نوشته های گاه به گاه
دوست دارم تجربیاتم رو ثبت کنم شاید به درد کسی بخوره و می خواهم بعدها خودم بخونمشون ..
 
دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٦ :: ٥:۱٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : مریم

سلام به همه ی دوستان عزیزم سال خوبی را برایتان آرزومندم امیدوارم که در این سال جدید به همه ی آرزوهاتون دست پیدا کنید و روزهاتون پر باشه از آرامش و خنده و موفقیت .. خب از این روزها بگم اول از همه  این دو تا سنبل خوشگل حیاطمون را تقدیم می کنم به همه ی دوستان خوبی که اینجا تشریف میارن می خونن و گاهی ردپایی از روی مهر و محبت از خودشون به جا میذارن ..

سنبل زیبا

سنبل زیبا 2

خب دوستان ما چهار روز اول عید خونه بودیم و دید و بازدید داشتیم .بعد به خاطر اصرار فراوان داداشم که در جنوب سکونت داره راهی سفر شدیم ..شب قبل از سفر ساعت 12 نیمه شب یادم اومد که باید شماره تماس های رؤسای ادارات استان ها رو داشته باشم .. ایمیل وزارت رو باز کردم و شماره تلفن هایی رو که لازم داشتم رو یادداشت نمودم. شب اول کرمان اتراق کردیم با همتای خودم در استان کرمان تماس گرفتم اون بنده ی خدا هم هماهنگ کرد و واقعا منو شرمنده لطف خودش نمود . خب یه اتاق با دوازده تخت بود که تمیز و مرتب بود با یخچال و تلویزیون و فرش . حموم و آشپزخونه هم داشت البته مشترک .. روز اول برا تو راه دو کیلو گوشت قورمه کرده بودم برای 13 نفر که خیلی عالی شده بود و خیلی هم چسبید خوردنش .. دیگه از فرداش صبح زود غذا می پختیم و بعد راه میفتادیم .. شب دوم بندرعباس پیش داداشم بودیم .. دوباره همه دوش گرفتم و لباس ها شسته شدن و آماده ی رفتن به قشم شدیم.. چند وقتی بود که داداشم می خواست از همسرش جدا بشه چندباری من خواستم وساطت کنم ولی داداشم ممانعت کرد حتی پدرم یه بار رفت اونجا و با خانواده ی همسرش صحبت کرد ولی گویا تصمیم خودشون رو گرفته بودن یکی از دلایل منطقی برادرم بچه دار نشدن خانمش بود البته نه اینکه نتونه باردار بشه بلکه اصلا بچه نمی خواست .. ده سال بود که ازدواج کرده بودن ولی خانمش بهیچوجه علاقه ای به بچه دار شدن نداشت .. منم باهاش صحبت کردم ولی زیربار نمی رفت.. دیگه ما نخواستیم دخالتی بکنیم .. خدا نیاره روزی رو که خانواده ای از هم بپاشه واقعا سخته وقتی وارد خونشون شدم اشکم دراومد به زور خودم رو کنترل کردم .. زن برادرم یه کدبانوی تمام عیار بود تمیز و مرتب و مدیر و مدبر قبلا براتون توصیفش کردم می تونید در پست های قبلی بخونید .. خانمش همه ی وسایل رو برده بود زمستون برادر و خواهرا کمکش کرده بودیم تا وسایل مورد احتیاجش رو بخره یخچال فریزر ، تلویزیون، فرش ، مبل و .. داشت فقط جاروبرقی و لباسشویی خیلی واجب بود براش که اونا رو حتما بایست می خرید .. بهش گفتم بریم بخریم گفت فعلا بابت مهریه قسطم زیاده و نمی تونم .. به بابام زنگ زدم بهش گفتم پول واریز کنه به حسابم که براش حداقل جارو بخرم بعد لباسشویی