نوشته های گاه به گاه
دوست دارم تجربیاتم رو ثبت کنم شاید به درد کسی بخوره و می خواهم بعدها خودم بخونمشون ..
 
جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩٦ :: ٢:٠٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : مریم

دوستان خوبم سلام

امیدوارم در پناه خداوند ایام به کامتون باشه و روزهای گرم تابستون رو با آرامش و شادی سپری کنید .. خب خانم معلمان عزیز، خانمهای خونه دار گرامی، دخترای عزیز دانش آموز شاید زیاد گرمای هوا رو حس نکنن ولی واقعا امسال هوا گرمه ..چند روز پیش تو یکی از شهرستانها برامون جلسه گذاشته بودن یعنی سالن عین سونا بود گرمِ گرم .. آقایون با یه پیرهن نازک گرمشون بود و شاکی بودن بعد ما خانم ها با چادر و مقنعه و مانتو و تاپ زیر مانتو و س... دیگه داشتیم زنده زنده پخته میشدیم .. ان شاالله خدا در تمام سختی ها بهمون صبر بده ..پرشین بلاگ آرشیوم رو حذف کرده خیلی ناراحتم .. این دو سال هر چی نوشتم پریده .. کم کم باید با پرشین بلاگ خداحافظی کنم ..

امروز می خوام در مورد عمه ام مطلب بنویسم من دو تا عمه دارم مطلب امروز در مورد عمه کوچیکه است که حتی از منم سه سال کوچیکتره .. حالا چرا می خوام از عمه ام بگم؟؟ اگه تا آخر بخونین متوجه میشین.. عمه کوچیکه با خواهر دومی من همسنه ..وقتی کلاس اول بودن و من کلاس چهارم عمه ام مردود شد یعنی درس خوندن رو دوست نداشت .. مادربزرگم اصرار داشت که تک ماده بزنه و قبول بشه برا همین با پایه ضعیف وارد کلاس دوم شد و از اون به بعد هر پایه رو در دو سال می خوند.. برا همین وقتی دوم راهنمایی بود ازدواج کرد خدا رو شکر زندگی خوبی داره .. البته فقط در درس خوندن ضعیف بود وگرنه در موارد دیگه خوبه و مشکل خاصی نداره همه ی داروهای گیاهی رو می شناسه و هر وقت مشکلی داریم بهش زنگ می زنیم و کلی داروی گیاهی تجویز می کنه که مؤثر هم واقع میشه.. این عمه ی من سه تا بچه داره دوتا پسر و یه دختر .. پسر بزرگش مثل خودشه و وقتی وارد مدرسه شد نتونست درس بخونه ولی عمه ام مصمم بود که هر طور شده دیپلمش رو بگیره با کلاس خصوصی و .. پدر خواهر برادر منو درآورد از بس میگفت به این درس بدین به هر صورت دیپلم گرفت می گفت اینجوری زنش نمی تونه بگه تو کودنی تنبلی و از این حرفا .. چیزی که الان دانشمندان و محققان بهش معتقدن که هوش انواع مختلف داره و باید دانش آموز رو در راستای هوش خودش هدایت کرد..این پسر عمه، یکسال از پسر بزرگه کوچیکتره پارسال براش زن گرفت ..از سال ها پیش گذاشتش پیش یه استاد که تعمیر آبگرمکن رو یاد بگیره الان براش مغازه باز کرده ..خیلی هم موفقه چون واقعا به کارش علاقه داره .. خب می خوام بگم یه مادر چقدر می تونه تو زندگی فرزندش مؤثر واقع بشه .. چند روز پیش برای دخترش خواستگار اومده بود هر وقت خواستگار میاد زنگ می زنه به من و خواهش میکنه که منم برم .. میگه بهتر میتونی حرف بزنی و ببینی خواستگار خوبی هست یا نه؟ .. من خیلی عمه ام رو دوست دارم به دلیل اینکه مادر خوبیه و خیلی برای آینده ی بچه هاش زحمت میکشه .. همیشه آدم های باهوش موفق نمیشن بلکه آدم های کوشا هم می تونن موفق باشن ..به این مطلب توجه کنید.

کودکان با نمره هوشی پایین که در محیط‌ های مناسب آموزش می‌بینند و مدام به مهارت‌های آنها افزوده می‌شود،می‌توانند موفق باشند.آنچه مسلم است و در زندگی بزرگان می‌بینیم اینکه همه کسانی که موفقیت‌های بزرگ کسب می‌کنند، از توانایی‌های خارق‌العاده برخوردار نیستند.آنچه از والدین برای کمک به کودک ساخته است، این است که جزئیات توانایی‌های هوشی آنها را بشناسند و ضعف‌ها را برطرف کنند و نکات قوت را پرروش دهند. همچنین بر روی تقویت اراده و انگیزه و عادت به تلاش و پشتکار کودک نیز کار کنند.

