و زندگیش رو می گذرونه .. هفته ای یه بار میان خونه ی ما و خدا رو شکر رابطه ی مادر شوهر و عروس خیلی خوبه و همچنان حسنه است .. از سه سال پیش که برا پسر بزرگه ماشین خریدیم تا موقع ازدواجشون خیلی راحت بودیم عصرا میرفتیم اینور و اونور بعد از ازدواجشون ماشینش رو هم برد ما موندیم بی وسیله ..البته همسرم ماشین داره ولی به جونش وصله و خونه نمی ذاره و میگه که لازم داره ..ما هم میگیم باشه مال خودت .. خلاصه این هفته دست به کار شدم و برا پسر کوچیکه هم ماشین خریدم .. اینه که باز ددر دوودوورمون آغاز شده و عصرا برا خودمون میریم بیرون .. البته سالن ورزشی میرم و کلاس های آموزش خانواده که خودم مدرسم .. خلاصه اوضاع و احوال اینطوری در حال سپری شدنه ..عمر داره میگذره..... ان شاالله همه ی دوستان روزگار خوبی داشته باشن  و ایام به کامشون باشه .. زندگی پر از فراز و فروده پر از بالا و پایینه .. بالا رفتین مغرور نشین ..پایینم اومدین ناامید نباشین .. خدا همیشه حواسش به بنده هاش هست .. کافیه بخواین ازش اجابت میکنه کافیه صداش کنید ..دوستان دبیرستانی که با هم تو تلگرام گروه تشکیل دادیم یه روز عصر رفتیم کافی شاپ و بستنی و آب میوه خوردیم خیلی لذتبخشه تو این سن معاشرت با هم سن و سال ها .. بعد بعضی شبا می شینیم به حرف زدن و درد دل کردن اینم لذتبخشه حسابی غیبت می کنیم .. پشت سر شوهر و ... چند شب پیش مادربزرگم بیمارستان بستری بود.. یه شب براش دلمه درست کردم یه شبم براش کیک پختم بردم بیمارستان خیلی خوشحال شد کلی بوسم کرد و برام دعا نمود .. خب 90 سالشه خیلی دوست داره بهش محبت بشه یه پرستار گرفته بودن که 24 ساعت پیشش باشه قبلا فکر می کردم وای من دختر ندارم مریض شم کی پرستاریم می کنه ؟؟که نگرانیم رفع شد پول میدی یکی میاد کنارت کلی هم مهربونی می کنه  تا دنبال کسی دیگه ای نگردی تو مملکتی که اینهمه بیکار داره حتی می تونی برا پرستارت شرط سنی بزاری و خوشگل باشه و با تحصیلات بالا .. تا شبا برات کتاب بخونه ... مملکتی که جوانها دارن استثمار میشن .. درد دل زیاده ولی خب گفتن چه دردی دوا می کنه ..درد ، درد است از هر طرف که بخوانیدش ... تا درودی دیگر بدرود

 



موضوع مطلب :

 
درباره وبلاگ
مریم

بسم الله الرحمن الرحیم .. وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ... من یه زن ساده ام که دنبال یه زندگی ساده و بی آلایشم ........هیچ چیزی به اندازه صداقت برام مهم نیست .. وقتی تو نیستی بلاتکلیفم مثل گل آفتابگردون در روزهای ابری... اللهم عجل لولیک الفرج...

موضوعات
 
آرشيو وبلاگ
صفحات وبلاگ

نويسندگان
پيوندها
RSS Feed