نوشته های گاه به گاه
دوست دارم تجربیاتم رو ثبت کنم شاید به درد کسی بخوره و می خواهم بعدها خودم بخونمشون ..
 
یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٥ :: ٤:۱۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : مریم

سلام دوستان گلم خوبید؟ خوشید؟ ان شا الله که همتون اگه صاحب بچه هستید عروسیش رو ببینید خیلی خوب و لذتبخشه ..خب دقیقا یکسال بعد عقد سر بزرگه عروسیشون بود .. خدا رو شکر همه چی خیلی عالی برگزار شد . از چند ماه قبل تقریبا هفته ای یک بار لیست مهمونا رو چک می کردیم و کم و زیاد می شدن مهمونای ما حدود 290 و مهمونای عروس خانم 250 تا بودند در مجموع 540 نفر خب تعداد زیاد بود و من بیشتر نگران این بودم که نتونیم خوب از عهده ی پذیرایی بر بیاییم .با این که می دونستم شو کاری رو قبول نمی کنه اگه قبول کنه سعیش رو میکنه که به نحو احسن انجام بده اما بازم نگران بودم .من اعتقاد دارم وقتی مهمون دعوت می کنی باید همه چی براش عالی باشه .نوع میوه و شیرینی و شام و .. خب خدا رو شکر دو نوع غذایی که در نظر گرفته بودیم خوب و عالی شده بود میوه و شیرینی هم زیاد و باکیفیت بود .. مو و آرایشم هم این سری خیلی عالی بود و راضی بودم موهام رو هایلایت کرده بودم که بهم میومد .. بعد شام چون مراسم پاتختی نداشتیم مراسم کیک بران رو اجرا کردیم و همراه رقص از مهمونا با کیک و شربت پذیرایی شد بعدش عروس رو بردیم خونه ی پدرش و از اونجا خونه ی خودشون .. جلو در خونشون براشون گوسفند قربانی کردیم و نقل و نبات رو سرش ریختیم و مهمونا خونه رو بازدید نمودند .. ساعت چهار صبح رسیدیم خونه همه رفتن خونه هاشون ..من بودم و گوسفند پوست کنده شده و دو تا دیگ غذا .. از خستگی چشام باز نمی شد ولی چون هوا گرمه مجبور بودم گوشتا رو تو یخچال جا بدم تا صبح تکلیفش رو روشن کنیم .. کلی هم غذا مونده بود هر چی قابلمه تو خونه داشتم آوردم و غذاها رو توش ریختم که صبح همسر بده به این و اون تا بیام بخوابم ساعت 6 صبح شده بود .. تا الان که دارم می نویسم هنوز خستگی از تنم در نیومده .. خدا رو شکر می کنم که همه چی باب دلم بود و مهمونا و خونواده ی عروس جان هم راضی بودند .. خدا رو شکر می کنم به خاطر همه ی نعمت هایی که به من و خونواده ام ارزانی داشته . خدا رو شکر می کنم به خاطر نعمت سلامتی ..امیدوارم همتون این روزهای شاد رو در زندگیتون تجربه کنید . ان شاالله

دوستای دوران دبیرستانم رو هم دعوت کرده بودم کلی باهاشون رقصیدم و احساس خوبی به هممون دست داد. درست مثل سی سال پیش که دور هم جمع می شدیم و قول دادیم که دیگه هیچوقت از هم دور نمونیم .. کلی بهم گفتن خاک تو سرت اصلا تغییر نکردی ولی خب وقتی من تغییر رو در چهره های اونا احساس می کنم خودم هم تغییر کردم و این طبیعیه و من می پذیرم که انسان خواه نخواه پیر میشه و خیلی هم خوبه که آدم باتجربه میشه .. اصلا هم ناراحت نمیشم از این که الان 47 سالمه(واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی)زبانچشمک

جوونی کجایی؟؟؟؟؟؟؟که یادت به خیر

ولی خدا رو شکر انرژیم مثل 30 سال پیش زیاده .



موضوع مطلب :

پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥ :: ٥:٥۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : مریم

سلام به همه ی دوستان امروز عروسی سربزرگست .. ان شا الله عمری باشه میام و ماوقع رو می نویسم .. دعا کنید همه چی خوب و شیک برگزار بشه ..