کاری که عمه ی من با وجودی که تحصیلکرده نبود تونست انجام بده.امیدوارم همه ی بچه ها عاقبت به خیر بشن ..تا درودی دیگر بدرود



موضوع مطلب :

پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٦ :: ٥:٢٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : مریم

سلام به دوستان خوبم ..ان شاالله ایام به کامتون باشه و روزگار بر وفق مرادتون .. همیشه سربازی رفتن بچه ها به نظرم کار سختی میومد .. اولی که بیرجند بود بعدش با هزار بدبختی اومد شهرمون .. دومی خدا رو شکر سرباز معلم شد با اینکه شهر محل خدمتش با اینجا 50 کیلومتری فاصله داشت ولی خیالم راحت بود که در یک محیط فرهنگی داره کار میکنه .. خدا رو شکر آخر تیر ماه سربازیش تموم شد .. با اینکه هنوز داره میره سرکارش ولی خیالش راحت شده ..یعنی فعلا به عنوان نیروی قراردادی نگهش داشتن و گفتن ادامه بده تا ببینیم خدا چی می خواد.خب امسال ماه رمضونِ خیلی سختی داشتیم دمای بالای هوا و طولانی بودن زمان روزه داری از  عوامل سخت شدن روزه داری بودن ..برا خانم ها ماه رمضون سختتره مخصوصاً اگه شاغل باشن .. خب من همیشه فقط ناهار می پزم و شام یه چیز ساده می خوریم ولی ماه رمضون همش تو آشپزخونه بودم .. یعنی از اداره 2 ربع که می اومدم تا چهار یا پنج استراحت می کردم بعدش دیگه می رفتم تو آشپزخونه بعد افطار هم تا جمع و جور می کردم و سریال نفس و زیرپای مادر رو می دیدم ساعت 11 میشد بعدش سحری درست می کردم تا می خوابیدم ساعت 1 میشد که باز 2 و نیم بیدار میشدم چای آماده می کردم و سفره رو که پهن کردم شو و پسرکوچیکه رو بیدار می کردم اونا هم با کلی غر زدن میومدن و می خوردن و می خوابیدن باز من می موندم و یه سفره ی پهن و ظرف هایی که منتظر شسته شدن بودن .. طاقت نمیارم ظرف ها نشسته بمونه بنابراین ظرف ها رو می شستم و آشپزخونه رو تمیز می کردم و دستمال می کشیدم ساعت دیگه چهار و نیم میشد که می رفتم بخوابم برا همین بیشتر سختی ماه رمضون برای من کمبود خوابش بود.. روز عیدفطر صبح با شو رفتیم نماز بعدش نون تازه و خوردن صبحانه .. روز بعد خواهرم اینا می خواستن برن شمال پسر کوچیکه هم پیشنهاد داد که ما هم بریم شو که گفت نمیام ..پسرکوچیکه چون ماشینش رو عوض کرده بود؛ دلش می خواست که بره سفر.. دیگه منم بخاطر اون قبول کردم که بریم .. خواهرزاده ام که دوست دوران بچگی پسرکوچیکه است شمال زندگی میکنه و سال آخرپزشکیه .. یکسالی میشه که ازدواج کرده .. اونم خیلی اصرار داشت که بریم پیشش .. دیگه سه روزی رفتیم و خیلی خوش گذشت ..خونواده ی همسرش شمالین و خیلی مهمون نوازی کردن.. موقع برگشتن خواهرم اینا موندن و من و پسر کوچیکه برگشتیم .. دختر عمه ام گرگان زندگی می کنه موقع رفتن اتفاقی تو بندرترکمن همو دیدیم خیلی اصرار کرد که موقع برگشتن برم خونشون .. نزدیک گرگان بهش زنگ زدم که اگه خونه بودن بریم اونجا سری بهش بزنیم که با اشاره پسرکوچیکه مجبور شدم بگم نه نمیاییم منتظر نباش .. بعدش که تلفن رو قطع کردم ناراحت شدم که چرا باعث شد نریم خونه ی دختر عمه ام.. چند دقیقه سکوت کردم بچه خودش عذاب وجدان گرفت گفت مامان زنگ بزن بریم ..تا ساعت چهار بعدازظهرخونشون بودم کلی درددل کردیم کلی حرفهای خواهرانه زدیم .یه تعطیلی کوچولو باعث شد کلی سرحال بشیم ببخشید دیر به دیر می نویسم برنامه ام خیلی فشرده شده عصرا یا استخر میرم و یا سالن ورزشی .. خب چون پسرکوچیکه تنها نمونه من تایم ورزش رفتن رو 4 تا 6 عصر گذاشتم که اون می خوابه آخه دوست نداره تنها بمونه ..ساعت 5:30 برمیگردم خونه لباس های سالن و یا مایوم رو می شورم خودم هم یه دوش میگیرم آرایش مختصری می کنم بعد که چایی دم کشید پسرکوچیکه رو بیدار می کنم چای و عصرونه می خوریم بعد یا فیلم می بینیم و یا با هم میریم بیرون .. خونه ی پدرم  میز پینگ پونگ دارن پسر بزرگه و خانمش هم که خونشون نزدیک مامانم ایناست گاهی میان من و مامان و بابام زیر درختا می شینیم و حرف می زنیم بچه ها هم بازی می کنن .. درسته پسرکوچیکه 24 سالشه ولی خب دلیلی نداره تنها بمونه بهتره وقت بچه هاتون رو با برنامه های سالم پر کنید . بیشتر باهاشون صحبت کنید و سعی کنید روابط دوستانه ای بینتون حکمفرما باشه .. تا چشم روی هم می ذاریم بچه ها بزرگ شدن و رفتن سر خونه و زندگیشون پس اون ایامی که کنارتون هستند براشون وقت بذارین و از بودن در کنارشون لذت ببرید. من مادر مستبدی نیستم اگه بچه ها بخوان وقتی رو با دوستاشون بگذرونه من مخالفتی ندارم ولی خودشون بودن در کنار خونواده رو ترجیح میدن.. کم کم باید به فکر یه دختر برای پسرکوچیکه باشم .. بالاخره دختر پیدا کردن یه کمی طول می کشه قصدم اینه که حداکثر تا 26 سالگی دومی رو هم دوماد کنم .. من بمونم و همسر ان شاالله اگه عمری باقی موند بریم سفر و خوش بگذرونیم .. والا تا چشم باز کردم خونه ی شوهر بودم 18 سالگی بعدش فوری بچه دار شدم 19 سالگی بعدش رفتم سرکار 21 سالگی و الانم با 26 سال سابقه خدمت  در خدمتتون هستم .. همتون رو به خدای بزرگ می سپارم و براتون از خدا بهترین ها رو آرزو می کنم.  