رو هم از فروشگاه اداره قسطی بخره و ماهی صدتومن بده که اگه نتونست باز اونم بگم پدرم براش واریز کنه .. پدرم وضع مالی خوبی داره شکر خدا و رو حرف من حرف نمی زنه اگه تصمیم بگیرم براش نه نمیگه البته نه اینکه خیلی پولدار باشه ولی خب دستش به دهنش میرسه .. روز سوم سفرمون رفتیم جزیره قشم .. اونجا هم با رییس اداره همتای خودم هماهنگی های لازم رو انجام دادم و تو یه مدرسه ی خوب و تمیز اسکان گرفتیم .. دیگه سه روز قشم بودیم خرید و شنا در ساحل مرجانی و رفتن به جزیره هنگام و ...از کارایی بود که اونجا انجام دادیم .. پسر بزرگه با عروس جان رفته بودن کیش از اونجا به ما ملحق شدن .. خب همسرم تو سفر خیلی کم طاقته و دلش می خواد زود برگرده سر صبحم همه رو از خواب بیدار میکنه یه روز صبح که شبش دیر خوابیده بودیم با همسر رفتیم کنار ساحل دریا و جزر و مد رو تماشا کردیم گفتم از خودگذشتگی کنم که بقیه بخوابن .. روز دهم به سمت شهرمون حرکت کردیم ..در مجموع سفر خوبی بود و خوش گذشت .. روز دوم سفرمون دیدم بعضیها خیلی کمک می کنن و بعضیهای دیگه اصلا کمک نمی کنن .. خب سه تا خونواده بودیم ما خواهرم و برادرم .. 13 تا کاغذ کوچی درست کردم و شرح وظایف هرکدوم رو با توجه به علایق و تواناییهایشان نوشتم در همه ی کاغذها همکاری در امور محوله توسط شخص مدیر که من باشم موجود بود و همچنین کمک به دیگر اعضای موجود .. بچه ها خیلی ذوق می کردن از اینکه به عنوان یک شخص حقیقی به حساب میومدن ..برای پسر بزرگه وظیفه ی اصلیش رو گذاشتن چایی قرار داده بودم که انجام می داد یا برادرزاده ام که هفت سالشه جمع و جور کردن وسایل خونه .. گاهی میومد میگفت عمه اینا ریخت و پاش می کنن براش کارت زرد و قرمز درست کردم که بهشون تذکر بده کلی سبب بازیش شده بود .. به همه ی اعضاء گفتم در آخر همسفر اخلاق انتخاب می کنیم و براش هدیه می خریم همه سعی می کردن به بقیه کمک کنن تا رأی بیان .. در انتهای سفر رأی گیری انجام شد و تقریبا همه ی اعضا یه رأی داشتن اونایی که کارت قرمز برادرزاده ام بهشون نشون داده بود حذف شدن و برادرم بیشترین رأی رو آورد که قرار شد براش یه هدیه من بخرم .. البته همه می دونستن یه بازیه ولی برای بچه ها یه جور ایجاد حس مسئولیت پذیری بود و آموزش مهارت های زندگی و کمک به دیگران برای بهتر شدن اوضاع .. برا خودم جالب بود میشه همه جا مدیریت کرد تا هم به خودت خوش بگذره و هم به بقیه .. امیدوارم سال خوبی در انتظارتون باشه سالی پر از آرامش و سالی پر از نعمت فراوان ..

 

بعداً نوشت: دوستان اگه گل سنبل عید خریدید .. پیازش رو زیر خاک نگه دارید سال بعد بهتون یه گل زیبا میده سنبل های بالا که مشاهده فرمودید  مال سال گذشته بودن که ظاهرا خشک شده بود ولی اسفند یهویی سر از خاک درآوردن و ما رو خوشحال کردن خیلی لذتبخشه دیدنشون  



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٥ :: ٢:۳٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : مریم