موضوع مطلب :

پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٥ :: ٤:۱٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : مریم

دوستان گلم سلام ..امیدوارم حال تک تک شما عزیزان خوب باشه ایام به کامتون و لباتون پر از لبخند .. نماز و روزه هاتون مقبول درگاه حق و عیدتون هم مبارک باشه .. خب ماه رمضون در این موقع سال واقعا سخت بود ... ولی ایمان به خدا و اطاعت از امرش این سخت رو آسون کرد امیدوارم در کنار نخوردن و نیاشامیدن خیلی چیزها رو هم رعایت کرده باشیم و این رعایت کردن ها مستمر و پایدار باشه مثل دروغ نگفتن، غیبت نکردن ، کم کاری نکردن، رعایت حقوق مردم، نخوردن مال مردم و ... خب می خوام یه ماجرای جالب رو براتون تعریف کنم .. که بدونید خدا حواسش به همه ی بنده هاش هست و کمکشون می کنه به شرطی که ما بخواهیم و حکمت خدا هم این باشه که خواسته مون اجابت بشه.. پسر بزرگه قبل ازدواجش توی یه کارخونه مونتاژ کامپیوتر کار می کرد با این که حقوقش کم بود ولی بیمه بود و قرار بود آزمون ها رو شرکت کنه بعد از ازدواج کارخونه درش مثل همه ی تولیدی های دیگه بسته شد و این بچه بیکار موند همش دعا می کردم که کاری پیدا کنه و شرمنده خانمش و خونواده اش نباشه ..یه چند روز بعد توی یه شرکت که متعلق به شهرداری بود کاری روزمزد پیدا کرد از مجموع هشتاد و اندی نیرو فقط دو نفر به خاطر کار خوبشون بیمه شده بودند که پسر بزرگه یکیشون بود ولی حقوق این کار کم و کارش سخت و طاقت فرسا بود .. از خدا می خواستم که راهی باز بشه و کار خوبی پیدا کنه ..خب اوضاع مملکت داغونه و بیکاری غوغا می کنه .. اینو داشته باشید .. نزدیک یک سال یا بیشتره که برا اداره ای که من رییسشم روزنامه نمیاد یه دونه روزنامه برا کل معاونت میاد که اونم رییس می خونه یه ماه قبل یه روز روزنامه ای که رو میز رییس دفترمون بود رو ورق زدم توش یه آگهی استخدام بود سریع شماره تلفنش رو یادداشت کردم و به پسربزرگه زنگ زدم که برا مصاحبه بره اونم قبول نکرد گفت نمیرم این شرکتا الکی آگهی میدن قبلا انتخاب کردن و .. منم گفتم اصلا اینجوری نیست حالا چیزی از دست نمی دی که بری .. خلاصه گفت باشه ولی معمولا برای خلاص شدن از اصرار مادرانه ی من این باشه رو میگه .. دوباره ساعت 11 قبل ظهر بهش زنگ زدم که رفته یا نه؟؟ اونم گفت نرفته باز اصرار کردم که بری بهتره و ممکنه موقعیت کاری خوبی باشه .. گفت میرم ..بعد بهش گفتم بره خونه و کت و شلوار بپوشه و مرتب بره اونم گفت باشه و رفته بود .. چهار مرحله مصاحبه انجام داده تا حالا و خدا رو شکر از بین صد نفر شرکت کننده قبول شده حالا هم اگه خدا بخواد از شنبه میره سرکار جدید به عنوان کارشناس امور اداری ..حالا نمی دونم خوبه یا بد در مورد حقوقش هم صحبتی نکرده ..ان شاء الله که کار خوبی باشه و این بچه به ثباتی تو کارش برسه .. ماه دیگه هم عروسیشه و کلی کار واسه انجام دادن دارم دو تا رومیزی اکشی به رنگ صورتی قول دادم برای روی پاتختی ها ببافم .. رختخوابش رو هم درست کردم مونده چهارتا بالشت که باید بدوزم .. پسرا هم سخت عصرا مشغول مرتب کردن خونه هستن ..کاغذدیواری و رفلکس شیشه ها و رنگ و ... اگه خدا بخواد یه ده روز مونده به جشن وسایلشون رو بچینیم .. برا همینه که نمی رسم بهتون سر بزنم و بیام بنویسم .. دست همتون رو می بوسم و براتون آرزوی بهترین ها رو دارم .. تا درودی دیگر بدرود.