موضوع مطلب :

جمعه ۱۳ شهریور ۱۳٩٤ :: ٤:٥٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : مریم

سلام دوستان گلم خُب بهتره هیچی نگم و در سکوت مطلب بنویسم عذرخواهی هم می دونم فایده ای نداره خیلی دیر به دیر می نویسم و خودم هم از این وضعیت ناراحتم .. وقتی بچه بودم مثلا راهنمایی دبیر ادبیات می خواست ارزش گذاشتن ویرگول رو در جمله توضیح بده می گفت به این جمله توجه کنید بعد پای تخته می نوشت:بخشش لازم نیست اعدامش کنید .. خُب اگه ویرگول رو بعد بخشش بزاریم یه معنی میده و اگه بعد نیست بزاریم یه معنی دیگه و تفاوت معانی بهای جون یه انسانه حالا خواهش می کنم ویرگول رو بعد بخشش بزارید و به بزرگی خودتون منُ ببخشید .. نمی دونم این روزها وقتم چطوری می گذره به هیچ کاری نمی رسم .. یه گروه خانوادگی داریم با دختر عموها و خواهر برادرا حداقل اونجا یه سلامی و علیکی می کردم از وقتی عروس گرفتم نرسیدم حتی پیامهاش رو بخونم دختر عموم زنگ زده میگه مریم زنده ای، سنگین بودی سنگینتر شدیا چرا سر نمی زنی ؟؟ گفتم باشه .. روزا میان و میرن آخرین روزهای تابستون هم داره سپری میشه عصرا بیشتر به حرف زدن با پسرها می گذره خُب گاهی عروس خانم هم تشریف دارن خیلی دختر مودب و موقر و خوبیه .. من که از بودنش لذت می برم .. شادی به خونمون آورده و امیدوارم قدرش رو بدونیم و نزاریم لبخند از لباش محو بشه .. کارهای پاییزی هم کم و بیش شروع شده .. دیروز همسر آبلیمو گرفته بود دیگه ریختم تو کیسه آبش جدا شد بعد ریختم تو شیشه های آبلیمو و گذاشتمشون تو یخچال زیرزمینی که به مرور استفاده شه .. یه جعبه گوجه فرنگی هم خریده بود که گوجه شور گذاشتم .. باید کم کم تمیزکردن خونه ها رو هم شروع کنم از این به بعد در و پنجره ها بسته می شن و لازمه یه خونه تکونی اساسی انجام بدم ..آنقدر کارهای هر روزه تکراریه که نوشتنش اصلا فایده ای نداره .. این هفته دو تا عروسی داریم شاید یه کم تنوع بشه .. عروسی پسرعموم و عروسی نوه ی خاله بزرگم .. دیشب خونه ی داداش بزرگم دعوت بودیم باورش نمی شد دختر خاله دخترش رو عروس کرده باشه آخه با دختر خاله همبازی بودن میگه اِ اِ ... یعنی به همین زودی جوونی تموم شد؟؟ صاحب عروس و دوماد میشیم و بعد تموم ؟؟ .. خُب برادر من دنیا همینه یه عده میان یه عده دیگه باید برن .. تا بوده همین بوده نیشخند هفته ی پیش رفتیم برا پسر بزرگه یه یخچال ساید خریدیم نمی دونم قراره ارزون بشه همه چیز و یا نه ؟ هیچی توی این مملکت حساب و کتاب نداره .. پسر کوچیکه هم داره تو کلاس های تئوری شرکت می کنه و باید اول مهر بره مدرسه تدریس کنه .. البته من دارم رایزنی می کنم که تو قسمت اداری این دو سال رو نگه دارن .. تا ببینیم خدا چی می خواد؟ دیگه همینا چشمکاومدنم با نبومدنم هم فرق چندانی نداره حرفی برا گفتم ندارم .. تا درودی دیگر بدرود ...