سلام به همه ی دوستان عزیزم امیدوارم روزهای آخر سال به خوبی سپری بشه و همیشه از سال 95 به خوبی یاد کنید خب هر وقت به این روزهای سال آدم میرسه بهتره که خودش رو مورد محاسبه قرار بده ببینه چه کرده در سالی که گذشته کارنامه اش رو مرور کنه ببینه باید چه کارهایی می کرده که نکرده یا چه کارهایی انجام نمی داده .. برنامه ریزی کنه برای سال بعد و این کارا.. سال 95 برای خونواده ی ما خدا رو شکر علیرغم فراز و فرودهاش سال خوبی بود .. مهربونی بود و از همه مهمتر سلامتی .. تو اداره اوضاع مالی به شدت خوب بود البته نه برای من بلکه برای مدارس خدا رو شکر تونستیم اعتبارات خیلی خوبی از وزارت جذب کنیم و خیلی به مدارس از لحاظ تجهیزات کمک کنیم .. به واسطه کمبود وقت به تعداد دوستان وبلاگی و حقیقیم گرچه اضافه نشد ولی تونستم ارتباط صمیمی خودم رو با دوستان حفظ کنم ..تو سال 95 بعد سی سال دوستان دبیرستانیم رو پیدا کردم و چند دورهمی با هم داشتیم که بسیار خوش گذشت ..خب از نظر اقتصادی خیلی خیلی به من فشار وارد شد تو این سال،چون هزینه عروسی و ماشین با وام جور شد و پرداخت وام ها بالطبع تمام حقوق منو بلعید و نتونستم اونجور که دلم می خواد پول خرج کنم و حال دلم رو با خرید خوب کنم .امیدوارم سال آینده اوضاع بهتر بشه البته وام هایی که گرفتم سه ساله هستن ولی امیدوارم حقوقم به طور قابل توجهی بیشتر بشه .. هفته ی پیش با بچه ها رفتیم خرید مشهد آجیل و شکلات و شیرینی از اونجا خریدم برای خودم هم یه چادر تو خونه و یه چادر نماز خوشگل خریدم مهمون غریبه که بیاد خونمون من چادر سرم میکنم..در سال پیش رو پسر کوچیکه سربازیش تموم میشه و باید دنبال یه کار خوب باشه البته من برای این یکی نگران کار نیستم چون خیلی کار باباش رو دوست داره و می تونه تو مغازه باباش کار کنه و کم کم همسر خودش رو بازنشسته کنه و مغازه رو بده به کوچیکه ..البته حتی اگه بخواد شغل آزادم داشته باشه باید فوق لیسانش رو بگیره .. دوست دارم حداقل تحصیلاتشون کارشناسی ارشد باشه ..کنکور ارشد شرکت کرده و اگه قبول بشه باید بره اول درسش رو بخونه .. خب کم کم باید دنبال یه دختر خوب هم باشم.. چند روز پیش رفته بودم استخر یه دختر خوب، شنا می کرد بر و رو هم داشت بهش گفتم به نظرت ساعت استخر درسته خیلی بی ادبانه جواب داد .. رو ظاهر آدم ها نباید قضاوت کرد ولی جای خوبیه برای دختر پیدا کردن حداقل صورتش بدون آرایشه ولی پسر کوچیکه مثل بزرگه نیست و میگه من باید خودم زنم رو انتخاب کنم .. منم از خدامه کور چی می خواد ذو چشم بینا .. ..زمان های قدیم تو حموم دختر پیدا می کردن خب سن من قد نمیده ولی مامانم تعریف می کنه ..خب اینم از اهم اخبار .. نیشخندامسال من زود خونه تکونی رو شروع کردم چون کابیت ها تازه عوض شده بودن آشپزخونه تمیز بود و کارای عید کمتر .. خب مثل هر سال روبالشتی هام روعوض کردم سفره جدید خریدم و چیزهای کوچیک دیگه که منو واقعا خریدشون خوشحال میکنه ولی همسایه ی عزیزمون داره خونه اش رو می کوبه که دوباره بسازه و همه ی گرد و خاکشمستقیم میاد خونه ی ما .. یه ماهه من نتونستم عصربخوابم و هر روز سردرد میگیرم صدای دلر و پتک و .. میاد..فکر کنم تا یکسال ما درگیر این صداها باشیم خدا به خیربگذرونه ان شاالله ... برای همه ی دوستانی که بزرگوارانه وبلاگ نوشته های گاه به گاه رو می خونن آرزوی سلامتی و بهروزی می کنم و امیدوارم با آغاز سال جدید غم و غصه هاتون دود شن و برن هوا و خوشبختی هاتون استمرار داشته باشه ..امیدوارم هر آرزویی که در دل دارین در سال جدید محقق بشه دختر گلم نرگس ازذواج موفقی داشته باشه سپیده عزیزم آشتی مهربونم لیلیت گلم و همه ی دوستانی که اینجا میان و می خونن و برام نظرات ارزشمندشون رو می ذارن در پناه حق سال جدید رو شروع کنن .. به خدا می سپارمتون .. یا حـــــــــــق