یادم رفت بهتون بگم که هفته ی پیش رفتم دو تا لباس خوشگل هم خریدم .. کلی از دیدنشون ذوق می کنم ..پوشیدم خیلی بهم میومد ..حالا موندم موهام رو چه رنگی کنم؟؟؟ باید برم از آرایشگاهی که می خوام برم بپرسم .. ان شا الله همه چی به خوبی و خوشی برگزار بشه ... دعا کنید



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٥ :: ۳:٠۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : مریم


سلام به دوستان عزیزم ..امیدوارم که حال همه خوب باشه ..لباتون خندون باشه و دلتون آروم .. روزهاتون پر از شادی و نشاط و شباتون خوابی آرووم و راحت و بی قرص خواب .. خیلی وقته می خوام بنویسم میام می شینم پشت سیستم ولی یه کاری پیش میاد سیستم رو می بندم و می گویم شاید وقتی دیگر .. 45 روزی است که میرم باشگاه ورزش پیلاتس(پیلاتس (Pilates) ، ورزشی است که تمام تمرکز خود را بر روی پیشرفت بدن بر اساس توازن معطوف می کند. پیلاتس ﺳﯿﺴﺘﻢ ورزﺷﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ در ﺳﺎل ١٩٢٠ ﺗﻮﺳﻂ ژوزف ﭘﯿﻼﺗﺲ ﭘﺎﯾﻪ ﮔﺬاری ﮔﺮدﯾﺪ اﯾﻦ ورزش در اﺑﺘﺪا ﺗﻮﺳﻂ ژوزف ﭘﯿﻼﺗﺲ ﻋﻠﻢ ﮐﻨﺘﺮل ﺑﺪن ﻧﺎم ﮔﺬاری ﺷﺪه ﺑﻮد ﮐﻪ ﭘﺲ از ﻣﺮگ وی ﺑﺪﻟﯿﻞ اﺣﺘﺮام و ﺣﻔﻆ ﯾﺎد و ﺧﺎطﺮه او ﺗﻮﺳﻂ ﺑﺎزﻣﺎﻧﺪﮔﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﻧﺎم ﭘﯿﻼﺗﺲ ﻣﺘﺪاول ﺷﺪ. روش ﺗﻤﺮﯾﻨﯽ ﭘﯿﻼﺗﺲ ﻣﺘﺸﮑﻞ از ورزﺷﮫﺎﯾﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻤﺮﮐﺰ روی ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ اﻧﻌﻄﺎف و ﻗﺪرت در ﺗﻤﺎم اﻧﺪاﻣﮫﺎی ﺑﺪن دارد ﺑﺪون اﯾﻨﮑﻪ ﻋﻀﻼت را ﺣﺠﯿﻢ ﮐﻨﺪ ﯾﺎ آﻧﮫﺎ را از ﺑﯿﻦ ﺑﺒﺮد. اﯾﻦ روش ﺗﻤﺮﯾﻨﯽ از ﺣﺮﮐﺎت ﮐﻨﺘﺮل ﺷﺪهای ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺷﺪه ﮐﻪ ﺑﯿﻦ ﺑﺪن و ﻣﻐﺰ ھﺎرﻣﻮﻧﯽ ﻓﯿﺰﯾﮑﯽ اﯾﺠﺎد ﮐﺮده و ﺗﻮاﻧﺎﯾﯽ ﺑﺪن اﻓﺮاد را در ھﺮ ﺳﻦ ﺑﺎﻻ ﻣﯽ ﺑﺮد.) خیلی عالیه و احساس می کنم که خیلی بدنم فرم گرفته و سفت شده به زودی می تونم تو مسابقه ی زنان آهنین شرکت کنم نیشخند یه روز که داشتم لباس عوض می کردم که برم داخل سالن یکی از دوستان قدیمم رو دیدم ..دوستی که سال ها قبل با هم همکار بودیم و روزهای بسیار خوبی رو با هم سپری کرده بودیم..خیلی خوشحال شدم .. بعد روز اولش بود و زیرانداز نیاورده بود منم زیراندازم رو طوری پهن کردم که بتونیم دوتایی استفاده کنیم .. موقع تمرین هنوز انعطاف لازم رو نداشت خندیدم گفتم رفیق معلومه کم کار شدیا .. دوتایی رفتیم به خاطرات بیست سال پیش و از ته دل خندیدیم .. من کلا خیلی حموم میرم قبل از ورزش بعد از ورزش و اگه ورزش هم نرم روزی یکبار رو حموم میرم مگه اینکه دیگه خیلی سرم شلوغ باشه و نشه برم .. ولی این دوستم بیست سال پیش خیلی سرحال و جوون و شاداب بود یعنی هر روزش رو باید حموم می رفتچشمک.. اون موقع با مینی بوس یه مسیر هفتادکیلومتری رو می رفتیم و میومدیم همیشه صندلی عقب ماشین جای ما بود چون آخر از همه سوار می شدیم .. سر صبح همیشه صورتمون برق می زد .. همکارا با خنده می گفتن خاک تو سرتون نمی میرین شما؟؟؟ هر روز بوی شامپو و صابون میدین؟؟ ما هم می خندیدیم .. اصلا چه دورانی بود خیلی عالی بود کل راه رو مشغول بگو و بخند بودیم ..وقتی می رسیدیم راننده می گفت خانم ها پیاده شین لطفا ..می گفتیم إإإإإإإ  رسیدیم مگه؟ یه روز همین دوستم خاطره خنده داری تعریف کرد که هنوز یادمه و وقتی می بینمش میگم هنوزم همسرت میره تو کمد؟؟ اونم میگه کوفت اگه لازم باشه آره ههه و کلی می خندیم .. حالا میگم ماجرای کمد چیه شما هم بخندین.. از مجردای خواننده ی این وبلاگ عذرخواهی میکنم من نوشتم اون بالا مثبت هیجده .. هنوزم دیر نشده نخونین بقیه اش رو .. تعریف می کرد که آره هر روز برنامه داشتیم هر وقت که تنها میشدیم دیگه سرگرمیمون همین بود .. مادرشوهرش کلید داشته و همیشه میومده خونشون میگه تو هال مشغول بودیم یهو مادر شوهرم کلید انداخت اومد داخل میگه من سریع چادر رو پیچیدم دور خودم ولی شوهرم فوری پرید تو کمد و من درو قفل کردم روش.. حالا مادرشوهرم ول کن نبود چرا چادر سرته؟ کجا می خواستی بری؟ شوهرت کو؟؟ چرا تنهایی و درو قفل کردی؟؟ و ... ؟ می گفت دیگه حوصله ام از دست سؤالاش خورد شد گفتم حاج خانم من لختم شوهرم هم داخل کمده خیالت راحت شد؟؟؟؟ نیشخنداون روز کلی به این خاطره خندیدیم .. خدا بیامرزه حاج خانم سالهاست مرده .. دیگه هر وقت دوستم رو می بینم با هم یادش می کنیم و براش فاتحه می خونیم .. یادش به خیر چه روزهایی بود .. قدر روزهاتون رو بدونید دیگه تکرار نمی شن .. خُب حال من و بچه ها که الان سه تا شدن خوبه مدت زمان زیادی تا عروسی پسر بزرگه نمونده .. همش مشغول برنامه ریزی و سبک و سنگین کردن کارا هستیم .. دلم می خواد یه عروسی خیلی خوب براشون بگیریم البته بدون تجملات اضافی و ریخت و پاش های الکی .. بخوام هم نمی تونم خرید خونه باعث کاهش منابع مالی شده ولی خُب خدا بزرگه و خودش کمک می کنه که ان شاالله مراسم آبرومندی براشون بگیریم ..تعداد مهمونا تا الان 500 نفره هنوزم کلی موندن که بنویسم یا نه؟؟ هر کدوم رو هم می خوام خظ بزنم نمیشه . دلم می خواد پذیرایی به نحو احسن انجام بگیره که اگه مهمون زیاد باشه کار سخت میشه .. حالا ببینم چی میشه .. دیگه این روزها مثل همه ی روزها سخت مشغولم چه در اداره و چه در خونه .. خیلی دوستون دارم ..