موضوع مطلب :

شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ :: ٤:٠٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : مریم

دوستان معزز و گرامی سلام ..خوب و خوش و سرحال باشید ان شاء الله .. باز هم پوزش مرا به خاطر دیر نوشتنم پذیرا باشید ..همه چی خدا رو شکر خوبه و خوب پپش میره .. درگیر مراسمات مختلف پاگشای عروس و .. هستم ..امروز مامانم همهمون رو دعوت کرده بود .. خیلی خوب بود و خوش گذشت .. مدتیه پیاده روی رو تعطیل کرده بودم باز جند روزه میرم پیاده روی .. خانمها ورزش بسیار خوبیه جدیش بگیرید و هر جوری هست روزی یک ساعت انجام بدین .. داشتن عروس حس خوبیه .. آرزو می کنم همتون تجربه کنید .. سعی می کنم زود به زود بنویسم .. به خدا می سپارمتون بغل



موضوع مطلب :

دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٤ :: ٢:٥٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : مریم
 
درباره وبلاگ
مریم

بسم الله الرحمن الرحیم .. وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ... من یه زن ساده ام که دنبال یه زندگی ساده و بی آلایشم ........هیچ چیزی به اندازه صداقت برام مهم نیست .. وقتی تو نیستی بلاتکلیفم مثل گل آفتابگردون در روزهای ابری...اللهم عجل لولیک الفرج...

موضوعات
 
صفحات وبلاگ

نويسندگان
پيوندها
قیصر
مزه
سپیده
تند و خند
برای دلم
دکتر آشپز
آشتی عزیز
وبلاگستان
موژان عزیز
اسمايل ها
پرنده ی گولو
قفس زندگی
آپلود عکس 68
سر به هوا و بزی
روزنوشتهای من
بازماندگان انقلاب
دروازه ي اقيانوس
یادداشت های صحرا
خاطرات در گوشی من
یک خورشید درخشان
بدبختی های یک زن چاق
محرمانه های یک خاله زنک
ارغوانی حسی شیرین است
یادداشتهای یک عدد مامان خانومی
براي روزهاي مباداي زندگيم
نوشته های همایون رقابی
جملات زيباي گيله مرد
من و بهترین مرد دنیا
دیالوگ های ماندگار
دلنوشته های بانو
سرآشپز مروارید
لی لی کتابدار
صبورای عزیزم
ناقوس دوران
باغ مخفی
دوربرگردون
کافه کافکا
دختر چاق
مژی گلم
ترلان کافه
همدرد
لولیتا
آساره
هذیانات
آشپزی با هانی شف
شمس لنگرودی
نفس جون
زنی در مه
ماجراهای مریمی
خانم ویرگول
گاهی که تنها می شوم
مامان پر مشغله
حقیقت انسان
عتیق
یلدانامه
لی بانو
مهربانی شما چه رنگی است ؟روژین عزیز
رهای عزیز
انارستان
مهراوه شریفی نیا
http://liliyt.blogsky.com/
نیاز
قالب وبلاگ
طراحی سایت
تبدیل وبلاگ به سایت
تبلیغات اینترنتی
مدل لباس زنانه
مدل لباس

RSS Feed