موضوع مطلب :

دوشنبه ٩ اسفند ۱۳٩٥ :: ۳:۳٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : مریم

سلام دوستان خوب و نازنینم به روزهای آخر سال 95 داریم نزدیک میشیم .. وای که چقدر زود گذشت .. یه سال دیگه به سالهای عمرمون اضافه شد.. تند پیش نمیره؟؟ الهی که هر جا هستید سرحال و دل آرووم و بی دغدغه باشید. الهی که تنتون سالم جیبتون پرپول و روانتون آسوده باشه .. خوشبختی چیز غیرقابل دسترسی نیست خانم های عزیز که اینجا رو می خونید به فکر آقاتون باشید تجملات ریخت و پاش های الکی چشم و همچشمی ها رو بزارید کنار.. حرف های مردم رو جدی نگیرید و به زندگیتون با قناعت آرامش بدین .. خب بریم سر کارای عید و روزمرگی ها.. خب به اطلاع می رسونم که کارای عید بنده تقریبا به لطف پسر کوچیکه داره تموم میشه البته واقعا شاید نیازی به خونه تکونی نبود من ماهی یه بار خونه رو می تکونم ولی خب عید یه چیز دیگه است ... روز جمعه صبح زود مثل همیشه بیدار شدم ..همسرم یواش میره نون میخره که من بیدار نشم ولی نمی تونم بخوابم .. عروس و پسرم رفته بودن آزمون دکترا پسر بزرگه مراقب بود و عروس گلم آزمون دهنده دیگه ظهر قبلا جایی دعوت بودن و اعلام کرده بودن که نمیان .. رفتم تو حیاط دیدم به به چه آفتابی.. دیگه آرووم آرووم همه ی رختخواب های کناری رو آوردم تو حیاط و رو بندهای طناب آویزونشون کردم سنگینا رو هم انداختم رو نرده های تراس و نرده های پله ها .. چه بی عقل بودن زمان های قدیم چقدر رختخواب یکی از یکی قشنگتر حیفم میاد بدم به کسی ولی الان دیگه کو مهمون ؟؟ کسی دیگه کمتر میره خونه کسی شب بمونه مگه راه دور باشه .. خواهر و برادرای دورم خب معمولا خونه ی مامان مستقر میشن و شبا بر می گردن اونجا .. لحاف و تشک عروسیم رو که دیدم اشکم دراومد .. مامانم یه لحاف و تشک دونفره خوشگل برام دوخت اون زمان تقریبا 29 سال پیش ولی من حیفم اومد استفاده کنم و یادگاری نگهشون داشتم واقعا عقلم کم بوده دلم می خواست بندازمشون دور چرا استفاده نکرده بودم ؟؟؟ نمی دونم دیگه بردمش دادم لحاف دوز برام تبدیلش کنه به دو تا تشک یه نفره باشد که شاید استفاده بشه .. یاد آهنگ زیبای حامد همایون افتادم 

مردم شهر به هوشید…؟

هرچه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خدا هست.