امروز یهویی یکی از همکاران خانم زد زیر گریه .. خیلی دلم به حالش سوخت .. مجبور شدم به دردو دلش گوش بدم(معمولا ترجیح میدم وارد زندگی خصوصی افراد نشم ولی همیشه این اتفاق میفته و دیگران مسائل زندگیشون رو بهم میگن .. خیلی متأثر میشم و مدتها موضوع منو اذیت میکنه . می گفت فشار زیادی تو زندگی بر روی دوششه و خسته شده .. تو دلم گفتم همه ی ما درگیر فشارهای زندگی هستیم چاره چیه؟؟ بعد تو دلم باز به خود خیلی خوب دادم که تونستم زیر بار مشکلات دووم بیارم و نزنم زیر گریه..بعدش کلی بهش دلداری دادم که این روزها میگذره به بچه هات نگاه کن باهاشون برو تفریح وقتت رو پر کن آینده ی خوبشون رو تصور کن که این آینده ی خوب رو مدیون ایثار و فداکاری مادرشون هستن بعد بشین از ته دل بخند و شاد باش از خوشبختی اونا .. می دونید بعضی افراد هوش درون فردی بالایی دارن و می تونن مسائل و مشکلات رو برا خودشون حل کنن تو وجودشون ولی بعضی ها نمی تونن و باید یکی دیگه بهشون کمک کنه .. الانم بهش پیام دادم و حالش رو جویا شدم .. گفت که حرفام رو قبول داره و سعی می کنه خودش رو جمع و جور کنه ولی به کمک منم نیاز داره.. منم گفتم مشکلی نیست من هستم بیا پیشم حرف بزن بزار سبک شیناراحت یکی باید به خودم کمک کنهمژه.. هیچوقت از ظاهر آدم ها در موردشون قضاوت نکنید ..خندونا ممکنه تو دلشون غم باشه ولی نقابی از خنده رو صورتشون بزنن اینا نمی خوان دیگرون رو ناراحت کنن یا غرورشون اجازه نمیده از بقیه کمک بخوان .. اونایی که می خندن ممکنه بیشتر به کمک نیاز داشته باشن . من خودم تو هر حالی باشم سر صبح با لبخند وارد میشن و دلم می خواد به بقیه انرژی مثبت بدم .. سر صبح شوخی تو کارمه و همه رو می خندونم ..شما هم سعی کنید اینجوری باشین بخندین و بخندونین .. دنیا میگذره به خدا .. شاد کردن دل بقیه رسالت هر انسانیه..این اندیشه های بیماری زا رو از خودتون دور کنید لطفاً ..
١) چراهایی که واقعى نیستند و جواب در دستان شما نیست  .
٢) اگرهایى که تو را به گذشته میبرند و احساسات غمبار را دوباره در تو احیا میکند
٣) بایدهایى که زندگى تو را شرطى میکند
۴) اى کاش هایی که تو را وادار به حسرت میکند تا لذت امکاناتت را  نبرى
5) "پس من چى هایی "که تو را فقیر میکند
امروزه اثبات شده ، بیماریهاى فشارخون ، قلبى ، ریوى ، سرطان ، دیابت ، سردرد ، غدد ، زنان ، گوارش ،کمردردها ، نقص ایمنى همگی روان -تنى هستند (سایکو سوماتیک ) از افکارت مراقبت کن ، چون همین افکار موجب احساساتى در تو میشوند که علاوه بر این که زندگیت را تباه میکنند ، اسیب جدی به بدنت میزنند .) دلم می خواد زیاد بنویسم ولی وقت ندارم الانم می خوام برم پیاده روی ..جاروبرقی هم وسط هال منتظر منه که خونه رو تمیز کنم ..این (تمیزکاری)یا اون(پیاده روی) ؟؟مسأله این استمژه .. اوه اوه ظرفها رو هم نشستم ..خُب دیگه من باید برم تا درودی دیگر به خدا می سپارمتون بغل

بعدا نوشت: اینقدر درگیر کارا شدم که برا پیاده روی دیر شد منم به پسر کوچیکه گفتم یه آهنگ تند بزاره کمی برقصم پیاده روی نرفتنم جبران شه نمی خوام چند کیلویی که کم کردم برگرده زبان

شعر قشنگیه شما هم بخونین

کسی چه می داند
شاید همین لحظه زنی
برای مرد سیاستمدارش می رقصد
یا پیانو می زند و
آواز می خواند
و جلوی جنگ جهانی بعدی را می گیرد
کسی چه می داند
شاید تنها شرط معشوقه ی هیتلر
به خاک و خون کشیدن دنیا بود
کسی سر از کار زن ها در نمی آورد
با سکوت شان شعر می خوانند
با لب هاشان قطعنامه صادر می کنند
با موهاشان جنگ می طلبند
با چشم هاشان صلح

 " سیاوش شمشیری" 

اووفففففففففففففففففف چه توصیفی کرده از زنان .. زنان سرزمینم شاد باشید ..دنیا در دستان شماست..مانا باشید.

این شعر زیبا هم تقدیم شما

زندگی شاید
 آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست،
 میان دو سکوت
زندگی،
خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم

سهراب سپهری



موضوع مطلب :

جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٥ :: ٧:٤٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : مریم

سلام دوستان صبحتون به خیر و خوشی الان داشتم تو آشپزخونه غذا درست می کردم بعضی مطالب در خصوص تربیت کودکان به نظرم رسید گفتم بیان اینجا بنویسم شاید بدرد کسی بخوره .. اول یه چیزی بگم .. هیچ انسانی کامل نیست بچه ها کلی از صفات رو ارثی دارن و خیلی از ویژگیها به صورت اکتسابی و در اثر تربیت به فرد داده میشه پس خوب مطلق وجود نداره هیچوقت بچه ها را با بقیه حتی با برادر و خواهراشون مقایسه نکنید .. از ابتدای زندگی هر انسانی باید هدفش رو روشن و مشخص کنه و حتی لازمه روی کاغذ بنویسه تا فراموش نکنه یکی از مهارتهایی که الان در مدارس به بچه ها آموزش میدن همین یادداشت برداریه .. خب هدف میتونه دراز مدت ، کوتاه مدت یا میان مدت باشه .. مسئله دوم اینه که باید خود فرد به هدف اعتقاد داشته باشه و بهش عمل کنه مثلا اگه هدفتون اینه که بچه ی شما اهل دوست و رفیق نباشه و در پارتی های شبانه شرکت نکنه خب خودتون این باور را باید داشته باشید و بهش عمل کنید البته دوستی ها باعث بهتر شدن روابط اجتماعی می شن و نباید ازشون غافل شد ولی دوستی ها هم باید حد و حدود داشته باشه .. اگر می خواهید کودکانتان در بزرگسالی عملی را انجام ندهند وقتی کوچک هستند بهشون می تونید امر و نهی کنید ولی در نوجوانی و جوانی خیر .. امر و نهی هم شرایطی داره که باید اونا رو رعایت کنید .. مثلا وقتی با بچه خیلی مهربونید و دارید بازی می کنید صحبت ها رو غیر مستقیم به سمت موضوع هدایت کنید آنگاه می توانید خواسته هایتان را با او در میان بگذارید .. کلا داشتن برنامه تو زندگی خیلی لازمه باید بچه ها را با برنامه آشنا کنید اگر برای روز جمعه هیچ برنامه ای ندارید همین هم یک برنامه است مثلا خونه موندن و هیچ کاری انجام ندادن .. بچه ها برنامه امروز ما یه برنامه ی جالبه امروز آزادیم که هر جوری دلمون می خواد باشیم می تونیم تا هر وقت دلمون بخواد بخوابیم ولی یادمون باشه این فقط مختص امروزه و گاهی ما می تونیم به خودمون آزادی بدیم .. به همین راحتی به همین خوشمزگی .. ولی این نباید استمرار داشته باشه

هر روز برنامه ی خودتون رو مختصر به بچه ها بگین و از اونا بخواهید که برنامه ای بر روی کاغذ بنویسند و به شما بدهند به این ترتیب شما می توانید آنان را برنامه محور بار بیاورید .. یک برنامه ی خوب یابد هدف داشته باشه ضرورت اون مشخص باشه و بشه اونو عملی کرد زمان و مکانش معلوم باشه و ...

پدر و مادرهای عزیز توجه کند اگر در شیوه ی زندگی با هم اختلاف دارید این اختلاف به بچه ها منتقل نشه یک تربیت بد به مراتب از دو تربیت خوب متناقض بهتره ..

شما ممکنه پول به اندازه ی کافی نداشته باشید ولی شادی رایگانه و بهتره محیط اطرافتون رو شاد و سرزنده نگه دارید تربیت یک انسان شاد و سرحال و شاکر می تونه امنیت روانی فرزندتان را تضمین کنه.

در دنیای امروزه سلامت روانی چه بسا از سلامت جسمانی مهمتره بنابراین با زیاده خواهی ها و تجملات گرایی روح و روان کودکان خود را خدشه دار نسازید ..کودکان زودتر از آنچه فکرش رو بکنید بزرگ و شما را ترک خواهند کرد پس مادامی که در کنارتان هستند قدرشان را بدانید.خیلی ادبی و کتابی نوشتم امیدوارم مطالبم به درد یک نفر بخوره تا دوردی دیگر بدرود  ..



موضوع مطلب :

 
درباره وبلاگ
مریم

بسم الله الرحمن الرحیم .. وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ... من یه زن ساده ام که دنبال یه زندگی ساده و بی آلایشم ........هیچ چیزی به اندازه صداقت برام مهم نیست .. وقتی تو نیستی بلاتکلیفم مثل گل آفتابگردون در روزهای ابری... اللهم عجل لولیک الفرج...

موضوعات
 
آرشيو وبلاگ
صفحات وبلاگ

نويسندگان
پيوندها
RSS Feed