روی دیوار دل خود بنویسید خدا هست.

امشب همه میکده را سیر بنوشید
با مردم این کوچه و آن کوچه بجوشید
دیوانه و عاقل همگی جامه بپوشید
در شادی این کودک و آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیر و زن و مرد بکوشید.

امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور …
به خدا حسرت دیروز عذاب است.
مردم شهر به هوشید…؟

هرچه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خدا هست.

روی دیوار دل خود بنویسید خدا هست.
نه یک بارو نه ده بارو  صدبار به ایمان و تواضع بنویسید خدا هست …
خدا هست …

امشب همه میکده را سیر بنوشید
با مردم این کوچه و آن کوچه بجوشید
دیوانه و عاقل همگی جامه بپوشید
در شادی این کودک و آن پیر زمین گیر و فلان
بسته به زنجیر و زن و مرد بکوشید.
امشب غم دیروز و پریروزو فلان سال و فلان
حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت …
نخور ای جان برادر به خدا حسرت دیروز عذاب است.
مردم شهر به هوشید…؟

 واقعا زیباست روزی ده بار باید این آهنگ رو play کنی و با جان و دل گوش بدیش .. بعد از اینکه رختخواب ها رو تو آفتاب گذاشتمشون رفتم یه نیمروی حسابی با روغن کرمانشاهی برای خودم و پسر کوچیکه درست کردم بیخیال اضافه وزن شدم .. بعدش مقدمات خورشت قیمه رو آماده کردم برنج هم خیسوندم و طبق قرار قبلی با دوستم راهی استخر شدم .. خب استخر با خونمون صد متر بیشتر فاصله نداره و زمانی برای رفتن و برگشتن سپری نمیشه .. اونجا هم جای شنا کردن کلی با دستم تو سونا و جکوزی حرف زدم خیلی مریضه خیلی داغونه ناامیده و به شدت تو زندگیش ضربه دیده کلی براش مسخره بازی درآوردم کلی براش  حرف زدم که بیخیال باشه و بیشتر از این به جسمش و روحش آسیب نرسونه به فکر بچه هاش باشه و ...البته خودم هم باور دارم گاهی در زنگی بعضی آدم ها سختی زیاده و هیچ جور نمیشه جمع و جورش کرد ولی خب چه میشه کرد الان طلاق عاطفی تو اکثر جاها وجود داره و فقط زن و شوهرها همخونه هستن و کاری به کار هم ندارن .. البته این وضعیت به بچه ها خیلی بیشتر آسیب می رسونه .. خیلی نوشتم راستی امروز برای معلمهای یه مدرسه رفتم صحبت کنم گفتم تو رو خدا محیط مدرسه رو برای بچه ها به یه محیط خوشایند و دلپذیر تبدیل کنید شاید تنها جایی باشه که بچه بتونه شاد باشه اکثر بچه ها در خانواده های غمگین بزرگ میشن .. بهشون گفتم سعی کنید شوق یادگیری رو در اونا افزایش بدین و با مقایسه و رتبه بندی افکارشون رو مخدوش نکنید خدا به هر کس یه مقدار توانایی داده پس بچه ها رو فقط با خودشون مقایسه کنید و و و خیلی خوششون اومده بود درخواست کردن یه روز دیگه باز برم و براشون حرف بزنم .. خدا رو شکر که خدا منو در موقعیتی قرار داده که بتونم به بندگانش خدمت کنم .. دست همه ی شما رو می بوسم و براتون از خدا بهترین ها رو آرزو می کنم امیدوارم سال خوبی پیش روتون باشه .. تا درودی دیگر بدرود ..



موضوع مطلب :

جمعه ٢٩ بهمن ۱۳٩٥ :: ۳:۳٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : مریم

سلام بر دوستان خوب و عزیزم .. خوبید ؟ سلامتید؟؟ دلتون شاده؟؟ لبتون چی؟؟؟ خندونه؟؟ ان شاء الله که همینجوری باشه .. من هم شکر خدا خوبم و زندگی داره به روال معمولیش سپری میشه پسرا هم مشغول کار و زندگین .. خدا رو هزار مرتبه شکر.. صبح ها که از خواب بیدار میشم میرم تو حیاط هر روز دستام رو رو به خدا میگیرم و از ته دلم از خدا سپاسگزاری می کنم به خاطر همه چی .. شما هم همین کارو بکنید شکر نعمت نعمتت افزون کند ..خُب باز داریم به روزای آخر سال نزدیک میشیم دیگه کم کم باید فکر خونه تکونی باشیم و خریدای عید .. دو هفته پیش با بچه ها رفتیم مشهد یه کم خرید کردن بچه ها منم واسه خودم یه کاپشن چرم خوشگل خریدم که خیلی خوشم اومده ازش و خیلی دوسش دارم یه روز برفی تو اداره پوشیدمش ولی خب حیفم اومد نگهش داشتم بیرون بپوشمش یه روسری خوشگل خاکستری هم با یه کیف خوشگل قرمز خریدم .. بیخیال سن و سال شدم و خرید این سری کاملا در مسیر جوون گرایی بود ... به نظر من سن فقط یه عدده جدیش نگیرین سعی کنید با ورزش بدنتون رو جوون و سرحال نگه دارین ... واقعا رنگ های روشن خیلی خوبن و روحیه بخشن .. بریم سراغ موضوع بحث امروز کوکوی سبزی نیشخندمن کوکو سبزی خیلی دوست دارم قبلاخیلی درست می کردم همسرم به شدت از کوکوی سبزی بدش میاد و هیچوقت نمی خوره منم وقتی می خوردمش حالم بد میشد بعدها گفتم چه کاریه کوکو درست نمی کنم .. یه روز توی یه مهمونی صاحبخونه کوکوی سبزیش رو خیلی تعریف کرد منم گفتم نمی تونم بخورم اذیتم میکنه اونم اصرار که بخور چیزیت نمیشه تو رودروایسی یه کوچولو تست کردم بعد دیدم خوشمزه است بیشتر خوردم هر آن منتظر بودم که حالم بد شه ولی نشد بعداً دستور پختش رو ازش گرفتم خیلی خوشمزه است امروز پختم گفتم براتون دستور پختش رو بگم شاید خوشتون بیاد البته خیلی هاتون کدبانویید و خیلی بهترش رو بلدین .. این کوکو سبزیش پیازچه و تره است یه دونه سیب زمینی کوچولو ، تخم مرغ ، نمک و ادویه و کمی نعناع خشک و پونه خشک برای عطرش خب شما می تونید گردو و یا زرشکم توش بریزید که بستگی به ذائقه ی خونوادتون داره .. امیدوارم درست کنید و از خوردنش لذت ببرید . امیدوارم همیشه شادی تو زندگی تک تکتون موج مکزیکی بزنه و لبریز از خوشی باشید .. اوه گفتم موج مکزیکی یاد بازی فوتبال افتادم .. بابا این چه کاریه بعضی ها این همه در تماشای فوتبال افراط می کنن .. چند روز پیش موقع بازی استقلال با اون تیم عربی چه میدونم چی بود رفته بودم خونه ی مامانم اینا زنگ خونشون رو زدم کسی نبود زنگ طبقه ی دوم رو زدم بازم کسی نبود زنگ طبقه سوم رو زدم داداشم گفت بیا تو .. از پله ها که بالا می رفتم با خودم گفتم این موقع عصر چرا همه رفتن بالا؟؟؟ تو پاگرد طبقه دوم به سوم دیدم صداهای وحشتناک میاد دلم هری ریخت گفتم خدایا چیزی شده همه جمع شدن خونه ی داداشم اینا قبل از این که درو باز کنم صدای جیغ و داد بیشتر شد  .. نمی دونید چه جوری خودم رو رسوندم تو هال دست و پام می لرزید دیدم همه جمع شدن کنار تی وی و مشغول دیدن فوتبالن.. گفتم خاک تو سرتون دلم ریخت چه کاریه؟؟؟؟بابا دو تا تیم هستن میبرن می بازن این اداها چیه در میارن .. البته شاید حق دارن هر کسی یه جوریه دیگه ..بیایید دیگران را همانگونه که هستند بپذیریم..البته باید تمرین کنیم .. مژه

بعدا نوشت: یه چیزی یادم اومد با خودم گفتم بهتره بنویسم تره و پیازچه خرد کردنش سخته و آب میده من این سبزی ها رو می خرم پاک می کنم و می شورم ریز نمی کنم می ذارم تو فریزر موقع پختن می ریزم تو غذاساز خیلی عالی ریز می شه و اصلا اب نمی ده ..نوش جونتون بغل



موضوع مطلب :

شنبه ٩ بهمن ۱۳٩٥ :: ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : مریم

سلام به همه ی دوستان .. خوب و خوش و سلامتید؟؟ سلامتی برقراره؟؟ آرامش روحی دارید؟؟ اگه اینا در زندگیتون هست دیگه فکر هیچ چیزی نباشید.. نمی دونم فلان چیز رو بخرم.. فلان جا برم اینا حواشی زندگین .. بودنشون خوبه نبودنشون هم مشکلی ایجاد نمی کنه .. روزای آخر سال رو با چشم و همچشمی و تجمل گرایی بر خودتون و خونواده تلخ نکنید. زندگی کوتاست و ما مسافریم این که در این اتوبوس روی چه نوع صندلی نشسته ایم پارچه اش زربافته یا اینکه چیت زیاد توفیر نمی کنه.. مهم اون دل خوش هست که باید داشته باشیم ..مهم اون کنار دستیمونه که باید از همصحبتیش لذت ببریم .. ولی مهم نیست که قالی ابریشم زیر پامون باشه .. چون اگه حال دلمون خوب نباشه اون قالی اون صندلی اون روکش طلایی جلوه ای نخواهد داشت ..خب این روزها حال دل هیچکی به خاطر وقایعی که برای آتش نشان های عزیزمون و سوء مدیریت هایی که وجود داره خوب نیست میگن یه جاسوس از یه کشوری میاد ایران موقع برگشتن مسلمون میشه میگن دلیلت؟؟ میگه بابا اون کشور همینجوری بی برنامه داره میچرخه دلیل از این بهتر؟؟ خب بالاخره مدیریت های ضعیف یه جایی خودش رو نشون میده .. وقتی بحران پیش بیاد معلوم میشه که اوضاع چگونه است. در قرنی که دنیا با بهترین امکانات داره بحران های خیلی بزرگتر از ساختمون پلاسکو رو حل میکنه ...این مسائل نشون از عمق فاجعه ای میده که در لایه های جامعه پنهان شده.. خدا کنه هیچ اتفاقی تو کشور عزیزمون نیفته وگرنه این جون مردمه که از دست میره .. سونامی ژاپن یادتونه .. اگه تو ایران بود خودتون حدیث مفصل بخونید زین مجمل .. بهتون گفتم تو پست قبلی که پسر کوچیکه با حقوق یک سالش رفته برام لباسشویی خریده .. قبلا هم به عرض رسونده بودم که چون خونه ی ما قدیمیه و 25 سال پیش ساخته شده جای لباسشویی در آشپزخونه به دلایلی تعبیه نشده یکی از دلایلش این می تونه باشه که همسر من اعتقاد راسخ داره که زن گرفته واسش لباس بشوره و خونه جارو کنه و نیازی به وسایل راحتی نداره و برای اینکه آبدیده بشه بایستی کارها به شیوه سنتی انجام بگیره .. خب البته این میسر نیست چشمک  ..خلاصه رفتیم استاد کابیت کار آوردیم که طوری لباسشویی رو جاسازی کنه که از فاضلاب سینک ظرفشویی استفاده بشه .. خب اونم گفت بهتره کابینتا رو عوض کنید ما هم استقبال کردیم ..خب از عمر کابینتها هم 25 ساله میگذره و قطعا نیاز به تعویض داشتند البته استاد گفت که خیلی خوب مراقبت شده و تمیز موندن .. خلاصه کُتی دوختیم برای دکمه ای که خریده شد. ولی خب خیلی خوشگل شده و مرتب شده .. خب خیلی خسته کننده هم بود چند روز بهم ریختگی خونه ..درست روز بعد از این که خونه تمیز شد و ظرفها چیده شد و می خواستم نفسی بکشم .اتفاق ناجوری افتادناراحت چند روزی به عنوان مصاحبه کننده می رفتم دانشگاه، یه روز که ساعت یک عصر کارم تموم شد خوشحال و خندان اومدم خونه ، درو که باز کردم دیدم شُرشُر آب میاد بدو خودم رو رسوندم آشپزخونه دیدم شیر بسته است ولی صدا میومد پام رو که گذاشتم تو آشپزخونه خیس شد دیدم بعلهههههههههه فرش آشپزخونه تو آب غوطه ور شده .. دلم می خواست گریه کنم .. تو کابیت ها پر از آب بود ..شیلنگ آب تصفیه ترک خورده بود و آب پاشیده شده بود.. خب یه لحظه وایستادم ببینم چه باید بکنم اول رفتم آب و برق رو قطع کردم بعد به همسرم زنگ زدم و به قالیشویی بعدش راه آب رو باز کردم فرش رو دادم کنار تا آب خالی شه .. فرش رو هم لوله کردم تا آبش کشیده شه .. تا اون موقع همسرم هم خودش رو رسوند .. دیگه سریع کابیت ها رو خشک کردم که خراب نشن بعد آشپزخونه رو خشک کردم و فرش دیگه ای که همیشه رزرو دارم پهن کردم .داشتم ظرفا رو می شستم و با خودم فکر می کردم یهو پسر کوچیکه اومد تو آشپزخونه از ترس قبض روح شدم فوری صورتم تبخال زد ..خب برق قطع بود و صدای زنگ نیومد همسرم هم نبود من تنهایی غرق در افکار خودم بودم .بعدش نشستم به گریه کردن هم خسته بودم هم ناراحت ترس هم اضافه شده بود.. دیگه طفلک پسر کوچیکه دلداری داد که برات تمیز می کنم مثل روز اول نگران نباش یه کم که گریه کردم آرووم شدم .. آب از راه لوله کشی جدید رفته بود تو زیرزمین و ریخته بود رو یخچال خدا رحم کرده بود که جرقه نزده بود وگرنه آتش سوزی هم میشد .. دیگه اینجوریا خدایا خودت مراقب ما زندگیمون بچه هامون و دلامون باش.. بازم خدا رو شکر اتفاقی بدتر از این نیفتاده بود .. خدایا شکرت به خاطر همه چی.از من به شما نصیحت برای چیزهایی که چاره داره خودتون رو اصلا ناراحت نکنید البته من اولش همیشه گریه می کنم ولی بعدش میگم خُل کاری که چاره داره گریه نداره ..وقتی پام شکست یه شب کامل گریه کردم یادتونه که قبلا نوشتم ولی بعدش با خودم گفتم مریم پات شکسته قطع که نشده هنوزم داریش پس گریه ممنوع ..تا درودی دیگر بدرود.



موضوع مطلب :

 
درباره وبلاگ
مریم

بسم الله الرحمن الرحیم .. وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ... من یه زن ساده ام که دنبال یه زندگی ساده و بی آلایشم ........هیچ چیزی به اندازه صداقت برام مهم نیست .. وقتی تو نیستی بلاتکلیفم مثل گل آفتابگردون در روزهای ابری... اللهم عجل لولیک الفرج...

موضوعات
 
آرشيو وبلاگ
صفحات وبلاگ

نويسندگان
پيوندها
RSS Feed